تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



مسعود سعد سلمان - قصیده 3
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
فریاد مرا زین فلکِ آینه کردار
کآیینه‌ی بخت من از او دارد زنگار

آسیمه شدم ؛‌ هیچ ندانم چه کنم من
عاجز شدم و کردم بر عجز خود اقرار

گویی که مگر راحت من مهر بتان است
کاسباب وجودش به جهان نیست پدیدار

از گنبد دوّار همی خیره بمانم
بس کس که چو من خیره شد از گنبد دوار

بادیم و نداریم همی خیرگیِ باد
کوهیم و زر و سیم نداریم چو کهسار

کوهیم که می‌پاره نکردیم ز سختی
بادیم که می‌مانده نگردیم ز رفتار

ابریم که باشیم همیشه به تک و پوی
وز بحر برآریم همی لؤلؤ شهوار

یک فوج همی بینم گم کرده ره خویش
وایّام پریشان ز جهالت چو شب تار

یک قوم همی بینم در خواب جهالت
پیکار ز دانش بر دانش پیکار

هنجار همی بینند از شعر من آری
بینند ز انجم به شب تاری هنجار

چون کژدم خفته شده در بیغله مشغول
بینند خیالاتی در بیهده هموار

من چون ز خیالات بری گشته‌ام آری
باشد ز خیالات بری مردم هشیار

یک شهر همی بینم بی‌دانش و بی‌عقل
افروخته از کبر سر و ساخته بازار

پس چونکه سرافکنده و رنجور بمانده‌ست
هر شاخ که از میوه و گل کشت گرانبار

این شعر من از رغم عدو گفتم ، ازیرا
تا باد نجنبد ، نَفِتد میوه ز اشجار

بدخواه بگرید چو بخندد به معانی
از گریه‌ی نوکِ قلمم ، دفتر اشعار

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان

مورخ : شنبه 1396/01/12 + 10:52 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

لطفاً نظر خود را درباره‌ی این مطلب بنویسید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد ...


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر