تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



اوحدی مراغه‌ای - قصیده 3
چاپ این صفحه


مردم نشسته فارغ و من در بلای دل
دل دردمند شد ، ز که جویم دوای دل ؟

از من نشانِ دل طلبیدند بی‌دلان
من نیز بی‌دلم ، چه نوازم نوای دل ؟

رمزی بگویمت ز دل ، ار بشنوی به جان
بگذر ز جان ، تا که ببینی لقای دل

دل را ز هر چه هست ، بپرداز و صاف کن
تا هر چه هست بنگری اندر صفای دل

گر در دل تو جای کسی هست غیر او
فارغ نشین ، که هیچ نکردی به جای دل

کی‌خسرو آن کسی‌ست که حال جهان بدید
از نورِ جامِ روشنِ گیتی‌نمای دل

بیگانه را به خلوت ما در میاورید
تا نشنوند واقعه‌ی آشنای دل

چون آفتاب عشق برآید ، تو بنگری
جان‌ها چو ذره رقص‌کنان در هوای دل

بگذر به شهر عشق که بینی هزار جان
دل‌دل‌کنان ز هر سرِ کویی که وای دل !

سرپوش جسم اگر ز سر جان برافکنی
فیض ازل نزول کند در فضای دل

نقد تو زیر سکه‌ی معنی کجا نهند ؟
چون آهن تو زر نشد از کیمیای دل

چون هیچ دل به دست نیاورده‌ای هنوز
چندین مزن به خوان هوس بر ، صلای دل

عمری گدای خرمن دل بوده‌ام به جان
تا گشت دامن دلِ منْ پر بلای دل

گر نشنوی حکایت دل ، این شگفت نیست
افسرده خود کجا شنود ماجرای دل ؟

عالم پر از خروش و صدای دل من است
لیکن تو را به گوش نیاید صدای دل

ناچار حال دل بنماید به هر کسی
چون اوحدی ، کسی که بوَد مبتلای دل



#اوحدی_مراغه‌ای

مورخ : یکشنبه 1394/11/25 + 10:33 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

لطفاً نظر خود را درباره‌ی این مطلب بنویسید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد ...


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر