تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



شهریار - غزل‌ 9
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
شبابِ عمر عجب با شتاب می‌گذرد
بدین شتاب خدایا ! شباب می‌گذرد

شباب و شاهد و گل مغتنم بُود ساقی !
شتاب کن که جهان با شتاب می‌گذرد

به چشم خود گذر عمر خویش می‌بینم
نشسته‌ام لب جویی و آب می‌گذرد

به روی ماه نیاری حدیث زلف سیاه
که ابر از جلوی آفتاب می‌گذرد

خرابِ گردش آن چشم جاودان مستم
که دور جام جهان خراب می‌گذرد

به آب و تاب جوانی چگونه غرّه شدی ؟
که خود جوانی و این آب و تاب می‌گذرد

به زیر سنگ لَحَد استخوان پیکر ما
چو گندمیست که از آسیاب می‌گذرد

کمان چرخ فلک ، شهریار ! در کف کیست
که روزگار چو تیر شهاب می‌گذرد ... ؟

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : سه شنبه 1395/10/28 + 11:00 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 8
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
کنون که فتنه فرا رفت و فرصت است ای دوست
بیا که نوبت انس است و الفت است ای دوست

دلم به حال گل و سرو و لاله می‌سوزد
ز بس که باغ طبیعت ، پرآفت است ای دوست

مگر تاسفی از رفتگان نخواهی داشت
بیا که صحبت یاران غنیمت است ای دوست

عزیز دار محبت ؛ که خارزار جهان
گرش گلی‌ست همانا محبت است ای دوست

به کام دشمن دون ، دست دوستان بستن
به دوستی که نه شرط مروت است ای دوست

فلک همیشه به کام یکی نمی‌گردد ؛
که آسیای طبیعت به نوبت است ای دوست

مآلِ کار جهان و جهانیان خواهی ،
بیا ببین که خزان طبیعت است ای دوست

گَرَت به صحبت من روی رغبتی باشد ،
بیا که با تو مرا حق صحبت است ای دوست

به چشمِ باز توان شب شناخت راه از چاه
که شهریار چراغ هدایت است ای دوست ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : سه شنبه 1395/10/28 + 10:58 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 7
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
شب همه بی تو کار من ، شِکوه به ماه کردن است
روز ، ستاره تا سحر تیره به آه کردن است

متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان
حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردن است

چون تو نه در مقابلی ، عکس تو پیش‌رو نهیم
این هم از آب و آینه ، خواهش ماه کردن است

نوگل نازنین من ! تا تو نگاه می‌کنی ،
لطف بهار عارفان در تو نگاه کردن است

ماه ، عباد توست و من با لب روزه‌دار از این
قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردن است

لیک چراغ ذوق هم این همه کشته داشتن
چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردن است

غفلت کائنات را جنبش سایه‌ها همه
سجده به کاخ کبریا - خواه نخواه - کردن است

از غم خود بپرس ؛ کو با دل ما چه می‌کند
این هم اگرچه شکوه‌ی شَحْنه به شاه کردن است

عهد تو سایه و صبا گو بشکن که راه من
رو به حریم کعبه‌ی لطف اله کردن است

گاه به گاه پرسشی کن که زکات زندگی
پرسش حال دوستان گاه به گاه کردن است

خود برسان به شهریار ، ای که در این محیط غم
بی تو نفس کشیدنم عمر تباه کردن است ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : سه شنبه 1395/10/28 + 10:45 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 6
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
باز کن نغمه‌ی جانسوزی از آن ساز امشب
تا کنی عقده‌ی اشک از دل من باز امشب

ساز در دست تو سوز دل من می‌گوید
من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب

مرغ دل در قفس سینه‌ی من می‌نالد ؛
بلبلِ ساز تو را دیده هم‌آواز امشب

زیر هر پرده‌ی ساز تو هزاران راز است
بیم آن است که از پرده فتد راز امشب

گرد شمعِ رُخت ای شوخِ منِ سوخته‌جان !
پر چو پروانه کنم باز به پرواز امشب

گلبن نازی و در پای تو با دست نیاز
می‌کنم دامن مقصود پر از ناز امشب

کرد شوق چمنِ وصل تو ای مایه‌ی ناز !
بلبل طبع مرا قافیه‌پرداز امشب

شهریار آمده با کوکبه‌ی گوهر اشک
به گداییّ تو ای شاهد طناز ! امشب ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : دوشنبه 1395/10/27 + 10:33 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 5
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
پاشو ای مست ! که دنیا همه دیوانه‌ی توست
همه آفاق پر از نعره‌ی مستانه‌ی توست

در دکان همه‌ی باده‌فروشان تخته‌ست
آن که باز است همیشه ، درِ میخانه‌ی توست

دست مشاطه‌ی طبع تو بنازم که هنوز
زیور زلف عروسان سخن شانه‌ی توست

ای زیارتگه رندان قلندر ! برخیز
توشه‌ی من همه در گوشه‌ی انبانه‌‌ی توست

همت ای پیر ! که کشکول گدایی در کف
رندم و حاجتم آن همت رندانه‌ی توست

ای کلیدِ در گنجینه‌ی اسرار ازل
عقل دیوانه‌ی گنجی که به ویرانه‌ی توست

شمع من دور تو گردم که به کاخ شب وصل
هر که توفیق پری یافته ، پروانه‌‌ی توست

همه غواص ادب بودم و هر جا صدفیست
همه بازش دهن از حیرت دردانه‌‌ی توست

زُهره گو تا دمِ صبح ابد افسون بدمد
چشمک نرگس مخمور به افسانه‌ی توست

ای گدای سر خوانت همه شاهان جهان !
شهریار آمده ؛ دربان درِ خانه‌ی توست ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : دوشنبه 1395/10/27 + 10:32 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 4
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی‌وفا ! حالا که من افتاده‌ام از پا چرا ؟

نوشداروییّ و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل ! این زودتر می‌خواستی ؛ حالا چرا ؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ! ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن ؛ با ما چرا ؟

وه ! که با این عمرهای کوتهِ بی‌اعتبار
این‌همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین ! جواب تلخ سربالا چرا ؟

ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت !
اینقدَر با بخت خواب‌آلود من لالا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند
در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا ؟

در خزان هجر گل ، ای بلبل طبع حزین !
خامُشی شرط وفاداری بُود ؛ غوغا چرا ؟

شهریارا ! بی حبیب خود نمی‌کردی سفر
این سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا ... ؟

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : دوشنبه 1395/10/27 + 10:31 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 3
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
سنین عمر به هفتاد می‌رسد ما را
خدای من !‌ که به فریاد می‌رسد ما را ؟

گرفتم آنکه جهانی به یاد ما بودند
دگر چه فایده از یاد می‌رسد ما را ؟

حدیث قصه‌ی سهراب و نوشداروی او
فسانه نیست کز اجداد می‌رسد ما را

اگر که دجله پر از قایق نجات شود
پس از خرابی بغداد می‌رسد ما را

به چاه گور ، دگر منعکس شود فریاد
چه جای داد که بیداد می‌رسد ما را

تو شهریار ! علی گو که در کشاکش حشر
علی و آل به امداد می‌رسد ما را ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : شنبه 1395/10/25 + 09:54 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شهریار - غزل‌ 2
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
زمستان پوستین افزود بر تن ، کدخدایان را
ولیکن پوست خواهد کند ما یک لاقبایان را

ره ماتم‌سرای ما ندانم از که می‌پرسد
زمستانی که نشناسد درِ دولت‌سرایان را

به دوش از برف بالاپوش خز ،‌ ارباب می‌آید
که لرزاند تن عریان بی‌ برگ و نوایان را

به کاخ ظلم باران هم که آید ،‌ سر فرود آرد
ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را

طبیب بی‌مروت کِی به بالین فقیر آید
که کس در بند درمان نیست درد بی‌دوایان را

به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر
که حاجت بردن ای آزاده مرد ! این بی‌صفایان را

به هر کس مشکلی بردیم و از کس مشکلی نگشود
کجا بستند یا رب ! دست آن مشکل‌گشایان را ؟

نقاب آشنا بستند کز بیگانگان رَستیم
چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم آشنایان را

به هر فرمان آتش ، عالمی در خاک و خون غلطید
خدا ویران گذارد کاخ این فرمانروایان را

به کام محتکر روزیِ مردم دیدم و گفتم
که روزی سفره خواهد شد شکم این اژدهایان را

به عزت چون نبخشیدی ، به ذلت می‌ستانندت
چرا عاقل نیندیشد هم از آغاز ، پایان را ؟

حریفی با تمسخر گفت زاری شهریارا ! بس
که می‌گیرند در شهر و دیار ما گدایان را ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار

مورخ : شنبه 1395/10/25 + 09:53 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 5
1
2
3
4
5