نارام دوشنبه 1394/11/12 02:17 بعد از ظهر نظرات ()
می‌خواستم غزل بنویسم
دیدم چهار پاره شد آن سرو
هر تکه‌اش به یک طرف افتاد
یک آسمانْ ستاره شد آن سرو

تا آمدم ز ماه بگویم
دیدم که غرق خون شد و افتاد
پهلو گرفت کشتی اندوه
آمد لب فرات به فریاد

می‌خواستم ز کوه بگویم
دیدم به سوگ ماه نشسته
گویی که کار کوه تمام است
گویی که پشت کوه شکسته

تا آمدم ز خیمه بگویم
دیدم نشست و سوخت در آتش
دیدم به گوشه گوشه‌ی آن خاک
روییده است خون سیاوش

گفتم که یاحسین بگویم
دیدم که خودْ اسیر یزیدم
هرگز نمی‌رسد به تو دستم
ای آرزوی سبز شهیدم !

اینک چه محشری‌ست خدایا
از دست آسمان عَلم افتاده
جا مانده یک طرفْ تنِ صد چاک
یک سوی دستی از قلم افتاده

بر پای آهوان گریزان
ای خار ! تازیانه زدن تا چند ؟
بر گیسوی سری که به نیزه‌ست
ای تندباد ! شانه زدن تا چند ؟

کارم درین دیار تمام است
ای خواهر غریب کجایی ؟
دارند می‌برند سرم را
ای آخرین طبیب کجایی ؟

خورشید سربرهنه برآشفت
"کای زیردست مردم مکار
آوازه نام‌تان به خیانت
هم‌کاسه با خلیفه‌ی خونخوار !

سوی حسین نامه نوشتید
وآنگاه عهد خویش گسستید
تف بر شما که فرق علی را
هم با نفاق خویش شکستید"

از کوفه رفت قافله‌ی عشق
با کودکان بسته به زنجیر
مردان سرسپرده به نیزه
زن‌های دل‌سپرده به تقدیر

در خود شکست قافله‌ی درد
چون بغضْ در غروب بیابان
اما هنوز روزنه ای هست ؛
سجاد ، شمعِ شام غریبان



#ابوالفضل_صمدی