تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



صائب تبریزی - غزلیات 9
چاپ این صفحه


نیست در دیده‌ی ما منزلتی دنیا را
ما نبینیم کسی را که نبیند ما را

زنده و مرده به وادید ز هم ممتازند
مرده دانیم کسی را که نبیند ما را

مردمی را نشود هیچ حجابی مانع
سرمه خاموش نسازد نظرِ گویا را

دیدن عیب ، به هم می‌شکند شاخ غرور
مصلحت نیست که طاووس بپوشد پا را

تا به حیرت نرسد دیده نمی‌آرامد
سیل در بحر فراموش کند غوغا را

نشد از زخم زبان ، شورش مجنون ساکن
خار و خس مانع طوفان نشود دریا را

کیست جز گریه به دلتنگی ما رحم کند ؟
سیل بر سینه مگر چاک زند صحرا را

بی‌رخِ تازه و پیشانی خندان ، صائب !
چون صنوبر نتوان کرد ز خود دل‌ها را

---
دل ، پریخانه‌ی آن روی چو ماه است مرا
یوسفی در بنِ هر موی ، به چاه است مرا

آهِ من چون عَلم صبح قیامت نشود ؟
الفِ قامتِ او ، سرخطِ آه است مرا

همچو کبکی که فتد سایه‌ی شاهین به سرش
دل سراسیمه از آن پرِّ کلاه است مرا

با کلاه نمد از هر دو جهان آزادم
سایه‌ی بال هما ، بخت سیاه است مرا

چون قلم ، گام نخستین ، نفسم سوخته است
در ره شوق کجا فرصت آه است مرا ؟

می‌چکد خون چو کباب از نفَسِ دعویِ من
با چنین سوز چه حاجت به گواه است مرا ؟

جرم ایام خرد قابل بخشیدن نیست
ورنه با عشق چه پروای گناه است مرا ؟

از تماشای تو ای مایه‌ی امید جهان !
غیر افسوس چه در دست نگاه است مرا ؟

منزل عشق ، چو خورشید بُود پا به رکاب
ورنه صائب ! چه غم از دوری راه است مرا ؟



#صائب_تبریزی

مورخ : پنجشنبه 1395/04/17 + 12:46 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

صائب تبریزی - غزلیات 8
چاپ این صفحه


به عصیان مگذران زنهار ! ایام جوانی را
مکن صرف زمینِ شور ، آب زندگانی را

به مُهرِ خامُشی ، تیغِ زبان را کن سپرداری
اگر دربسته می‌خواهی بهشت جاودانی را

دو روزی تلخ کن بر دیده‌ی خود خواب شیرین را
که از شبگیر ، ره نزدیک گردد کاروانی را

مشو خوشدل دو روزی چرخ اگر خندید بر رویت
که ناکامی بُود تعبیر ، خواب کامرانی را

به شکّر خنده‌ای می‌پاشد اعضایت ز یکدیگر
مده چون غنچه ره در دل ، نسیم شادمانی را

دلِ رم کرده را از من نگهداری نمی‌آید
چِسان پاس از گسستن دارم این برگ خزانی را ؟

گرفتم بست آن بی‌رحم ، راه گفتگو بر من
کسی نگرفته است از من زبان بی زبانی را

نسیم بی‌ادب ، بندِ نقابِ غنچه نگشاید
چمن‌پیرا به من گر واگذارد پاسبانی را

دلِ افگار ، قدر نرگس بیمار می‌داند
توانایان چه می‌دانند قدر ناتوانی را ؟

من از نسیان پیری ، دل به این خوش می‌کنم صائب !
که بیرون می‌برد از خاطرم یاد جوانی را

---
هر که هست ، از مِی دیدار تو مست است اینجا
ذره را ساغرِ خورشید به دست است اینجا

مگذر از پای خُمِ مِی که رهِ دورِ بهشت
از رهِ بی‌خبری دست به دست است اینجا

راه پُر سنگ خطر ، شیشه‌ی دل‌ها نازک
جرسِ قافله ، آواز شکست است اینجا

نرسد زیر فلک همت عالی جایی
هر که جایی رسد ، از همت پست است اینجا

زیر گردونِ حبابی ، ز سلیمان تا مور
هر که را می‌نگرم باد به دست است اینجا

می‌زند سینه به دریا ز تهیدستی ، موج
ماهی از فَلْس گرفتار به شست است اینجا

بعد از این ، بر در مستی و جنون زن صائب !
که خوشی قسمت دیوانه و مست است اینجا



#صائب_تبریزی

مورخ : پنجشنبه 1395/04/17 + 11:56 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

صائب تبریزی - غزلیات 7
چاپ این صفحه


یاد رخسار تو را در دل نهان داریم ما
در دل دوزخ ، بهشت جاودان داریم ما

در چنین راهی که مردان توشه از دل کرده‌اند
ساده‌لوحی بین که فکر آب و نان داریم ما

منزل ما هم‌رکاب ماست هرجا می‌رویم
در سفرها طالعِ ریگ روان داریم ما

همچنان در قطع راه عشق ، کندی می‌کنیم
گرچه از سنگ ملامت صد فسان داریم ما

چیست خاک تیره تا باشد تماشاگاه ما ؟
سیرها در خویشتن چون آسمان داریم ما

قسمت ما چون کمان از صید خود خمیازه‌ایست
هرچه داریم از برای دیگران داریم ما

در بهار ما ، خزان‌ها چون حنا پوشیده است
گرچه در ظاهر بهار بی‌خزان داریم ما

همت پیران دلیل ماست هرجا می‌رویم
قُوتِ پرواز چون تیر از کمان داریم ما

گرچه می‌دانیم آخر سر به سر افسانه‌ایم
پنبه‌ها در گوش از خواب گران داریم ما

نیست جانِ سخت ما از سختی دوران ملول
زندگانی چون هما از استخوان داریم ما

گرچه غیر از سایه ما را نیست دیگر میوه‌ای
منتِ روی زمین بر باغبان داریم ما

گرچه صائب ! دست ما خالیست از نقدِ جهان
چون جَرَس آوازه‌ای در کاروان داریم ما

---
به وحدت می‌توان کردن سبک غم‌های عالم را
که تنهایی ، یکی سازد مصیبت‌های عالم را

ندارد حاصلی جز گردِ کلفَت ،‌ خاک بی‌حاصل
بگردی چند چون خورشید سر تا پای عالم را ؟

ز عقل مصلحت‌بین ،‌ بیشتر مغزم پریشان شد
مگر عشق از سرم بیرون بَرد سودای عالم را

به حلوا ، تلخیِ ماتم ز دل بیرون نمی‌آید
چِسان شیرین کنم بر خویش تلخی‌های عالم را ؟

نهنگی می‌شود هر موجه‌ای صائب ! ز بیتابی
نباشد جز تحمل ، لنگری دریای عالم را



#صائب_تبریزی

مورخ : چهارشنبه 1395/04/16 + 11:52 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

صائب تبریزی - غزلیات 6
چاپ این صفحه


مهر خاموشی که گیرد از دهان زخم ما ؟
غیر پیکانش که می‌داند زبان زخم ما ؟

دست و تیغی کو ؟ که تا دامان دریای عدم
نگسلد چون موج از هم کاروانِ زخم ما

خون به صد رنگینی اظهار شکایت می‌کند
نیست در ظاهر زبان گر در دهان زخم ما

گرد الماس و نمک ، پر در پر هم بافته‌ست
راه مرهم نیست در دارالامان زخم ما

جوهرِ شمشیر را چون موی آتش‌دیده کرد
الحذر از شکوه‌ی آتش زبان زخم ما

می‌کند هر قطره خون ، طوفان دیگر زیر پوست
اخترِ ثابت ندارد آسمان زخم ما

هر غباری کز نمکدان تو می‌گیرد هوا
هم ز گرد راه می‌پرسد نشان زخم ما

بر دهان صبح ، اختر بخْیه نتوانست زد
چون برآید بخیه از حفظ دهان زخم ما ؟

خودنمایی شیوه‌ی ما نیست چون نادیدگان
هیچکس صائب ! نمی‌داند نشان زخم ما

---
به هر نوعی که می‌خواهد دلت ، بشکن دل ما را
که از مستان نمی‌گیرند خونِ جام و مینا را

ز هجر عافیت ، دشمن تبی در استخوان دارم
که نبضم مضطرب سازد سرانگشت مسیحا را

حساب سال و ماه از کارفرمایان چه می‌پرسی ؟
چه داند سیلِ بی‌پروا ، شمارِ ریگ صحرا را ؟

از آن روزی که جست آهوی او از دام من ، صائب !
به ناخن می‌خراشد سیلِ اشکم روی صحرا را



#صائب_تبریزی

مورخ : چهارشنبه 1395/04/16 + 11:50 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

صائب تبریزی - غزلیات 5
چاپ این صفحه


مشکل است از کوی او قطع نظر کردن مرا
ورنه آسان است از دنیا گذر کردن مرا

بال من در گردِ سر گردیدنِ گل ریخته‌ست
از مروت نیست زین گلشن به در کردن مرا

نیست در کالای من چون آب روشن پشت و روی
چیست یا رب ! مطلب از زیر و زبر کردن مرا ؟

گرچه از شیشه‌ست نازک‌تر دلِ بی‌صبر من
سینه پیش سنگ می‌باید سپر کردن مرا

در شِکرزاری که موران کامرانی می‌کنند ،
نیست از انصاف محروم از شکر کردن مرا

دل چه باشد تا ز من باید به پنهانی ربود ؟
آخر ای بی درد ! بایستی خبر کردن مرا

من که با یاد تو دنیا را فرامُش کرده‌ام ،
از مروت نیست از خاطر به در کردن مرا

در بیابانی که از نقش قدم بیش است چاه ،
با دو چشم بسته می‌باید سفر کردن مرا

---
از خرابی چون نگه دارم دل دیوانه را ؟
سیل یک مهمان ناخوانده‌ست این ویرانه را

چاک سازند آسمان‌ها خیمه‌ی نیلوفری
دست اگر بردارم از لب نعره‌ی مستانه را

عشق اگر از حُسنِ عالم‌سوز بردارد نقاب ،
شمع چون پروانه گردد گرد سر پروانه را !

شد مکرر مِی‌پرستی ، گردش چشمی کجاست ؟
تا نهم بر طاق نسیان شیشه و پیمانه را

فارغم از آشنایان تا به دست آورده‌ام
دامنِ لفظِ غریب و معنی بیگانه را

فارغ‌اند از عیشِ تلخ ما زمین و آسمان
نیست باک از تلخی مِی شیشه و پیمانه را

چون خسیسان بختِ سبز از چرخ مینایی مجو
از زمینِ دل برآر این سبزه‌ی بیگانه را

حرفِ اهل درد را صائب ! به بی‌دردان مگوی
پیش خواب‌آلودگان کوته کن این افسانه را



#صائب_تبریزی

مورخ : چهارشنبه 1395/04/16 + 10:44 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

صائب تبریزی - غزلیات 4
چاپ این صفحه


بشکفد پروانه چون در انجمن بیند مرا
خیزد از بلبل فغان چون در چمن بیند مرا

مصرعِ برجسته‌ی آهم چنین کِاستاده‌ام
آب گردد ، شمع اگر در انجمن بیند مرا

چرخِ عاجزکُش که چون شمع ، آتشم در جان زده‌ست ،
چشم دارم بر مزار خویشتن بیند مرا !

زآن نمی‌بندم لبِ خواهش که این چرخ خسیس ،
روزیم را می‌برد ، گر بی‌دهن بیند مرا

ناخن من آبروی تیشه‌ی فرهاد ریخت
آه اگر شیرین به چشم کوهکن بیند مرا

گر چنین صائب غریبان را نوازش می‌کند ،
چشم بگشاید چو غربت ، در وطن بیند مرا

---
می‌کِشد هر دم ز بیتابی به جایی دل مرا
نیست چون ریگِ روان آسایشِ منزل مرا

شهریِ عشقم ، به سنگ کودکان خو کرده‌ام
برنچیند دامنِ صحرا غبار از دل مرا

گرچه از آزادگانم می‌شمارند اهلِ دید
رفته است از بارِ دل چون سرو ، پا در گِل مرا

چون حباب از روی دریا دیده‌ی من روشن است
می‌زند در چشم خاک اندیشه‌ی ساحل مرا

ناخنِ تدبیر چون برگ خزان بر خاک ریخت
وا نشد از کارِ دل یک عقده‌ی مشکل مرا

نیست چون قسمت ، چه حاصل رزق اگر صد خرمن است ؟
باد در دست است چون غربال از حاصل مرا

فرصت خاریدن سر نیست در اقلیم عقل
وقت ساقی خوش ، که گاهی می‌کند غافل مرا

گرچه چون آیینه خاموشم ز حرف نیک و بد
گَردِ کلفت ، روز و شب فرش است در منزل مرا

گَردم اما برنمی‌دارم سر از پای ادب
با دو صد زنجیر نتوان بست بر محمل مرا

هر که را باری‌ست صائب بر دل من می‌نهد
نیست همراهی که بردارد غمی از دل مرا



#صائب_تبریزی

مورخ : سه شنبه 1395/04/15 + 11:34 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

صائب تبریزی - غزلیات 3
چاپ این صفحه


نوشِ این غمخانه در دنبال دارد نیش را
شِکوه‌ای از تلخ‌کامی نیست دوراندیش را

سوز دل از دست می‌گیرد عنان اختیار
شمع نتْواند گره زد اشک و آه خویش را

حاصلی غیر از جگر خوردن ندارد راستی
نان به خون تَر می‌شود صبحِ صداقت‌ کیش را

پیش پای فکرِ رنگین ، هیچ راهی دور نیست
چون حنا یک شب به هندُستان رساند خویش را

می‌رود از کوته‌ اندیشی به استقبال مرگ ،
بی‌ضرورت می‌دواند هر که اسب خویش را

گرچه می سازند خود را دیگران در خانه جمع
گم کند در خانه‌ی آیینه ، خودبین خویش را

پاسِ همراهانِ کاهل ، سنگِ راه من شده‌ست
ورنه صائب ! من به منزل می‌رساندم خویش را

---
نیست دلگیری ز دنیا ، بنده‌ی تسلیم را
آتش نمرود ، گلزار است ابراهیم را

در دل دریا به ساحل می‌تواند پشت داد ،
هر که گیرد وقت طوفان ، دامن تسلیم را

گر کنی دل را چو سرو ، آزاد از فکر بهشت
زیر پای خویش بینی کوثر و تسنیم را

کشتیِ طوفانی از ساحل ندارد شِکوه‌ای
نیست دلگیری ز مُلکِ فقر ، ابراهیم را

گر به امر حق ، تو را اعضا شود فرمان‌پذیر
بِه که چون شاهان کنی تسخیر هفت اقلیم را

وای بر کوتاه‌ بینانی که می‌دانند حق
با هزاران خط باطل ، صفحه‌ی تقویم را

نیست صائب ! سرو را فکر خزان و نوبهار
در دل آزاده ره نبْود امید و بیم را



#صائب_تبریزی

مورخ : سه شنبه 1395/04/15 + 11:31 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

صائب تبریزی - غزلیات 2
چاپ این صفحه


بوی پیراهن ، دلیل راه شد یعقوب را
هست از طالب فزون ، دردِ طلب مطلوب را

کاه را بال و پرِ پرواز گردد کهربا
نیست در دست اختیاری سالک مجذوب را

حُسن را از دیده‌های پاک نبْود سرکشی
می‌کشد آیینه بی‌مانع به بَر ،‌ محبوب را

بی‌قراری می‌شود بال و پر موج خطر
نیست جز تسلیم لنگر بحر پر آشوب را

دید تا دردِ گران‌سنگِ منِ بی‌صبر را
شد زبانِ شُکر امواج بلا ایوب را

پیش روشن گوهران ،‌ یک جلوه دارد خار و گل
کِی کند صائب ! تمیزْ آیینه‌ زشت و خوب را ؟

---
غیر حق را می‌دهی ره در حریم دل چرا ؟
می‌کشی بر صفحه‌ی هستی خط باطل چرا ؟

از رِباطِ تن چو بگذشتی ، دگر معموره نیست
زادِ راهی برنمی‌داری از این منزل چرا ؟

کار با تیغِ اجل در زندگانی قطع کن
کارها را می‌کنی بر خویشتن مشکل چرا ؟

دم چو آگاهی ندارد ، تیغ زهرآلوده‌ایست
می‌زنی بر تیغْ خود را هر دم ای غافل !‌ چرا ؟

زِاشتیاقت بحر از طوفان گریبان می‌درد
پا فشردن اینقدَر ای سیل ! در منزل چرا ؟

دیده‌ی قربانیان پوشش نمی‌گیرد به خود
چشم حیران مرا می‌بندی ای قاتل ! چرا ؟

صحبت حال است ،‌ اینجا گفتگو را بار نیست
وقت ما را می‌کنی شوریده ای عاقل ! چرا ؟

شد ز وصل غنچه خوشبو جامه‌ی بادِ سحر
در نیامیزی در این گلشن به اهل دل چرا ؟

می تواند کِشت ما را قطره‌ای سیراب کرد
اینقدَر اِستادگی ای ابر دریادل ! چرا ؟

خاکِ صحرای عدم از خونِ هستی بهتر است
بر سر جان اینقدَر می‌لرزی ای بِسْمِل ! چرا ؟

چون شدی تسلیم ، هر کام نهنگی ساحل است
اینقدَر آویختن در دامن ساحل چرا ؟

نوری از پیشانی صاحبدلان دریوزه کن
شمع خود را می‌بری دلمرده زین محفل چرا ؟

شبنم از نظّاره‌ی خورشید بر معراج رفت
چشم می پوشی ز روی مرشدِ کامل چرا ؟

ای که روی عالمی را جانب خود کرده‌ای !
رو نمی‌آری به روی صائبِ بیدل چرا ؟



#صائب_تبریزی

مورخ : سه شنبه 1395/04/15 + 10:39 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام