ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



رضا نیکوکار - غزل 14
چاپ این صفحه


شادی اگرچه با همه محرم نمی‌شود ،
حسی که باشکوه‌تر از غم نمی‌شود !

دوری و دوستی ، دو مسیر مخالف است
ایمان به تو ، بدون تو محکم نمی‌شود

مجموعه‌ی وجود من و چشم‌های تو
چیزی به غیر زلزله‌ی بم نمی‌شود

ویرانگی اگرچه شده سهم من ولی
از کوه هرچه هم بکنی ، کم نمی‌شود

چشم امید ، بسته به ابروی توست که
دیگر برای رفتن من خم نمی‌شود

بیدار می‌شوم ، نه ! رگ خواب من هنوز
دست فرشته‌ایست که آدم نمی‌شود !



#رضا_نیکوکار

مورخ : شنبه 1395/04/12 + 09:00 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رضا نیکوکار - غزل 13
چاپ این صفحه


گفتند از شراب تو میخانه‌ها به هم
خُم‌ها به وقت خوردن پیمانه‌ها به هم

از ما ربوده عقل و دل و دین و هوش را
وابسته‌اند اکثر دیوانه‌ها به هم !

تو آن حقیقتی که تو را مژده می‌دهند
اسطوره‌های خفته در افسانه‌ها به هم

در هر نماز ، عطر تو تکثیر می‌شود
در امتدادِ وحدتِ این شانه‌ها به هم

هر خانه‌ای مناره‌ی الله‌اکبر است
این‌گونه می‌رسند همه خانه‌ها به هم

جاری شده‌ست عقد اخوّت میان ما
ای باب آشنایی بیگانه‌ها به هم !

وقتی که شمعِ جمع تو باشی ، چه دیدنی‌ست
دل دادن دوباره‌ی پروانه‌ها به هم

چون دانه‌های رشته‌ی تسبیح با همیم
در هم تنیده سلسله‌ی دانه‌ها به هم

اعجازِ بی‌نظیرِ تو ،‌ عشق است و عشق تو
ما را رسانده از دل ویرانه‌ها به هم ...



#رضا_نیکوکار

مورخ : جمعه 1395/04/11 + 11:02 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رضا نیکوکار - غزل 12
چاپ این صفحه


از به هم پیوستنِ خطِ نگاه آغاز شد
عشق ، از یک جفت الماس سیاه آغاز شد

فکر می‌کردم همیشه بهترین هستم ولی
بازی شطرنج بعد از کیشِ شاه آغاز شد

آمدی از چاه ، یک شب آب برداری و بعد
بی‌قراری‌های کفترهای چاه آغاز شد

شهر را سوزاند با خود شعله‌های داغ این
آتشی که از دلِ انبارِ کاه آغاز شد

کفر می‌گویم تمام روزها بی چشم تو
زندگی از روز اول اشتباه آغاز شد



#رضا_نیکوکار

مورخ : جمعه 1395/04/11 + 10:58 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رضا نیکوکار - غزل 11
چاپ این صفحه


چه غریبانه شکسته‌ست دل ما قیصر !
آن دلی را که سپردی تو به دریا قیصر !

آن دلی را که پر از شور غزل می‌کردی
بی تو تنها شده ، تنها شده ، تنها قیصر !

غزل تلخ خداحافظی‌ات را ای کاش
می‌شد آن شب بسِپاریش به فردا قیصر !

می‌شد ای کاش ، ولی مرگ تو را می‌خواند
با دو شاخه گلِ لبخند ، بفرما قیصر !

مثنوی بغض ، غزل بغض ، من و قافیه بغض
بعد تو شاعرِ بغضیم سراپا قیصر !

عشق ، دستور زبانی‌ست که می خواندیمش
در کلاس همه‌ی خاطره‌ها با قیصر

شاعری زیر لب این زمزمه را می‌خوانَد
این که می‌رفت ، دلم بود ، دلم یا قیصر !



#رضا_نیکوکار

مورخ : جمعه 1395/04/11 + 10:43 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رضا نیکوکار - غزل 10
چاپ این صفحه


انداختی هر پهلوان را بر زمینت
با چشم‌هایت ؛ گوی‌های آتشینت

من باختم ایمان و عقل ناقصم را
وقتی قسم خوردم به زیتونت ، به تینت

باید ببینی لحظه‌ی جان دادنم را
رگ‌های من ، ارزانی حمام فینت

آهوی جنگل‌های سرسبز شمالی
ای گرگ‌های بی سر و پا در کمینت

با دوستانت دشمنم ، بیرون بیاور
این مارها را از میان آستینت

اسطوره‌ی نابِ غزل‌های منی تو
شهری خرابِ شعرهای دلنشینت

صد نه ، هزاران لشکر از دل‌های زخمی
مانده‌ست پشت سایه‌ی دیوار چینت

نفرین به من ، نفرین به من ، نفرین اگر که
با من نباشد روزهای بعد از اینت



#رضا_نیکوکار

مورخ : پنجشنبه 1395/04/10 + 10:14 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رضا نیکوکار - غزل 9
چاپ این صفحه


ای پای ثابت همه‌ی سور و سات‌ها !
شیرین‌تر از حلاوتِ نقل و نبات‌ها

دارایی دلم ! که ندارم به جز تو هیچ
بیگانه با تمامی خمس و زکات‌ها

زیباترین بهانه برای نفس زدن
از لحظه‌ی تولدمان تا وفات‌ها

از بس که شاعران فقط از تو قلم زدند ،
سرریز مانده کاسه‌ی صبر دوات‌ها

آخر چقدر مست تو باشند این همه ؟
سنگ تو را به سینه بکوبند لات‌ها !

تو نظم نقشه‌های جهان را به هم زدی
زیر و زبَر شده همه‌ی مختصات‌ها

ای عشق ! با تو من همه‌ی عمر برده ام
دیگر چرا بترسم از این کیش و مات‌ها ؟



#رضا_نیکوکار

مورخ : پنجشنبه 1395/04/10 + 08:37 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رضا نیکوکار - غزل 8
چاپ این صفحه


گرچه گاهی حال من مانند گیسوهای توست
چشمه‌ی آرامشم پایین ابروهای توست

کار دنیا را بنازم که پر از وارونگی‌ست ؛
یک پلنگ مدعی در دام آهوهای توست !

فتح خواهم کرد روزی سرزمینت را اگر
لشکری آماده پشت برج و باروهای توست

خوش به حال من که می‌میرم برایت این‌همه
مرگ ، امکانی به سمت نوشداروهای توست



#رضا_نیکوکار

مورخ : پنجشنبه 1395/04/10 + 08:36 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

رضا نیکوکار - غزل 7
چاپ این صفحه


زخم‌ها بسیار اما نوشداروها کم است
دل که می‌گیرد ، تمام سِحر و جادوها کم است

هر نسیمی با خودش بوی تو را آورده است
بادها فهمیده‌اند اعجازِ شب‌بوها کم است

بیشتر از من طلب کن عشق ! من آماده‌ام
خواهشِ پرواز کردن از پرستوها کم است

عاشقم ؛ یعنی برای وصف حال و روز من
هرچه فال خواجه و دیوان خواجوها کم است

من همین امروز یا فردا به جنگل می‌زنم
جرأت دیوانگی در شهر ترسوها کم است !



#رضا_نیکوکار

مورخ : پنجشنبه 1395/04/10 + 08:12 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام