ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



شعرانه ، شاه بیت و شعر خوب
چاپ این صفحه




شعرانه ، وبلاگی‌ هست که با هدف پوشش دادن
بهترین اشعار همه‌ی شاعران کهن و معاصر ایرانی ایجاد شده ؛

سعی شده از بین تمام سروده‌های هر شاعر ،
منتخب و گلچین اون‌ها در اختیار شما عزیزان قرار بگیره ؛

در واقع به نوعی حد واسط بین مراجعی که همه‌ی اشعار شاعران رو جمع‌‌آوری کردن
و اون‌هایی که تعداد اندکی از سروده‌های هر شاعر رو آوردن

به امید خدا روزی برسه که
هر وقت دنبال شعرهایی از شاعر مدنظرتون بودین ، اولین انتخابتون شعرانه باشه ...
■□■
لطفا" با نظرات ارزشمندتون ما رو خوشحال کنید ، به پست‌ها رای بدین ،
در نظرسنجی‌های وبلاگ شرکت کنید
و با محبوب کردنمون در گوگل ،
اشتراک مطالب وبلاگ در شبکه‌های اجتماعی
و انتشار آدرس یا بنر شعرانه ، از وبلاگ خودتون حمایت کنید ...


=== پیشاپیش از شما سپاسگزاریم - شاد و پیروز باشید ===

════════════ ═════════════



همراهان عزیز !
شاه بیت
؛
وبلاگ دیگه‌ی ما رو هم دنبال کنید
***
کمیاب‌ترین شعرهای ایرانی رو از دست ندین ...

http://shaahbeit.blogfa.com

----------------- ○○○ -----------------

 

کانال ما در تلگرام ⇚ شعر خوب
***
گلچین زیباترین اشعار ایرانی
شعرهایی که تاکنون نخوانده‌اید ...
مجموعه پست‌های اختصاصی شعر

به همراه شعروگرافی‌های با کیفیت
***
بدون شعر ، هرگز ... !
با ما همراه شوید ...

https://telegram.me/Best_Poems

───────────────────────────────────────

 

مورخ : یکشنبه 1394/10/27 + 01:35 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شاطر عباس صبوحی - غزل 18
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ای که صد سلسله دل ، بسته به هر مو داری !
باز دل می‌بری از خلق ؟ عجب رو داری !

خون عشّاق ، حلال است ، مگر در بر تو
که به دل ، عادت چنگیز و هلاکو داری

از گل و لاله و سرو لبِ جو بیزارم
تا تو بر سروِ قَدَت روضه‌ی مینو داری

تو پریزاده ، نگردی به جهان ، رامِ کسی
حالت مرغ هوا ، شیوه‌ی آهو داری

جای مستان همه در گوشه‌ی محراب افتاد
تا که بالای دو چشمت خم ابرو داری

گر صبوحی شده پابست تو ، این نیست عجب
تا که صد سلسله دل ، در خم گیسو داری ...
═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : چهارشنبه 1395/09/17 + 10:13 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شاطر عباس صبوحی - غزل 17
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
از حالت چشم تو مرا بیم گرفته
کاین شوخ پریچهر ، چه تصمیم گرفته ؟

این شیوه‌ی عاشق‌کُشی و دلشکنی را
یا رب ! ز دبستانِ که تعلیم گرفته ؟

آوازه‌ی حُسن تو و آوارگی من
صد شهر گشوده است و صد اقلیم گرفته

گوئی به عزای دل من ، زلف سیاهت
پوشیده سیه ، مجلس ترحیم گرفته !

شد جور تو تقسیم به اعضای وجودم
آهم عوضِ خارجِ تقسیم گرفته

در قلب صبوحی بکن ای یار ! تفحّص
باری که خیال تو ، چه تصمیم گرفته ...
═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : چهارشنبه 1395/09/17 + 10:12 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شاطر عباس صبوحی - غزل 16
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
به اختیار زدم دل به زلف یار ، گره
به کار خویش فکندم به اختیار ، گره

شماره‌ی گرهِ زلف خود ، به سُبحه مکن
که صد گره چه کند در برِ هزار گره ؟

گره مزن سرِ زلف دو تا به یکدیگر
که هیچکس نزند مار را به مار ، گره

به سایه‌ی مژه‌ام پا منه ، که می‌ترسم
خدا نکرده خورَد برگ گل به خار،  گره

گره زدی سر زلف و دلم ز ناله فتاد
فتد ز نغمه ، چو افتد به سیم تار ، گره

بسی به کار صبوحی گره زده زلفت
چو مفلسی زده بر سیم خوش‌عیار ، گره
═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : چهارشنبه 1395/09/17 + 09:48 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شاطر عباس صبوحی - غزل 15
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
صبر در عشق تو جانا ! هله تا چند کنم ؟
من که مُردم ز غمت حوصله تا چند کنم ؟

تا سر زلف پریشان تو دیدم ، گفتم
از پریشانی خاطر گله تا چند کنم ؟

روزگاریست که با زلف تو در کشمکشم
پنجه در پنجه‌ی یک سلسله تا چند کنم ؟

به امیدی که بیفتم عقب محمل دوست
جای در جلد سگ قافله تا چند کنم ؟

گاه قربانی جان است به تقصیر نگاه
به طواف حرمت ، هَرْوَله تا چند کنم ؟

بعد از این بایدم از سر به ره عشق شتافت
سعی با پای پر از آبله تا چند کنم ؟

مُفتی از حرمت مِی گفت ، من از حکمت وی
بحث با جاهل این مسأله تا چند کنم ؟

جانش آمد به لب و باز صبوحی می‌گفت
صبر در عشق تو جانا ! هله تا چند کنم ؟
═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : سه شنبه 1395/09/16 + 10:05 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شاطر عباس صبوحی - غزل 14
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
طالب طُرّه‌ی خم در خم جانانه شدم
عاقلان ! سلسله آرید که دیوانه شدم

در جهان بودنم از دوستی اوست ، بلی !
شایقِ گنج بُدم ، ساکن ویرانه شدم

خادم مسجدِ آدینه اگر بودم دوش ،
از دَمِ پیر مغان ، خازن میخانه شدم

نکنم سجده به شکرانه ، چرا تا که چنین
فارغ از صومعه و سُبحه‌ی صددانه شدم

از من ای ‌دوست ! مباش اینهمه بیگانه که من
آشنای تو شدم ، کز همه بیگانه شدم

تا چو آن شمع شب‌افروز به اغیار تویی ،
زآتش غیرت دل ، غیرت پروانه شدم

گر جنون دارم اگر عقل ، صبوحی ! باری
رفتم و مایل آن دلبر فرزانه شدم ...
═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : سه شنبه 1395/09/16 + 10:04 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شاطر عباس صبوحی - غزل 13
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
در خم زلف تو ، پابند جنون شد دل من
بی‌خبر از دو جهان ، غرقه به خون شد دل من

چون که با رشته‌ی گیسوی تو پیوندی داشت ،
مو به مو بسته به زنجیر جنون شد دل من

اینهمه فتنه مگر زیر سر چشم تو بود
که گرفتار دو صد سحر و فسون شد دل من ؟

آنچه گفتم به دل از روی نصیحت ، نشنید
عاقبت عشق تو ورزید و زبون شد دل من

بعد مرگ من اگر بر سر خاکم گذری ،
دهمت شرح که از دست تو چون شد دل من

سال‌ها سخت‌تر از کوه گران بود ، ولیک
در سر عشق تو بی‌صبر و سکون شد دل من

نقطه‌ی خال تو تا دید به پرگار وجود
یکسر از دایره‌ی عقل ، برون شد دل من
═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : سه شنبه 1395/09/16 + 09:48 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شاطر عباس صبوحی - غزل 12
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
تا در آن حلقه‌ی زلف تو گرفتار شدم ،
سوختم تا که من از عشق خبردار شدم

من چه کردم که چنین از نظرت افتادم ؟
چاره‌ای کن که به لطف تو گنهکار شدم

خواب دیدم که سر زلف تو در دستم بود
بوی عطری به مشامم زد و بیدار شدم

تا در آن سلسله‌ی زلف تو افتادم من
بی‌سبب چیست که پیش نظرت خوار شدم ؟

برو ای باد صبا ! بر سر کویش تو بگو
که ز مهجوری تو دست و دل از کار شدم

جان به لب آمد و راز تو نگفتم به کسی
نقد جان دادم و عشق تو خریدار شدم ...
═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : شنبه 1395/09/13 + 09:40 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شاطر عباس صبوحی - غزل 11
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
سال‌ها قد تو را خامه‌ی تقدیر کشید
قامتت بود قیامت که چنین دیر کشید

خواست رخسار تو با زلف گره‌گیر کِشد
فکرها کرد که باید به چه تدبیر کشید

مدتی چند بپیچید به خود و آخر کار
ماه را از فلک آورد و به زنجیر کشید

جای ابروی تو نقّاش ، پس از آهوی چشم
تا به بازیچه نگیرند دُمِ شیر کشید

لاغری بین که در اندیشه‌ی نقشم ، نقّاش
آنقدَر ماند که تصویر مرا پیر کشید

گر خرابم کنی ای عشق ! چنان کن ؛ باری
که نشاید دگرم منّت تعمیر کشید

نتوان بهر علاج دل دیوانه‌ی ما
از سر زلف به دوش اینهمه زنجیر کشید ...
═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : شنبه 1395/09/13 + 09:39 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام