ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



صائب تبریزی - شعروگرافی 1
چاپ این صفحه





هر کجا خار و گلی دست و گریبان بینی ،
حُسن و عشق است که با یکدگر آمیخته است

#صائب_تبریزی


مورخ : جمعه 1395/04/25 + 12:55 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

صائب تبریزی - تک‌بیت‌های برگزیده از اشعار 2
چاپ این صفحه


چنان باریک‌بین گردیده‌ام از عاقبت‌بینی
که جوی شهد آید در نظر چون نیش زنبورم !

---
احوال من مپرس ، که با صدهزار درد
می‌بایدم به درد دل دیگران رسید !

---
فریب تربیت باغبان مخور ای گل !
که آب می‌دهد اما گلاب می‌گیرد

---
رشته‌ی پیوند یاران را بریدن سهل نیست
چهره‌ی برگ خزان ، زرد از جدایی می‌شود

---
هر که آمد در غم‌آباد جهان ، چون گردباد
روزگاری خاک خورد ، آخر به هم پیچید و رفت
---
من آن شکسته بنایم در این خراب‌آباد
که در خرابی من ، ناز می‌کند سیلاب !

---
نیست حرف نرم را تأثیر در آهن‌دلان !
ناوک از فولاد می‌باید نشان سخت را

---
خُرد مشمار گنه را ، که گناهیست بزرگ
گندمی کرد ز فردوس برون آدم را
---
اوج وصال ،‌ درخور پرواز ما نبود
بی بال و پر شدیم به امید بال دوست
---
ای گل شوخ که مغرور بهاران شده‌ای !
خبرت نیست که در پی چه خزانی داری ...



#صائب_تبریزی

مورخ : جمعه 1395/04/25 + 12:19 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

صائب تبریزی - تک‌بیت‌های برگزیده از اشعار 1
چاپ این صفحه


از نصیحت دم مزن با خاطرِ افگار من
کز دوای تلخ ، بدخوتر شود بیمار من !

---
وصال او به نسیم ملامت ارزان است
تفاوتی نکند حرف باغبان ما را !

---
منع ما دریاکشان ای زاهدان ! از ابلهی‌ست
ما گلیم خویش را از آب بیرون می‌بریم

---
از دل خونگرم ما ، پیکان کشیدن مشکل است
چون توان کردن دو یکدل را ز یکدیگر جدا ؟

---
کمان بیکار گردد چون هدف از پای بنشیند
نه از رحم است اگر بر پای دارد آسمان ما را !
---
همچو شمعِ صبح می‌لرزد به جان خویشتن
از سفیدی‌های موی من ، چراغ زندگی !

---
ذوق وصال ، می‌گزد از دور پشت دست
گرم است بس که صحبت من با خیال تو !

---
طاعت ما نیست غیر از شستن دست از جهان
گر نماز از ما نمی‌آید ، وضویی می‌کنیم
---
از هجر ، شکوه با در و دیوار می‌کنم
چون داغ‌دیده‌ای که کُند گفتگو به خاک
---
سنگ و گوهر ، دیده‌ی حیران میزان را یکی‌ست
امتیاز کفر و ایمان از من مجنون مپرس !


#صائب_تبریزی

مورخ : پنجشنبه 1395/04/24 + 12:08 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

صائب تبریزی - متفرقات
چاپ این صفحه


در گریه ، چشم اشک‌فشان را ندیده‌ای
فصل بهارِ لاله‌ستان را ندیده‌ای

ای عندلیب ! این همه تعریف گل مکن
تو حُسنِ نیم‌رنگ خزان را ندیده‌ای

---
فکر دنیای دنی ، کار خدانشناس است
هرچه در دل گذرد غیر خدا ، وسواس است

لب ببند از سخن پوچ که صد پیراهن
لاغری خوب‌تر از فربهیِ آماس است



#صائب_تبریزی

مورخ : پنجشنبه 1395/04/24 + 12:05 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

صائب تبریزی - غزلیات 29
چاپ این صفحه


دل ، در نظر مردم فرزانه بزرگ است
طفلان چه شناسند که دیوانه بزرگ است ؟!

چون اشک فکندن ز نظر هر دو جهان را ،
سهل است ، اگر همت مردانه بزرگ است

با وسعت مشرب چه بُود کوه غم عشق ؟
در حوصله‌ی تنگ تو این دانه بزرگ است

در ذره به حشمت نگرد دیده‌ی عارف
هر خُرد در این گوشه‌ی میخانه بزرگ است

خون در خور پیمانه دهد ساقیِ دوران
مغرور نگردی که تو را خانه بزرگ است !

در کعبه و بت‌خانه ز گفتار دلاویز
هر جا که رود صائب فرزانه بزرگ است

---
دلبستگی خلق به عمر گذران چیست ؟
استادگی عکس در این آب روان چیست ؟

پیش و پسِ اوراق خزان ، نیم نفس نیست
آسودگی خلق ز مرگ دگران چیست ؟

آسوده شود سیل چو پیوست به دریا
از بیمِ اجل این همه فریاد و فغان چیست ؟

جز خواهش اَلوان که کشیده‌ست به خونت ،
دیگر ثمر نعمت الوان جهان چیست ؟

چون دیده‌ی ارباب هوس ، روز قیامت
در پله‌ی اعمال تو جز خواب گران چیست ؟

ای سرو ! که عمری به رُعونت گذراندی
جز دست تهی ، حاصلت از باغ جهان چیست ؟

حق ، رزق تو بر سفره‌ی افلاک نوشته‌ست
ای سست یقین ! این همه اندیشه‌ی نان چیست ؟

تا چند به گرد سخن خلق برآیی ؟
جز ذکر خدا ، صیقلِ شمشیرِ زبان چیست ؟

صائب ! قدم از دایره‌ی چرخ برون نِه
جز نیش در این کارگه شیشه‌گران چیست ؟



#صائب_تبریزی

مورخ : پنجشنبه 1395/04/24 + 11:20 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

صائب تبریزی - غزلیات 28
چاپ این صفحه


پوچ است هر سری که نه در وی هوای توست
سهو است سجده‌ای که نه بر خاک پای توست

طبل رحیل هوش من ، آواز پای توست
حسرت ، نصیب دیده‌ی من از لقای توست

خودداری سپند در آتش بُود محال
خالیست جای من به حریمی که جای توست

هر شاخ گلی که دست کند در چمن بلند
از روی صدق ، ورد زبانش دعای توست

هر دل رمیده‌ای که بساط زمانه داشت ،
امروز در کمند دو زلف رسای توست

ره نیست در حریم تو هر خودپرست را
بیگانه هر که گشت ز خود ، آشنای توست

چون ترک دلبری ننمایند دلبران ؟
چون هر کجا دلی که بُود ، مبتلای توست

استادگی چگونه کند در نثار جان ؟
صائب که مرگ و زندگیش از برای توست ...

---
از سرِ خرده‌ی جان ، سخت دلیرانه گذشت
آفرین باد به پروانه که مردانه گذشت

در شبستان جهان ، عمر گرانمایه‌ی دل
هرچه در خواب نشد صرف به افسانه گذشت

لرزه افتاد به شمع از اثر یک‌رنگی
باد اگر تند به خاکستر پروانه گذشت

ماجرای خِرد و عشق ، تماشای خوشی‌ست
نتوان زود از این کُشتی خصمانه گذشت

منه انگشت به حرف منِ مجنون ، زنهار
که قلم بسته لب از نامه‌ی دیوانه گذشت

مایه عشرت ایام کهنسالی شد
آنچه از عمر به بازیچه‌ی طفلانه گذشت

دلِ آزاد من و گردِ تعلق ؟ هیهات !
بارها سیل تهیدست از این خانه گذشت

شود آغوشِ لَحَد ، دامن مادر به کسی
که یتیمانه به سر برد و غریبانه گذشت

عقده‌ای نیست که آسان نکند همواری
رشته‌ی بی‌گره از سُبحه‌ی صد دانه گذشت

عقل ، از آب و گِلِ تقلید نیامد بیرون
عشق ، اول قدم از کعبه و بتخانه گذشت

یک‌دم از خلوت اندیشه نیامد بیرون
عمر صائب همه در سیرِ پریخانه گذشت ...



#صائب_تبریزی

مورخ : چهارشنبه 1395/04/23 + 10:51 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

صائب تبریزی - غزلیات 27
چاپ این صفحه


مبند دل به حیاتی که جاودانی نیست
که زندگانی ده روزه ، زندگانی نیست

همان ز نامه و پیغام شاد می‌گردند
اگرچه دوستی اهل دل ، زبانی نیست

ز شرم موی سفید است هوشیاری من
وگرنه نشئه‌ی مستی کم از جوانی نیست

جدا بُود شکر و شیر همچو روغن و آب
در این زمانه که آثار مهربانی نیست

ز صبح صادقِ پیری چه فیض خواهم برد ؟
مرا که بهره به جز غفلت از جوانی نیست

به پای تن دل عاشق نمی‌کند جولان
نسیمِ مصر مقید به کاروانی نیست

برون میار سر از زیر بال خود صائب !
که تنگنای فلک جای پَرفشانی نیست

---
هزار بار درآیم اگر به خانه‌ی دوست
به کوچه‌ی غلط اندازدم بهانه‌ی دوست

چنین که شوق ، مرا بی‌قرار ساخته است ،
عجب که دل بنشیند مرا به خانه‌ی دوست

فسانه‌ایست که افسانه‌ی خواب می‌آرد
به چشم خواب ، نمک می‌زند فسانه‌ی دوست

به صبر خویش مکن تکْیه از غرور ، که طور
سپندوار به رقص آمد از ترانه‌ی دوست

به چشم همت سرشار ، چون دو دستْ تهی‌ست
متاع هر دو جهان در قمارخانه‌ی دوست

مرا به خاکِ درِ دوست ، آشنایی نیست
به آشنایی دل می‌روم به خانه‌ی دوست

ز شغل عشق چه اندیشه می‌کنی صائب ؟
خمار صبح ندارد مِی شبانه‌ی دوست



#صائب_تبریزی

مورخ : چهارشنبه 1395/04/23 + 10:49 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

صائب تبریزی - غزلیات 26
چاپ این صفحه


امید دلگشاییم از ماه عید نیست
این قفل بسته ، گوش به زنگ کلید نیست

قطعِ نظر ز بنده و آزاد کرده‌ام
امید میوه و گلم از سرو و بید نیست

از صد ، یکی به پایه‌ی منصور می‌رسد
چون لاله هر که بگذرد از سر ، شهید نیست

چشم من و جدا ز تو ، آنگاه روشنی ؟!
روزم سیاه باد که چشمم سفید نیست

زینسان که ناامید ز نَشْو و نما منم ،
برگ خزان رسیده چنین ناامید نیست

صائب ! به شکر این که فراموش نیستند
گر یاد ما کنند عزیزان ،‌ بعید نیست

---
تا چند بشنوم ز رسولان پیام دوست ؟
گه دل به نامه شاد کنم ، گه به نام دوست

عارف ز جام مهر خموشی نیافته‌ست
کیفیتی که یافت دلم از کلام دوست

رحم است بر کسی که ز کوتاه‌دیدگی
در جستجوی ماه برآید به بام دوست

دشمن به بی‌قراری من رحم می‌کند
در خاطرم عبور کند چون خرام دوست

گر میرم از خمار ، ز دل خون نمی‌خورم
من کیستم که باده گسارم ز جام دوست ؟

هرچند ناقص است ،‌ شود کار او تمام
افتاد چشم هر که به ماه تمام دوست

در بزم ما به باده و جام احتیاج نیست
ما را بس است مستیِ ذکر مدام دوست

از داغ غربتش جگر سنگ ، خون شود
آشفته خاطری که نداند مقام دوست

ناکامی است قسمت خودکام ، زینهار
بر کام خود مباش که باشی به کام دوست

صائب ! فزون ز باده‌ی لعل است نشئه‌اش
خونی که می‌خورم ز رخِ لعل‌فام دوست !



#صائب_تبریزی

مورخ : چهارشنبه 1395/04/23 + 09:33 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام