نارام یکشنبه 1394/11/25 11:53 قبل از ظهر نظرات ()
گفتم مگر به پایان آید شب فراقش
در شهر عاشقان خود پایان نبود شب را

---
از من مدار چشم خموشی که وقت گل
مشکل کسی خموش کند عندلیب را

---
ای که رنجی نکشیدی و ندیدی ستمی
چه غم از حال ستم‌دیده‌ی رنجور تو را ؟

---
با وصال او دلم را نیست پروای بهشت
در چنان عیدی کسی یاد آورَد نوروز را ؟!

---
از پیش هیچ خوبی ، هرگز وفا نجستم
زیرا وفا و خوبی با هم نباشد او را !
---
غیری در اشتیاق تو گر نامه‌ای نوشت
شاید که اوحدی بنویسد کتاب‌ها !

---
گفتم که باز پس روم از پیش این بلا
بگرفت سیل عشق تو از پیش و پس مرا !

---
آن کو نکند باور ، بیماری و درد من
یک‌چند به درد او ، بیمار کنش یارب !
---
فصل گل و باغ تازه و صحرا خوش
بی‌باده‌ی خام بودن از خامی ماست
---
بنشستم که نویسم سخن عشق و ز دل
شعله‌ای در قلم افتاد که طومار بسوخت !


#اوحدی_مراغه‌ای