ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



محتشم کاشانی - غزلیات 17
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
با تو آن روز که شطرنج محبت چیدم ،
ماتیِ خود ز تو در بازی اول دیدم

هوسم رخ به رخ شاه خیال تو نشاند
آنقدَر کز رخ شرم تو خجل گردیدم

اسب جرات چو هوس تاخت به جولانگه عشق
من رخ از عرصه‌ی راحت‌طلبی تابیدم

استخوان‌بندی شطرنج جهان کِی شده بود
صبح ابداع که من مهر تو می‌ورزیدم

هجر چون اسب حریفان مسافر زین کرد
عرصه خالی شد از آشوب و من آرامیدم

آن دلارام که منصوبه طرازی فن اوست
بیدَقی راند که صد بازی از آن فهمیدم

فکر خود کن تو هم ای دل ! که به تاراج بساط
شاه عشق آمد و من خانه‌ی خود برچیدم

محتشم ! از تو و از قدر تو افسوس که من
پشه و پیل در این عرصه برابر دیدم ...

────────────────
ز بس که مهر تو با این و آن یقین دارم ،
به دوستیّ تو با کائنات کین دارم

زمانه دامن آخر زمان گرفت و هنوز
من از تو دست تظلّم در آستین دارم

تو اجتناب ز غیر از نگاه من داری
من اضطراب به بزم از برای این دارم

تو واقف خود و من واقف نگاه رقیب
تو پاس خرمن و من پاس خوشه‌چین دارم

چنان به عشق تو مستغرقم که همچو تویی
ستاده پیش من و چشم بر زمین دارم

به دور گردی من از غرور می‌خندد
حریف سخت‌کمانی که در کمین دارم

هزار تیر نگاهم زد و گذشت اما
هنوز چاشنیِ تیر اولین دارم

به پیش صورت او ضبط آه خود کردن
گمان به حوصله‌ی صورت‌آفرین دارم

بس است این صله‌ی نظم محتشم ! که رسید
به خاطر تو که من بنده‌ای چنین دارم

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : پنجشنبه 1395/10/9 + 09:54 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

لطفاً نظر خود را درباره‌ی این مطلب بنویسید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد ...


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر