تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



محتشم کاشانی - غزلیات 18
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
من نه مجنونم که خواهم روی در صحرا کنم
خویش را مشهور سازم ، یار را رسوا کنم

تا توانم سوخت پنهان ؛ کافرم گر آشکار
خویش را پروانه‌ی آن شمع بی‌پروا کنم

اهل دل را گفته‌ی محروم نگذارم ز جور
آنقدَر بگذار تا من هم دلی پیدا کنم

خاک پای آن پری کز خون مردم بهتر است
چون من از نامردمی در چشم خون‌ مالا کنم

حشمت من محتشم ! این بس که در اقلیم فقر
بی‌طمع گردم گدایی از در دل‌ها کنم

────────────────
از سر کوی تو با صدگونه سودا می‌روم ؛
داغ بر جان ، بار بر دل ، خار در پا می‌روم

آنچه با جان منِ بد روز می‌کردی مدام
کِی کنی امروز اگر دانی که فردا می‌روم ؟

مژده‌ی تخفیف وحشت دِه سگان خویش را
کز درت با یک جهان فریاد و غوغا می‌روم

می‌روم زین شهر و اهل شهر یک‌ یک می‌کنند
زاری‌ای بر من که پنداری ز دنیا می‌روم

دشت تفتان‌تر ز صحرای قیامت می‌شود
با تَفِ دل چون من مجنون به صحرا می‌روم

در لباس منع رفتن بس کن ای جادو زبان !
این تقاضاها که من خود بی‌تقاضا می‌روم

محتشم ! از بس پشیمانی به آن سرو روان
حرف رفتن سر به سر می‌گویم اما می‌روم ...

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : پنجشنبه 1395/10/9 + 10:12 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

لطفاً نظر خود را درباره‌ی این مطلب بنویسید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد ...


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر