تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



رهی معیری - غزل‌ها 14
چاپ این صفحه


وای از این افسردگان ، فریاد اهل درد کو ؟
ناله‌‌ی مستانه‌ی دل‌های غم‌پرورد کو ؟

ماه مهرآیین که می‌زد باده با رندان کجاست ؟
باد مشکین‌دم که بوی عشق می‌آورد کو ؟

در بیابان جنون سرگشته‌ام چون گردباد
همرهی باید مرا ؛ مجنون صحراگرد کو ؟

بعد مرگم مِیکشان گویند در میخانه‌ها
آن سیه‌مستی که خُم‌ها را تهی می‌کرد کو ؟

پبش امواج حوادث پایداری سهل نیست
مرد باید تا نیندیشد ز طوفان ؛ مرد کو ؟

دردمندان را دلی چون شمع می‌باید رهی !
گرنه ای بی‌درد ! اشک گرم و آه سرد کو ؟

---
گه شکایت از گلی ، گه شکوه از خاری کنم
من نه آن رندم که غیر از عاشقی کاری کنم

هر زمان بی روی ماهی همدم آهی شوم
هر نفس با یاد یاری ناله‌ی زاری کنم

حلقه‌های موج بینم ، نقش گیسویی کشم
خنده‌های صبح بینم ، یاد رخساری کنم

گر سر یاری بُود بختِ نگونسار مرا ،
عاشقی‌ها با سر زلف نگونساری کنم

باز نشناسد مرا از سایه ، چشم رهگذار
تکیه چون از ناتوانی‌ها به دیواری کنم

درد خود را می‌برد از یاد ، گر من قصه‌ای
از دل سرگشته با صید گرفتاری کنم

نیست با ما لاله و گل را سر الفت رهی !
می‌روم تا آشیان در سایه‌ی خاری کنم ...


#رهی_معیری

مورخ : پنجشنبه 1395/04/31 + 10:36 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

لطفاً نظر خود را درباره‌ی این مطلب بنویسید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد ...


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر