ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



رهی معیری - غزل‌ها 7
چاپ این صفحه


اشک سحر زداید ، از لوح دل سیاهی
خرم کند چمن را باران صبحگاهی

عمری ز مهرت ای مه ! شب تا سحر نخفتم
دعوی ز دیده‌ی من ، وز اختران گواهی

چون زلف و عارض او چشمی ندیده هرگز
صبحی بدین سپیدی ،‌ شامی بدان سیاهی

داغم چو لاله ای گل ! از درد من چه پرسی ؟
مردم ز محنت ای غم ! از جان من چه خواهی ؟

ای گریه ! در هلاکم ، هم‌عهد رنج و دردی
وی ناله ! در عذابم ، هم‌راز اشک و آهی

چندین رهی ! چه نالی از داغ بی‌نصیبی ؟
در پای لاله‌رویان ، این بس که خاک راهی

---
لاله دیدم ، روی زیبا توام آمد به یاد
شعله دیدم ، سرکشی‌های توام آمد به یاد

سوسن و گل ، آسمانی مجلسی آراستند
روی و موی مجلس‌آرای توام آمد به یاد

بود لرزان شعله‌ی شمعی در آغوش نسیم
لرزش زلف سَمَن‌سای توام آمد به یاد

در چمن پروانه‌ای آمد ولی ننشسته رفت
با حریفان قهر بی‌جای توام آمد به یاد

از برِ صید افکنی ، آهوی سرمستی رمید
اجتناب رغبت‌افزای توام آمد به یاد

پای سروی ، جویباری زاری از حد برده بود
های‌های گریه در پای توام آمد به یاد

شهر پرهنگامه از دیوانه‌ای دیدم رهی !
از تو و دیوانگی‌های توام آمد به یاد


#رهی_معیری

مورخ : دوشنبه 1395/04/28 + 09:30 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

لطفاً نظر خود را درباره‌ی این مطلب بنویسید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد ...


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر