ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



صائب تبریزی - غزلیات 25
چاپ این صفحه


ناله‌ی سوخته‌جانان به اثر نزدیک است
دست خورشید به دامان سحر نزدیک است

قسمت من چو صدف ، چون لب خشک است از بحر
زین چه حاصل که به من آب گهر نزدیک است ؟

صرف خمیازه‌ی آغوش شود اوقاتش
هاله هرچند به ظاهر به قمر نزدیک است

روی دنیای فرومایه به بی‌رویان است
همه‌جا پشت ز آیینه به زر نزدیک است

دل ز خط ، زودتر از زلف شود کامروا
شب ایام بهاران به سحر نزدیک است

کار آتش کند آبی که به تلخی بخشند
ورنه دریا به من تشنه‌ جگر نزدیک است

سکه‌سان ، رویی از آهن به کف آور صائب !
کاین متاعی‌ست که امروز به زر نزدیک است

---
این چه لطف است که با یار وفادار من است ؟
که به من همسفر و خانه نگهدار من است

هر که را طبلِ رحیل از تپشِ دل باشد ،
در بیابان طلب ، قافله‌ سالار من است

خواب در خلوت من حلقه‌ی بیرون در است
تا خیال تو انیس دل بیدار من است

فلک بی‌ سر و پا ذره‌ی شیدایی اوست
آفتابی که نهان در پس دیوار من است

محو دیدار تو را پای سفر در خواب است
ورنه این دایره‌ها مرکز پرگار من است

زشت را آینه‌ی صاف ، مکدر سازد
چه عجب دشمن اگر منکرِ اَطوار من است ؟

زآن غباری که خط از روی تو انگیخته است
محنت روی زمین بر دلِ افگار من است

از تهیدستی خود شکوه ندارم صائب !
خار صحرای قناعت ، گل بی‌خار من است



#صائب_تبریزی

مورخ : سه شنبه 1395/04/22 + 12:48 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

صائب تبریزی - غزلیات 24
چاپ این صفحه


آه ! کز اهل محبت اثری پیدا نیست
زآن‌ همه سوخته‌جانان شرری پیدا نیست

نه ز آغاز خبر دارم و نه از انجام
منزلِ دورِ مرا پا و سری پیدا نیست

لاله‌ها را ز سر داغ سیاهی برخاست
شب ما سوختگان را سحری پیدا نیست

یوسف از چاه برون آمد و عَنْقا از قاف
از دل گمشده‌ی ما اثری پیدا نیست !

مگر از روزنه‌ی دل ، نفسی راست کنیم
ورنه زین خانه‌ی تاریک دری پیدا نیست

به جز از آبله‌‌ی پا که کنندش پامال
در همه روی زمین دیده‌وری پیدا نیست

ز اهل دل آنچه به جا مانده ، زبانِ لاف است
همه برگ است بر این نخل ؛ بَری پیدا نیست

بر میاور ز صدف ،‌ گوهر خود را صائب !
که در این دایره صاحب‌نظری پیدا نیست ...

---
مانعِ مستیِ غفلت ، دل هشیار من است
پادشاه شب من ، دیده‌ی بیدار من است

می‌سپارند به هم دست به دست اطفالم
شور مجنون ، خجل از گرمی بازار من است

هر که افتاده ز خود پیش ز وحشت‌زدگان ،
در بیابان طلب ، قافله سالار من است

خصم را می‌کنم از راه تنزّل مغلوب
سیل خونین‌جگر از پستی دیوار من است

لب خمیازه من باز ز گفتار شود
مهر خاموشی من ، ساغر سرشار من است

چون فَلاخَن ز گرانیست مرا دور نشاط
هر که باری ننهد بر دل من ، بار من است !

خطر از لغزش پا نیست مرا در مستی
طارمِ تاک به صد دست ، نگهدار من است

کمر خدمت بت بسته‌ام از رشته‌ی جان
صد گره در دل تسبیح ز زُنّار من است

می‌کند دامن صحرای قیامت ، تنگی
به سرشکی که گره در دلِ افگار من است

قفل ، مفتاحِ درز بسته نگردد هرگز
لب خاموش تو مُهرِ لب اظهار من است

گر چه آزار به موری نپسندم صائب !
هر که را می‌نگرم در پی آزار من است ...



#صائب_تبریزی

مورخ : سه شنبه 1395/04/22 + 12:43 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

صائب تبریزی - غزلیات 23
چاپ این صفحه


این نه غنچه‌ست که گلزار به بار آورده‌ست
که به ما نامه‌ی سربسته ز یار آورده‌ست

بلبلان را به سرِ مشق جنون می‌آرد
خط سبزی که بناگوش بهار آورده‌ست

می‌کند دیده‌ی نَظّارگیان را روشن
نسخه‌هایی که بهار از رخ یار آورده‌ست

می‌توان یافت ز بوی خوش باد سحری
که شبیخون به سر زلف نگار آورده‌ست

تا که دارد سرِ گلگشت گلستان ، که بهار
از گل سرخ ، طَبَق‌های نثار آورده‌ست

نیست ممکن که به پیراهن یوسف نرسد
دیده‌ی هر که چو یعقوب ، غبار آورده‌ست

گوشه‌ای هر که از این عالم پرشور گرفت ،
کشتی خویش ز دریا به کنار آورده‌ست

دَمِ نشمرده محال است برآرد صائب !
هر که در خاطر خود ، روزشمار آورده‌ست

---
خسته‌ی چشم تو صاحب‌نظری نیست که نیست
تشنه‌ی لعل تو روشن‌ گهری نیست که نیست

این چه شور است که حُسن تو به عالم افکند ؟
که نمکدانِ ملاحت جگری نیست که نیست

بخیه‌ی شبنم و گل بر رخ کار افتاده‌ست
ورنه حیران تو صاحب‌نظری نیست که نیست

نه همین ذره در این دایره سرگردان است
رقص سودای تو در هیچ سری نیست که نیست

میوه‌ی سرو ، که گفته است همین آزادیست ؟
قامت سرکش او را ثمری نیست که نیست

فتنه‌‌ی هر دو جهان ، زیر سر خشتِ خُم است
در خرابات مغان شور و شری نیست که نیست

چون کنم نسبت آن لعل به یاقوتِ عقیم ؟
روسفید از نمک او جگری نیست که نیست

برو ای عقل ! به صحرای جنون پا مگذار
شیشه‌ باری تو و اینجا خطری نیست که نیست

بعد از این ، نامه مگر بر پَرِ عَنقا بندیم
ورنه با نامه‌ی ما بال و پری نیست که نیست

نه همین دیده‌ی شبنم ز نظربازان است
محو خورشید تو صاحب‌نظری نیست که نیست

گرچه از بیخبرانیم به ظاهر ، صائب !
در فرامُشکده‌ی ما خبری نیست که نیست



#صائب_تبریزی

مورخ : سه شنبه 1395/04/22 + 09:53 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

صائب تبریزی - غزلیات 22
چاپ این صفحه


حاصل دنیای فانی جز غم و تشویش نیست
مدِّ عمر جاودانش ، آه حسرت بیش نیست

پشّه تا بر دیده‌ی من خواب شیرین تلخ کرد ،
گشت معلومم که نوش این جهان بی‌ نیش نیست

تخم حاجتمندی دنیا ، به قدر آرزوست
هر که را در دل نباشد آرزو ، درویش نیست

کوشش بی جذبه نتواند به مقصد راه برد
ورنه در راه طلب از من کسی در پیش نیست

زآن ز حرف راست ، لب بستم که غیر از آهِ سرد
در بساط سینه‌ی صبح صداقت‌کیش نیست

دیگران را گر به حال خویش می‌آرد خودی ،
بی‌خودان را لشکر بیگانه‌ای جز خویش نیست

شعر خود ، صائب ! مخوان بر مردم کوتاه‌بین
دیر می‌یابد سخن را هر که دوراندیش نیست

---
هر که مست است در این میکده ، هشیارتر است
هر که از بی‌خبران است ، خبردارتر است

سوزن از خار چه خون‌ها که ندارد در دل
خون فزون می‌خورد آن چشم که بیدارتر است

کجی از ما نتوان بُرد به آتش بیرون
از کمان ، ناوک ما خانه‌نگهدارتر است

تیره‌بختی ، شب امید بُود عاشق را
ابر هر چند سیاه است ، گهربارتر است

از گل روی تو ، غافل که تواند گل چید ؟
که ز شبنم ، عرق شرم تو بیدارتر است

بار بردار ز دل‌ها که در این راه دراز
آن رسد زود به منزل که گرانبارتر است

مکن از از سختی ره شِکوه که ره‌پیما را
می‌کند سر به هوا راه چو هموارتر است

عشرت روی زمین در گرهِ دلتنگیست
از دهن‌ها ،‌ دهن تنگ شکربارتر است

نفْس سرکش نشد از توبه ملایم صائب !
خار هر چند شود خشک ، دل‌آزارتر است ...



#صائب_تبریزی

مورخ : دوشنبه 1395/04/21 + 10:13 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

صائب تبریزی - غزلیات 21
چاپ این صفحه


هیچ جوینده ندانست که جای تو کجاست
آخر ای خانه‌ برانداز ! سرای تو کجاست ؟

روزنی نیست که چون ذره نجستیم تو را
هیچ روشن نشد ای شمع ! که جای تو کجاست

گر وفای تو فزون است ز اندازه‌ی ما
آخر ای دلبر بی‌رحم ! جفای تو کجاست ؟

جنگ و بدخویی و بی‌رحمی و بی‌پروایی
همه هستند به جا ، صلح و صفای تو کجاست ؟

ای نسیم سحر ! ای غنچه گشاینده‌ی دل !
وقت یاری‌ست ؛ دَمِ عقده‌گشای تو کجاست ؟

صائب از گرد خجالت شده در خاک نهان
موجه‌ی رحمتِ دریای عطای تو کجاست ؟

---
آن که از بال هما افسر دولت می‌خواست ،
کاش از سایه‌ی دیوار قناعت می‌خواست

داشت از ریگ روان ،‌ لنگر آرام طمع
آن که از جان سبک‌سیر اقامت می‌خواست

نیست گر مرتبه‌ی فقرْ زیاد از دولت ،
شاه از گوشه‌نشینان ز چه همت می‌خواست ؟

جرأت حرف که را بود به دیوان حساب ؟
عذر تقصیر مرا گر نه خجالت می‌خواست

که به این عمر کم از عهده برون می‌آمد ؟
گر خدا شکر به اندازه‌ی نعمت می‌خواست

زنگ در دل ز کلامم نتواند شد سبز
طوطی‌ای همچو من ، آن آینه طلعت می‌خواست

داشت بارانْ طمع از کاغذ ابری ، صائب !
از لئیمان جهان آن که سخاوت می‌خواست !



#صائب_تبریزی

مورخ : دوشنبه 1395/04/21 + 10:10 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

صائب تبریزی - غزلیات 20
چاپ این صفحه


بر دلم نیست غباری ز سیه‌کاریِ بخت
قانعم با دل بیدار ز بیداری بخت

شکر این نعمت عُظمی چه توانم کردن ؟
که به دولت نرسیدم ز مددکاری بخت

شکوه از بختِ گران‌خواب ز کوته‌نظری‌ست
که سبک‌سیر بُود مدت بیداری بخت

از برومندی ظاهر ، دل چون آینه را
غوطه در زنگ دهد جامه‌ی زنگاری بخت

با هنر ، طالع فرخنده نمی‌گردد جمع
که بُود محضر دانش ، خط بیزاری بخت

دو سه روزی‌ست برومندیِ گلزارِ امید
سایه‌ی ابر بهار است هواداری بخت

نیست ممکن که ز یک دست صدا برخیزد
یار اگر یار نباشد ، چه کند یاری بخت ؟

صائب ! ارباب هوس ،‌ کامروایند همه
هست مخصوص به عشاق ، سیه‌کاری بخت !

---
تا به فکر خود فتادم ، روزگار از دست رفت
تا شدم از کار واقف ، وقت کار از دست رفت

قوّت سرپنجه‌ی مشکل‌گشای فکر من ،
در ورق‌ گردانیِ لیل و نهار از دست رفت

تا کمر بستم ، غبار از کاروان برجا نبود
از کمین تا سر برآوردم ، شکار از دست رفت

داغ‌های ناامیدی یادگار خود گذاشت
خرده‌ی عمرم که چون نقدِ شرار از دست رفت

تا نفس را راست کردم ، ریخت اوراق حواس
دست تا بر دست سودم ، نوبهار از دست رفت

پی به عیب خود نبردم تا بصیرت داشتم
خویش را نشناختم ، آیینه‌دار از دست رفت

حاصل عمر پریشانْ روزگارم چون صدف ،
تا نهادم پا ز دریا بر کنار ، از دست رفت

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار
تا عنان آمد به دستم ، اختیار از دست رفت

عمر باقی مانده را صائب ! به غفلت مگذران
تا به کِی گویی که روز و روزگار از دست رفت ؟



#صائب_تبریزی

مورخ : دوشنبه 1395/04/21 + 09:28 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

صائب تبریزی - غزلیات 19
چاپ این صفحه


جان عاشق قدر داغ و درد می‌داند که چیست
سکه‌ی کامل عیاران مرد می‌داند که چیست

پای‌کوبان رفت از این صحرای وحشت ، گردباد
قدر تنهایی بیابانگرد می‌داند که چیست

خط ز راه خاکساری ، حُسن را تسخیر کرد
رتبه‌ی افتادگی را گَرد می‌داند که چیست

نه ! ز بی‌دردیست گر عاشق نداند قدر درد
هر که شد بی‌درد ، قدر درد می‌داند که چیست

درد جانکاه مرا دور از حضور دوستان ،
هر که گردیده‌ست بی‌همدرد می‌داند که چیست

صائب ! از دل ، زنگ ظلمت را زدودن سهل نیست
صبح صادق ، قدر آه سرد می‌داند که چیست ...

---
جز پریشان خاطری در عالم ایجاد چیست ؟
غیر مشتی خار و خس در خانه‌ی صیاد چیست ؟

بحر عشق است این که موجش می‌شکافد کوه را
ای حباب سست بنیاد ! این سرِ پر باد چیست ؟

عقل معذور است ، می‌کوشد اگر در نفی عشق
از رخ زیبا ، نصیب کور مادرزاد چیست ؟

ریخت اوراقِ حواسم آخر از باد نفس
جز پریشانی ، گلِ جمعیت اضداد چیست ؟

مرغ زیرک ، در جبین دانه بیند دام را
دام را در خاک پنهان کردن ای صیاد ! چیست ؟

تیشه‌ هر کس زد به پای خصم ، زد بر پای خویش
کوشش پرویز در خون‌ریزی فرهاد چیست ؟

جز غبارِ خاطر و گردِ کدورت ، هر نفس
قسمت صائب از این دیر خراب‌ آباد چیست ؟



#صائب_تبریزی

مورخ : یکشنبه 1395/04/20 + 10:38 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

صائب تبریزی - غزلیات 18
چاپ این صفحه


گردش گردون به چشمم گردش پیمانه است
عالم از کیفیت حسن تو یک میخانه است

گریه کردن را دلی می‌باید از گل شادتر
شاهد این حرف رنگین ، گریه‌ی مستانه است

ذوق رسوایی مرا از خانه بیرون می‌کشد
سنگِ طفلان کهربای مردم دیوانه است

بالش بخت مرا ریحانِ تر در کار نیست
خواب مخمل بی‌نیاز از منت افسانه است

صائب ! از من چند پرسی آشنای کیستی ؟
آشنارویی که دارم ،‌ معنی بیگانه است !

---
دل به نور شمع ، نتوان در گذار باد بست
ساده‌لوح آن‌ کس که دل بر عمر بی‌بنیاد بست

می‌شود نام بزرگان از هنرمندان بلند
طرْفِ شهرت ، بیستون از تیشه‌ی فرهاد بست

رو به هر مطلب که آرد ، می زند نقش مراد
صفحه‌ی رویی که نقش از سیلی استاد بست

ناله کردن در حریم وصل ، کافر نعمتی‌ست
در بهاران ، عندلیب ما لب از فریاد بست

می تراود حسرت آغوش از آغوش ما
زخم را نتوان دهان از شکوه‌ی بیداد بست

کوه را از جا درآرد شوخیِ تمثالِ حُسن
نقش شیرین را به سنگِ خاره چون فرهاد بست ؟

ناخن تدبیر ، سر از کار ما بیرون نبرد
این رگ پیچیده ، دستِ نشترِ فَصّاد بست

روزگار آن سبک‌رو خوش که مانند شرار
تا نظر وا کرد ، چشم از عالم ایجاد بست

دل دو نیم از درد چون شد ، شاهراه آفت است
چون توان صائب !‌ ره غم بر دل ناشاد بست ؟



#صائب_تبریزی

مورخ : یکشنبه 1395/04/20 + 10:36 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام