تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



صائب تبریزی - غزلیات 17
چاپ این صفحه


از شکوه عشق ، میدان تنگ بر هامون شده‌ست
دامن صحرا ز یک دیوانه پر مجنون شده‌ست

می‌کنم چون موج در آغوش دریا ، پا دراز
تا عنان اختیار از دست من بیرون شده‌ست

سرکشی از بس که زین وحشی‌نگاهان دیده‌ام ،
باورم نایَد که آهو رام با مجنون شده‌ست

شانه‌ی شمشاد را دست نگارین می‌کند
بس که در زلف گره‌گیر تو دل‌ها خون شده‌ست

نیست در روی زمین از بی‌غمی ، آثار درد
چهره‌ی زرین ، نهان در خاک چون قارون شده‌ست

ز انقطاع فیض ، کوتاه است ایام خزان
دولت فصل بهار از فیض روز افزون شده‌ست

جلوه‌ی همکار می‌بندد زبانِ لاف را
در زمان قامت او سرو ناموزون شده‌ست

همچو داغ لاله چسبیده‌ست صائب ! بر جگر
آه ما از بس که نومید از درِ گردون شده‌ست

---
داستان شوق را تحریر کردن مشکل است
بحر را از موج در زنجیر کردن مشکل است

بند ، پیشِ سیلِ بی‌زنهار نتواند گرفت
بی‌قرارِ شوق را زنجیر کردن مشکل است

با تهی چشمان چه سازد نعمت روی زمین ؟
چشم روزن را ز پرتو سیر کردن مشکل است

می‌توان ز افسانه کردن چشم آهو را به خواب
چشم عیار تو را تسخیر کردن مشکل است

دستگیری نیست پیری را به جز افتادگی
این کهن دیوار را تعمیر کردن مشکل است

خواب زاهد تلخ گردیده‌ست از یاد بهشت
کودکان را ترکِ جوی شیر کردن مشکل است

گفتگوی اهل غفلت قابل تأویل نیست
خوابِ پای خفته را تعبیر کردن مشکل است

معنی پیچیده می‌پیچد زبان ، تقریر را
آیه‌ی آن زلف را تفسیر کردن مشکل است

هست زیر آسمان ، امنیت خاطر محال
خواب راحت را دهان شیر کردن مشکل است

با صف مژگان ، نظربازی نه کار هر کس است
دیده را آماجگاه تیر کردن مشکل است

خط ،‌ غباری نیست کز وی دل توان برداشتن
چاره‌ی این خاک دامن‌گیر کردن مشکل است

تشنگی نتوان به شبنم بردن از ریگ روان
دیده‌ی نادیدگان را سیر کردن مشکل است

نیست جز تسلیم صائب !‌ هیچ درمانْ عشق را
پنجه در سرپنجه‌ی تقدیر کردن مشکل است



#صائب_تبریزی

مورخ : یکشنبه 1395/04/20 + 09:51 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

صائب تبریزی - غزلیات 16
چاپ این صفحه


بی‌خبر شو ز دو عالم ، خبر یار طلب
دست بردار ز خود ، دامن دلدار طلب

حاصل روی زمین پیش سلیمان باد است
دو جهان ، از کَرم عشق به یک‌بار طلب

نکند تلخ سلیمان دهن موران را
هرچه می‌خواهی از آن لعل شکربار طلب

مستی‌ای را که خماری نبُود در دنبال ،
از شفاخانه‌ی آن نرگس بیمار طلب

چون نداری پر و بالی که به جایی برسی ،
چون سلامت‌طلبان رخنه‌ی دیوار طلب

خاک را قافله‌ی سیل رسانید به بحر
در ره عشق ، رفیقان سبک‌بار طلب

از صدف کم نتوان بود به همت ، زنهار
چون دهن باز کنی ،‌ گوهر شَهوار طلب

می‌توان دولت بیدار به بی‌خوابی یافت
تو همین در دل شب دیده‌ی بیدار طلب

---
با کمال احتیاج ، از خلق استغنا خوش است
با دهان خشک ، مردن بر لب دریا خوش است

نیست پروا تلخکامان را ز تلخی‌های عشق
آب دریا در مذاق ماهی دریا خوش است

بادبان کشتی مِی ، نعره‌ی مستانه است
های هوی مِیکشان در مجلس صَهبا خوش است

خرقه‌ی تزویر از باد غرور آبستن است
حق‌پرستی در لباس اطلس و دیبا خوش است

هرچه رفت از عمر ، یاد آن به نیکی می‌کنند
چهره‌ی امروز در آیینه‌ی فردا خوش است

فکر شنبه ، تلخ دارد جمعه‌ی اطفال را
عشرت امروز بی‌اندیشه‌ی فردا خوش است

برق را در خرمن مردم تماشا کرده است
آن که پندارد که حال مردم دنیا خوش است

ناقصان در پرده‌ی ظلمت نمی‌بینند نور
ورنه پیش کاملان ، طاووس سر تا پا خوش است

هیچ کاری بی‌تأمل گرچه صائب ! خوب نیست ،
بی‌تأمل آستین افشاندن از دنیا خوش است



#صائب_تبریزی

مورخ : شنبه 1395/04/19 + 10:51 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

صائب تبریزی - غزلیات 15
چاپ این صفحه


به نگاهی دل خون‌ گشته‌ی ما را دریاب
به چراغی سر خاک شهدا را دریاب

می‌رسد زود به سر ، عمر نفس‌ سوختگان
لاله‌ی دامن صحرای وفا را دریاب

از هوادار ، شرر شعله‌ی سرکش گردد
به نسیمی دل دیوانه‌ی ما را دریاب

نوبت خوش‌دلی ، از برق سبک‌سیرتر است
تا گل صبح شکفته‌ست ، هوا را دریاب

گر طواف حرم کعبه میسر نشود
سعی کن سعی ، دل اهل صفا را دریاب

چشم ظاهر چه قدَر جای تواند دریافت ؟
از جهان چشم بپوشان همه جا را دریاب

نیست یک چشم زدن آن خم ابرو بیکار
قبله‌ی شوخ‌تر از قبله‌نما را دریاب

صدق ، آیینه‌ی رخسارِ صفاکیشان است
نفسی راست کن آن صبح لقا را دریاب

تا غبار خط شبرنگ نگشته‌ست بلند
صائب ! آن چهره‌ی اندیشه‌نما را دریاب

---
با کمال قرب ، از جانان دل ما غافل است
زنده از دریاست ماهی و ز دریا غافل است

آسمانِ سنگدل از گریه‌ی ما غافل است
گوش سنگین صدف از جوش دریا غافل است

چهره‌ی دل ، ترجمان رازهای عالم است
وای بر آن کس کز این آیینه‌ سیما غافل است

چشم ظاهربین به کُنهِ روح نتواند رسید
سوزنِ دجال چشم از حال عیسی غافل است

جان چه می داند اجل کِی حلقه بر در می‌زند ؟
از سفر کردن شرر در سنگ خارا غافل است

محو دنیا را به گرد دل نگردد یاد مرگ
از معلم ، طفل هنگام تماشا غافل است

گر سبو از تنگدستی راه احسان بسته است
خُم چرا از ساغر لب‌تشنه‌ی ما غافل است ؟

دام‌ها در خاک از چشم غزالان کرده است
گر به ظاهر لیلی از مجنونِ شیدا غافل است

مرکز پرگارِ حیرانی‌ست در آغوش گل
شبنمی کز آفتاب عالم‌آرا غافل است

نیست غیر از بی‌خودی ، صائب ! فضایی در جهان
وای بر آن کس کز این دامان صحرا غافل است



#صائب_تبریزی

مورخ : شنبه 1395/04/19 + 10:48 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

صائب تبریزی - غزلیات 14
چاپ این صفحه


چشم عاشق ، خاک کوی دلستان بیند به خواب
هرچه هر کس در نظر دارد ، همان بیند به خواب

گل که در بیداری دولت ، غم بلبل نخورد
ناله‌ی مستانه‌اش را در خزان بیند به خواب

هر کسی را صبح امیدی‌ست در دل‌های شب
تشنه آب و خواجه زر ، سگ استخوان بیند به خواب

دل ز یاد زلف زد بر کوچه‌ی دیوانگی
مست گردد فیل چون هندوستان بیند به خواب

جان چنان وحشت نکرد از تن که رو واپس کند
گرد یوسف را دگر این کاروان بیند به خواب

از دل بیدار ، عارف می‌کند سیرِ بهشت
زاهد کوتاه‌بین ، باغِ جَنان بیند به خواب

بلبلی کز فکر گلشن غنچه سازد خویش را
در قفس خود را همان در گلْستان بیند به خواب

نیست ممکن جان روشن را ز حق غافل شدن
قطره‌ی روشن ، محیط بیکران بیند به خواب

نعمت دنیای دون ، خواب و خیالی بیش نیست
نیست ممکن سیر گردد هر که نان بیند به خواب

عشق جای عقل شد فرمانروای کاینات
بعد از این آسودگی را آسمان بیند به خواب !

---
کوثر بیداربختی ، دیده‌ی گریان ماست
گرده‌ی صحرای محشر ، سینه‌ی سوزان ماست

هر که دارد قطره‌ی اشکی ، ز ما دارد نظر
هر که دارد آه گرمی ، از دل سوزان ماست

وجد ما ، ذرات عالم را به رقص آورده است
هر کجا سرگشته‌ای یابید ، سرگردان ماست

هر که را با ما سر دعوی‌ست ، میدان است و گوی !
داغ سودا نقطه‌ی بسم الله دیوان ماست

با گلستانی که ما را آشنایی داده‌اند ،
آسمان‌ها سبزه‌ی بیگانه‌ی بستان ماست

شور محشر ، میهمان زخم ما امروز نیست
مدتی شد این نمکدان بر کنار خوان ماست

عمر ما چون موج ، دایم در کشاکش می‌رود
روزیِ ما چون صدف هر چند در دامان ماست

ما چو طفلان ، تن به شغل خاکبازی داده‌ایم
ورنه گوی آسمان‌ها در خم چوگان ماست

دست ما در بند چینِ آستین افتاده است
ورنه تیغ کهکشان در قبضه‌ی فرمان ماست

نیست آیین تکلف ، شیوه‌ی ارباب فقر
هر که روزی از دل خود می‌خورد ، مهمان ماست

برگِ عیشِ کوچه‌ گردانِ جنون در باغ نیست
چون شوند آزاد طفلان ، فصل گلریزان ماست

گر دل ما کعبه‌ی غم نیست ، صائب ! از چه روی
روی غم هر جا که باشد در دل ویران ماست ؟!



#صائب_تبریزی

مورخ : شنبه 1395/04/19 + 10:00 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

صائب تبریزی - غزلیات 13
چاپ این صفحه


در زلف مده راه دگر باد صبا را
زین بیش ملرزان دل آسوده‌ی ما را

از آینه و آب شود حُسن دو چندان
در چهره‌ی خوبان بنگر صنع خدا را

با نار چه حاجت بُود آنجا که بُود نور ؟
از شمع ، مکن تیره مزار شهدا را

در دیده‌ی ما خاک‌نشینان قناعت
قدر پرِ کاهی نبُود بال هما را

بی‌مغز ، سبک‌تر شود از سنگ ملامت
از کوه ، به لنگر نتوان کرد صدا را

هر سو مرو ای دیده ! که چون از حرِکت ماند
رو در حرم کعبه بُود قبله‌نما را

صائب ! به جز از جبهه‌ی واکرده‌ی تسلیم
مانع نشود هیچ سپر ، تیر قضا را

---
گر قابل ملال نیَم ، شاد کن مرا
ویران اگر نمی‌کنی ، آباد کن مرا

ز افتادگی مباد شوم بارِ خاطرت
تا هست پای رفتنی ، آزاد کن مرا

خواری‌ کشیدگان به عزیزی رسند زود
زآن پیشتر که یاد کنی ،‌ یاد کن مرا

حیف است اگرچه کذب رَود بر زبان تو
از وعده‌ی دروغ ، دلی شاد کن مرا

پیوسته است سلسله‌ی خاکیان به هم
بر هر زمین که سایه کنی ، یاد کن مرا

شاید به گرد قافله‌ی بی‌خودان رِسم
ای پیر دیر ! همتی ؛ امداد کن مرا

پر کن ز باده تا خط بغداد جام من
فرمانروای خطه‌ی بغداد کن مرا

درمانده‌ام به دستِ دلِ همچو سنگ خود
سرپنجه‌ی تصرف فرهاد کن مرا

گشته‌ست خون‌مرده جهان ز آرمیدگی
دیوانه‌ی قلمرو ایجاد کن مرا

بی‌حاصلی ز سنگ ملامت بود حصار
چون سرو و بید ز ثمر آزاد کن مرا

دارد به فکر صائبِ من گوش ، عالمی
یک ره تو نیز گوش به فریاد کن مرا



#صائب_تبریزی

مورخ : جمعه 1395/04/18 + 12:38 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

صائب تبریزی - غزلیات 12
چاپ این صفحه


کوتاه ساز رشته‌ی آمال خویش را
مپسند در شکنجه پر و بال خویش را

پرواز من به بال و پر توست ، زینهار
مشکن مرا که می‌شکنی بال خویش را

دست دعا بُود سپرِ ناوکِ قضا
در کار خیر صرف کن اقبال خویش را

دلواپسان به هیچ مقامی نمی‌رسند
بفرست پیشتر ز اجل ،‌ مال خویش را

آن سنگدل که آینه‌ی ما به سنگ زد ،
می‌دید کاش صورت احوال خویش را

با دشمنانِ دوست‌نما در میان منه
صائب ! اگر ز اهل دلی ، حال خویش را

---
بیگانگی شده‌ست ز عالم ،‌ مراد ما
یادش به خیر ، هر که نیفتد به یاد ما !

چون صبح ، جیب و دامن عالم پر از گل است
از باغ دلگشای جبینِ گشاد ما

کیفیّتش ز باده‌ی لعلی‌ست بیشتر
خونی که می‌خورند حریفان به یاد ما

با نامرادی از همه کس زخم می‌خوریم
ای وای اگر سپهر رَود بر مراد ما

افسرده‌تر ز آتشِ طوفان رسیده است
بازار روزگار ز جنس کساد ما

ما را کسی که سر به بیابان عشق داد ،
آماده کرد از دلِ صدپاره‌ زاد ما

رمزیم همچو خطِّ بناگوش سر به سر
هر طفل نورسیده ندارد سواد ما

صائب ! اگرچه باده‌ی ما نیست غیر خون
از نُه سپهر می‌گذرد نوش باد ما



#صائب_تبریزی

مورخ : جمعه 1395/04/18 + 12:36 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

صائب تبریزی - غزلیات 11
چاپ این صفحه


دریاب صبحِ فیضِ نسیم بهار را
در دیده جا ده این نفَس بی‌غبار را

با درد خود گذار ، من خاکسار را
از روی گردباد میفشان غبار را

سهل است اگر به خواب شب قدر بگذرد
در خواب مگذران دمِ صبح بهار را

بیرون شدن ز عالم تکلیف ، نعمتی‌ست
دیوانه از خدا طلبد نوبهار را

با روی سخت ، خرده ز مُمْسِک توان گرفت
آهن ز صُلبِ سنگ برآرد شرار را

گم می شوند خلق به زیر فلک تمام
گوهر نبندد این صدف بی‌قرار را

دنبال صید ، قطره‌ی بی‌جا نمی‌زنم
من رام می‌کنم به رمیدن ، شکار را

شب‌زنده‌دار باش که شب روز روشن است
در چشم باز ، دیده‌ی شب‌زنده‌دار را

تابِ شکنجه‌ات نبُود گر ز چشم شور
صائب ! نهفته دار دل داغدار را

---
بی‌قدر ساخت خود را ، نخوت فزود ما را
بر ما و خود ستم کرد هر کس ستود ما را

تنگیِ روزیِ ما ، بود از گشودن لب
تا بسته گشت این در ، صد در گشود ما را

آیینه‌های روشن ، گوش و زبان نخواهند
از راه چشم باشد گفت و شنود ما را

خواهد کمان ، هدف را پیوسته پای‌ بر جا
زآن درنیارد از پا ، چرخ کبود ما را !

چون خامه‌ی سبک‌مغز ، از بی‌حضوری دل
شد بیش روسیاهی در هر سجود ما را

از بوته‌ی ریاضت ، نقصان نمی‌کند کس
از جسم هرچه کاهید بر جان فزود ما را

گر صبح از دل شب زنگار می‌زداید ،
چون از سپیدی مو غفلت فزود ما را ؟

تا داشتیم چون سرو ، یک پیرهن در این باغ
از گرم و سردِ عالم ، پروا نبود ما را

از پختگی نبردیم بویی ز خام‌کاری
شد رهنما به آتش ، خامی چو عود ما را

از بخت سبز چون شمع ، صائب ! گلی نچیدیم
در اشک و آه شد صرف ، یکسر وجود ما را



#صائب_تبریزی

مورخ : جمعه 1395/04/18 + 11:52 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

صائب تبریزی - غزلیات 10
چاپ این صفحه


وصل و هجر است یکی ، چشم و دل حیران را
که زر و سنگ تفاوت نکند میزان را

کار موقوف به وقت است ، که چون وقت رسید ،
خوابی از بند رهانید مَهِ کنعان را

اشک اگر پای شفاعت نگذارد به میان ،
که جدا می‌کند از هم دو صف مژگان را ؟

بِه که ارباب شفاعت به سر خویش زنند
نکهتِ منّت اگر هست گلِ احسان را

گر شود دولت بیدار ، مساعد روزی
صائب آن نیست فراموش کند یاران را ...

---
یک‌بار بی‌خبر به شبستان من درآ
چون بوی گل ، نهفته به این انجمن درآ

از دوریت چو شام غریبان گرفته‌ایم
از در ، گشاده‌روی چو صبحِ وطن درآ

مانند شمع ، جامه‌ی فانوس شرم را
بیرون در گذار و به این انجمن درآ

خونین‌ دلان ز شوق لقای تو سوختند
خندان‌تر از سهیل به خاک یمن درآ

دست و دلم ز دیدنت از کار رفته است
بند قبا گشوده به آغوش من درآ

آیینه را ز صحبت طوطی گزیر نیست
ای سنگدل ! به صائب شیرین سخن درآ



#صائب_تبریزی

مورخ : پنجشنبه 1395/04/17 + 12:48 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام