تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



سلمان هراتی - مثنوی
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
سفر گزید باز از این کوچه همنفسی
پرید و رفت بدان‌سان که مرغی از قفسی

کسی که مثل درختان به باغ عادت داشت
شبیه لاله به انبوهِ داغ عادت داشت

کسی که همنفس موج‌های دریا بود
صداقت نفَسش در نسیم پیدا بود

بهار سبز در آشوب خشکسالی بود
شکوفه‌دارترین باغ این حوالی بود

کسی که خِرقه‌ای از جنس آب در بر داشت
کسی که شعر مرا از ترانه می‌انباشت

کنون دریچه‌ی دل را به روشنی وا کن
به یاد او گلِ خورشید را تماشا کن

میان آینه‌ها ردّ داغ را می‌جست
درخت بود و هوادار باغ را می‌جست

تمام زاویه‌ها را به یک بهار سپرد
کویر تشنه‌ی ما را به جویبار سپرد

در انتهای عطش ، آفتاب می‌نوشید
کسی که از دل او ، شعرِ آب می‌جوشید

کسی که از ورق سرخ گل ، کتابی داشت
برای پرسش و تردید ما جوابی داشت

کسی که آب شدن را التهاب آموخت
شکوه سبز شدن را در آفتاب آموخت

کسی که شائبه‌ی آن نقاب را فهمید
کسی که حیله‌ی سنگ و سراب را فهمید

کسی که با تپشِ مرگ ، زندگانی کرد
کسی که با همه جز خویش مهربانی کرد

کسی که با دل ما ارتباط آبی داشت
هزار پنجره مضمونِ آفتابی داشت

به کشف مشرق خورشیدهای دیگر رفت
هزار مرتبه از ابرها فراتر رفت

چگونه گویمت ای چشم‌های زیرک باغ !
چگونه گویمت ای شکل واقعیت داغ !

هنوز عکس تو در دست‌های دیوار است
هنوز کوچه از آن سبزِ سرخ سرشار است

هنوز عکس تو و خشم دیگران برجاست
به چشم‌هات ، که مظلومیت در آن پیداست

تو را به خاطر آن آفتاب می‌گویم
تو را به خاطر دریا و آب می‌گویم

تو را به خاطر آن چشم‌ها که می‌سوزند
و اشک‌ها که مرا شعرِ تَر می‌آموزند

تو را به خاطر آن یاسمن که نشکفته‌ست
به آن دو غنچه که چون شعرهای ناگفته‌ست

تو را به خاطر رویای آن سه حسرت سبز
تو را به خاطر آن روزها و صحبت سبز ...

═══════ * ═══════
❖ #سلمان_هراتی

مورخ : سه شنبه 1395/06/9 + 10:19 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

لطفاً نظر خود را درباره‌ی این مطلب بنویسید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد ...


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر