تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



رهی معیری - غزل‌ها 11
چاپ این صفحه


زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست
عمر جاویدان ، عذاب جاودانی بیش نیست

لاله ، بزم‌ آرای گلچین گشت و گل ، دمساز خار
زین گلستان بهره‌ی بلبل فغانی بیش نیست

می‌کند هر قطره‌ی اشکی ز داغی داستان
گرچه شمعم ،‌ شکوه‌ی دل را زبانی بیش نیست

من اسیرم در کف مهر و وفای خویشتن
ورنه او سنگین‌ دلِ نامهربانی بیش نیست !

تکیه بر تاب و توان کم کن در این میدان عشق
آن ز پا افتاده‌ای ،‌ وین ناتوانی بیش نیست

قوت بازو ، سلاح مرد باشد کآسمان
آفت خلق است و در دستش کمانی بیش نیست

هر خس و خاری در این صحرا بهاری داشت لیک
سر به سر دوران عمر ما خزانی بیش نیست

ای گل ! از خون رهی پروا چه داری ؟ کآن ضعیف
پر شکسته طائرِ بی‌آشیانی بیش نیست ...

---
عیب‌جو دلدادگان را سرزنش‌ها می‌کند
وای اگر با او کند دل آنچه با ما می‌کند

با غم جانسوز می‌سازد دل مسکین من
مصلحت‌بین است و با دشمن مدارا می‌کند !

عکس او در اشک من ، نقشی خیال‌انگیز داشت
ماه سیمین جلوه‌ها در موج دریا می‌کند

از طربناکی به رقص آید سحرگه چون نسیم
هر که چون گل خواب در آغوش صحرا می‌کند

خاک پاک آن تهی‌دستم که چون ابر بهار
بر سر عالم فشانَد هرچه پیدا می‌کند

دیده‌ی آزاد مردان سوی دنیای دل است
سفله باشد آنکه روی دل به دنیا می‌کند

عشق و مستی را از این عالم بدان عالم بریم
درنماند هر که امشب فکر فردا می‌کند

همچنان طفلی که در وحشت‌سرایی مانده است
دل درون سینه‌ام بی طاقتی‌ها می‌کند

هر که تاب منّت گردون ندارد چون رهی
دولت جاوید را از خود تمنا می‌کند ...


#رهی_معیری

مورخ : چهارشنبه 1395/04/30 + 09:43 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

لطفاً نظر خود را درباره‌ی این مطلب بنویسید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد ...


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر