ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



رهی معیری - غزل‌ها 9
چاپ این صفحه


بهر هر یاری که جان دادم به پاس دوستی
دشمنی‌ها کرد با من در لباس دوستی !

کوهِ پابرجا گمان می‌کردمش ، دردا که بود
از حبابی سست‌بنیان‌تر اساس دوستی

بس که رنج از دوستان باشد دل آزرده را
جای بیمِ دشمنی دارد هراسِ دوستی !

جان فدا کردیم و یاران قدر ما نشناختند
کور بادا دیده‌ی حق‌ناشناس دوستی

دشمن خویشی رهی ! کز دوستداران دوروی
دشمنی بینی و خاموشی به پاس دوستی

---
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می‌سوختم پروانه‌وار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاک‌بوس درگهی
چون غبار از شُکر ، سر بر آستانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

درد بی‌عشقی ز جانم برده طاقت ، ورنه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

بلبل طبعم رهی ! باشد ز تنهایی خموش
نغمه‌ها بودی مرا تا هم‌زبانی داشتم


#رهی_معیری

مورخ : چهارشنبه 1395/04/30 + 09:18 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

لطفاً نظر خود را درباره‌ی این مطلب بنویسید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد ...


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر