تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



مسعود سعد سلمان - قطعه 1
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
دریغا جوانیّ و آن روزگار
که از رنج پیری تن آگه نبود

نشاط من از عیش کمتر نشد
امید من از عمر کوته نبود

ز سستی مرا آن پدید آمده‌ست
درین مه که هرگز در آن مه نبود

در آنجا هم افکنْد گردونِ دون
که از ژرفی آن چاه را ته نبود

بهشتم همی عرضه کرد و مرا
حقیقت که دوزخ جز آن چَه نبود

بسا شب که در حبس بر من گذشت
که بینای آن شب جز اَکْمَه نبود

سیاهی سیاه و درازی دراز
که آن را امید سحرگه نبود

یکی بودم و داند ایزد همی
که بر من موکل کم اَزْدَه نبود

به گوش اندرم جز کس و بس نشد
به لفظ اندرم جز اَه و وَه نبود

بُدم ناامید و زبان مرا
همه گفته جز حسبی الله نبود

به شاه ار مرا دشمن اندر سپرد
نکو دید خود را و ابله نبود

که او آب و باد مرا در جهان
همه ساله جز خاک و جز کَه نبود

موجه شمرد او حدیث مرا
به ایزد که هرگز موجه نبود

چو شطرنج‌بازان دغایی بکرد
مرا گفت هین شه کن و شه نبود

گر این قصه او ساخت معلوم شد
که جز قصه شیر و روبه نبود

اگر من منزه نبودم ز عیب
کس از عیب هرگز منزه نبود

گرَم نعمتی بود کاکنون نماند
کنون دانشی هست کآنگه نبود

چو من دستگه داشتم ، هیچوقت
زبان مرا عادتِ نَه نبود

به هر گفته از پر هنر عاقلان
جوابم جز احسنت و جز خَه نبود

تنم شد مرفه ز رنج عمل
که آنگه ز دشمن مرفه نبود

در این مدت آسایشی یافتم
که گه بودم آسایش و گه نبود

جدا گشتم از درگه پادشاه
بدان درگهم بیش از این ره نبود

گرفتم کنون درگه ایزدی
کز این بِه مرا هیچ درگه نبود

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان

مورخ : شنبه 1396/01/12 + 10:54 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

لطفاً نظر خود را درباره‌ی این مطلب بنویسید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد ...


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر