نارام دوشنبه 1395/05/25 07:48 قبل از ظهر نظرات ()
با من دلشده گر یار نسازد چه کنم ؟
دل غمگین مرا گر ننوازد چه کنم ؟

بر من آن است که با فرقت او می‌سازم
وصلش ار با من بیچاره نسازد چه کنم ؟

جانم از آتش غم سوخت ، نگویید آخر
تا غمش یک نفسم جان نگدازد چه کنم ؟

خود گرفتم که سر اندر ره عشقش بازم
با من آن یار اگر عشق نبازد چه کنم ؟

یاد نآورد ز من هیچ و نپرسید مرا
باز یک بارگیم پَست نسازد چه کنم ؟

چند گویند مرا صبر کن از لشکر غم ؟
بر من از گوشه‌ی ناگاه بتازد چه کنم ؟

من بدان فخر کنم کز غم او کشته شوم
گر عراقی به چنین فخر ننازد چه کنم ؟

---
تا کی همه مدح خویش گوییم ؟
تا چند مراد خویش جوییم ؟

بر خیره قصیده چند خوانیم ؟
بیهوده فسانه چند گوییم ؟

ای دیده ! بیا که خون بگرییم
وی بخت ! بیا که خوش بموییم

ما را چو به کام دشمنان کرد
آن یار که دوستدار اوییم

نگذاشت که با سگان کویش
گرد سر کوی او بپوییم

دانم که روا ندارد آن خود
کز باغ رُخش گلی ببوییم

زین بِه نبُود کز آبِ دیده
خیزیم و گلیم خود بشوییم ؟

گَردی‌ست به راه در ، عراقی
آن گرد ز راه خود بروبیم ...



#عراقی