تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



سیف فرغانی - قصیده 5
چاپ این صفحه


حَبَّذا عرصه‌ی ملکی که تویی سلطانش
ملک گردد چو بهشت ار تو شوی رضوانش

در همه مملکت ، امروز سلیمانی نیست
کآدمی را نبُود دردسر از دیوانش

ای که در مملکت قیصر و خاقان شاهی !
می‌کن اندیشه که کو قیصر و کو خاقانش ؟

هر که را دست تصرف ز تو باشد بر خلق
از وی انصاف طلب ، ور ندهد بُستانش

بینوایی که وِرا بر جگر آبی نبُود
جهد کن گر ندهی ، تا نَسِتانی نانش

مهرِ دنیای دَنی در دل خود سخت مگیر
کآزمودند ؛ بسی سست بُود پیمانش

خانه‌ای را که از او همچو تو رفتند بسی
چند از بهر نشستن کنی آبادانش ؟!

ملکِ عُقْبی ، متعلق به کسی خواهد بود
که تعلق نکند هیچ به دنیا ، جانش

حاصل عمر تو وقت است ، گرامی دارش
مایه‌ی کار تو عمر است ، غنیمت دانَش

پادشاهی که به اندوهِ رعیت شاد است ،
همچو شادیست ؛ بقایی نبُود چندانش

با همه حسن نظر کن که چه کوته عمر است
گل که از گریه‌ی ابر است لبِ خندانش

حِصْنِ اقبالِ خود از همت درویشان ساز
چون تو در کشتی نوحی ، چه غم از طوفانش ؟

سیف فرغانی از بهر تو همچون سعدی
"مشک دارد ، نتواند که کند پنهانش"


#سیف_فرغانی

مورخ : یکشنبه 1395/03/23 + 09:12 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

لطفاً نظر خود را درباره‌ی این مطلب بنویسید

تاریخ ارسال : یکشنبه 1395/03/23 12:32 بعد از ظهر
ممنون عالی بود....

نارام

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد ...


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر