نارام سه شنبه 1395/05/26 10:39 قبل از ظهر نظرات ()
ای ز غم فراق تو جان مرا شکایتی !
بر در تو نشسته‌ام منتظر عنایتی

گرچه بمیرم از غمت هم نکنی به من نظر
ور همه خون کنی دلم ، هم نکنم شکایتی

ورچه نثار تو کنم جان ، نرهم ز درد تو
نیست از آنکه تا ابد عشق تو را نهایتی

دل ز فراق گشت خون ، جان به لب آمد از غمت
زحمتم آید ار کنم از غم تو حکایتی

برد ز من هوای تو جانِ عزیز ، ای دریغ !
کشت مرا جفای تو بی‌سبب جنایتی

گرچه برانی از برم ،‌ بازنگردم از درت
چون ز در عنایتت یافته‌ام هدایتی

خسته عراقی آنِ توست ، دور مکن ز درگهش
تا نرود فغان‌کنان از تو به هر ولایتی ...

---
نگارا ! وقت آن آمد که یکدم زآنِ من باشی
دلم بی‌تو به جان آمد ، بیا تا جان من باشی

دلم آنگاه خوش گردد که تو دلدار من باشی
مرا جان آن زمان باشد که تو جانان من باشی

به غم زآن شاد می‌گردم که تو غمخوار من گردی
از آن با درد می‌سازم که تو درمان من باشی

بسا خون جگر جانا ! که بر خوان غمت خوردم
به بوی آنکه یک باری تو هم مهمان من باشی

منم دائم تو را خواهان ، تو و خواهان خود دائم
مرا آن بخت کِی باشد که تو خواهان من باشی ؟

همه زآنِ خودی جانا ! از آن با کس نپردازی
چه باشد ای ز جان خوش‌تر ! که یکدم آنِ من باشی ؟

اگر تو آنِ من باشی ، از این و آن نیندیشم
ز کفر آخر چرا ترسم ، چو تو ایمان من باشی ؟

ز دوزخ آنگهی ترسم که جز تو مالکی یابم
بهشت آنگاه خوش باشد که تو رضوان من باشی

فلک پیشم زمین بوسد ، چو من خاک درت بوسم
مَلک پیشم کمر بندد ، چو تو سلطان من باشی

عراقی بس عجب نبود که اندر من بُود حیران
چو خود را بنگری در من ، تو هم حیران من باشی ...



#عراقی