ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



رهی معیری - غزل‌ها 13
چاپ این صفحه


زلف و رخسار تو ره بر دل بی‌تاب زنند
رهزنان ،‌ قافله را در شب مهتاب زنند

شکوه‌ای نیست ز طوفان حوادث ما را
دل به دریازدگان خنده به سیلاب زنند

جرعه نوشان تو ای شاهد علْوی ! چون صبح
باده از ساغر خورشید جهان‌تاب زنند

خاکساران تو را خانه بُود بر سر اشک
خس و خاشاک سراپرده به گرداب زنند

گفتم از بهر چه پویی ره میخانه رهی ؟!
گفت آنجاست که بر آتش غم ، آب زنند

---
من کیستم ؟ ز مردم دنیا رمیده‌ای
چون کوهسار ، پای به دامن کشیده‌ای

از سوز دل چو خرمن آتش گرفته‌ای
وز اشک غم چو کشتی طوفان رسیده‌ای

چون شام ، بی رخ تو به ماتم نشسته‌ای
چون صبح ، از غم تو گریبان دریده‌ای

سر کن نوای عشق ، که از های و هوی عقل
آزرده‌ام چو گوش نصیحت شنیده‌ای

رفت از قفای او دلِ از خود رمیده‌ام
بی‌تاب‌تر ز اشک به دامن دویده‌ای

ما را چو گردباد ، ز راحت نصیب نیست
راحت کجا و خاطر ناآرمیده‌ای !

بیچاره‌ای که چاره طلب می‌کند ز خلق ،
دارد امید میوه ز شاخ بریده‌ای !

از بس که خون فرو چکد از تیغ آسمان ،
مانَد شفق به دامن در خون کشیده‌ای

با جان تابناک ز محنت‌سرای خاک
رفتیم همچو قطره‌ی اشکی ز دیده‌ای

دردی که بهر جان رهی آفریده‌اند ،
یا رب ! مباد قسمت هیچ آفریده‌ای ...


#رهی_معیری

مورخ : پنجشنبه 1395/04/31 + 11:34 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

لطفاً نظر خود را درباره‌ی این مطلب بنویسید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد ...


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر