ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



سهراب سپهری - اشعار نو 15
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
تهی بود و نسیمی‌
سیاهی بود و ستاره‌ای
هستی بود و زمزمه‌ای‌
لب بود و نیایشی‌
"من" بود و "تو"یی‌ ؛
نماز و محرابی‌ ...

────────────────
اینجاست ؛ آیید ، پنجره بگشایید ،
ای من و دگر من‌ها : صد پرتوِ من در آب‌ !

مهتاب ، تابنده نگر ، بر لرزش برگ ‌، اندیشه‌ی من ، جاده‌ی مرگ‌
آنجا نیلوفرهاست‌ ، به بهشت ‌، به خدا درهاست‌
اینجا ایوان ، خاموشیِ هوش ، پرواز روان‌

... من "صخره – من"ام‌ ، تو "شاخه – تو"یی
این بام گِلی ، آری ! این بام گلی ، خاک است و من و پندار
و چه بود این لكه‌ی رنگ ، این دود سبک ؟
پروانه گذشت ؟ افسانه دمید ؟
نِی ، این لكه‌ی رنگ ، این دود سبک ، پروانه نبود ؛ من بودم و تو
افسانه نبود ، ما بود و شما ...

────────────────
پنجره را به پهنای جهان می‌گشایم ؛
جاده تهیست ، درخت گرانبارِ شب است
ساقه نمی‌لرزد ، آب از رفتن خسته‌ست ؛
تو نیستی ، نوسان نیست
تو نیستی ، و تپیدن گردابی‌ست
تو نیستی ، و غریوِ رودها گویا نیست ، و دره‌ها ناخواناست ...

می‌آیی ؛ شب از چهره‌ها برمی‌خیزد ، راز از هستی می‌پرد
می‌روی ؛ چمن تاریک می‌شود ، جوشش چشمه می‌شكند
چشمانت را می‌بندی ؛ ابهام به علف می‌پیچد
می‌گذری ، و آیینه نفس می‌كشد

جاده تهیست ؛
تو باز نخواهی گشت ، و چشمم به راه تو نیست
پگاه ، دروگران از جاده‌ی روبرو سرمی‌رسند ؛
رسیدگی خوشه‌هایم را به رویا دیده‌اند ...

═══════ * ═══════
❖ #سهراب_سپهری

مورخ : چهارشنبه 1395/06/31 + 11:51 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - اشعار نو 14
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
دریچه‌ی باز قفس بر تازگیِ باغ‌ها سرانگیز است
اما ، بال از جنبش رسته‌ست
وسوسه‌ی چمن‌ها بیهوده‌ست
میان پرنده و پرواز ، فراموشیِ بال و پر است

در چشم پرنده قطره‌ی بینایی است ؛
ساقه به بالا می‌رود ، میوه فرو می‌افتد ، دگرگونی غمناک است
نور ، آلودگی است
نوسان ، آلودگی است
رفتن ، آلودگی

پرنده در خوابِ بال و پرش تنها مانده‌ست
چشمانش پرتو میوه‌ها را می‌راند
سرودش بر زیر و بم شاخه‌ها پیشی گرفته است
سرشاری‌اش ، قفس را می‌لرزاند
نسیم ، هوا را می‌شکافد ؛ دریچه‌ی قفس ، بی‌تاب است ...

────────────────
ای کرانه‌ی ما ! خنده‌ی گلی در خواب ، دستِ پارو‌ زن ما را بسته‌ست
در پی صبحی بی‌خورشیدیم ، با هجوم گل‌ها چه کنیم ؟
جویای شبانه‌ی نابیم ، با شبیخون روزن‌ها چه کنیم ؟

آن سوی باغ ، دست ما به میوه‌ی بالا نرسید
وزیدیم و دریچه به آیینه گشود
به درون شدیم و شبستان ما را نشناخت
به خاک افتادیم و چهره‌ی "ما" نقش "او" به زمین نهاد

تاریکی محراب ، آکنده‌ی ماست
سقف از ما لبریز ، دیوار از ما ، ایوان از ما
از لبخند تا سردی سنگ ؛ خاموشیِ غم
از کودکی ما تا این نسیم ؛ شکوفه - باران فریب

برگردیم که میان ما و گلبرگ ، گرداب شکفتن است
موج برون به صخره‌ی ما نمی‌رسد

ما جدا افتاده‌ایم و ستاره‌ی همدردی از شب هستی سرمی‌زند
ما می‌رویم و آیا در پی ما ، یادی از درها خواهد گذشت ؟
ما می‌گذریم و آیا غمی بر جای ما ، در سایه‌ها خواهد نشست ؟

برویم از سایه‌ی نی ، شاید جایی ، ساقه‌ی آخرین ،
گل برتر را در سبد ما افکند ...

────────────────
برخیزیم و دعا کنیم :
لب ما ، شیار عطر خاموشی باد !

نزدیک ما شب بی‌دردیست ؛ دوری کنیم
کنار ما ریشه‌ی بی‌شوریست ؛ برکَنیم
و نلرزیم ، پا در لجن نهیم ، مرداب را به تپش درآییم
آتش را بشویم ، نی‌زارِ همهمه را خاکستر کنیم
قطره را بشوییم ، دریا را در نوسان آییم
و این نسیم ؛ بوزیم ، و جاودان بوزیم
و این گودال ، فرود آییم ، و بی‌پروا فرود آییم

بر خود خیمه زنیم ؛ سایبان آرامش ما ، ماییم
ما وزش صخره‌ایم ، ما صخره‌ی وزنده‌ایم
ما شب گامیم ، ما گام شبانه‌ایم
پروازیم ، و چشم به راه پرنده‌ایم
تراوش آبیم و در انتظار سبوییم

در میوه‌ی چینی بی‌گاه ،
رویا را نارس چیدند ، و تردید از رسیدگی پوسید

بیایید از شوره‌زارِ خوب و بد برویم
چون جویبار ، آیینه‌ی روان باشیم ؛
به درخت ، درخت را پاسخ دهیم
برویم ، برویم و بیکرانی را زمزمه کنیم ...

═══════ * ═══════
❖ #سهراب_سپهری

مورخ : چهارشنبه 1395/06/31 + 11:45 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - اشعار نو 13
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
در جوی زمان ، در خواب تماشای تو می‌رویم
سیمای روان ، با شبنمِ افشان تو می‌شویم
پرهایم ؟ پرپر شده‌ام
چشم نویدم ، به نگاهی تَر شده‌ام
این سو نه ، آن سویم
و در آن سوی نگاه ، چیزی را می‌بینم ، چیزی را می‌جویم
سنگی می‌شکنم ، رازی با نقش تو می‌گویم

برگ افتاد ، نوشم باد ؛ من زنده به اندوهم
ابری رفت ، من کوهم ؛ می‌پایم ، من بادم ؛ می‌پویم
در دشت دگر ، گل افسوسی چو بروید ، می‌آیم ، می‌بویم ...

────────────────
سرچشمه‌ی رویش‌هایی ، دریایی ، پایان تماشایی
تو تراویدی ؛ باغ جهان تَر شد ، دیگر شد

صبحی سر زد ، مرغی پر زد ، یک شاخه شكست ؛ خاموشی هست‌
خوابم بربود ، خوابی دیدم‌ : تابش آبی در خواب ، لرزش برگی در آب‌
این‌سو تاریكی مرگ ، آن‌سو زیبایی برگ‌ ؛
این‌ها چه‌ ، آن‌ها چیست‌ ؟ انبوه زمان‌ها چیست ؟
این می‌شكفد ، ترس تماشا دارد
آن می‌گذرد ، وحشت دریا دارد

پرتو محرابی ، می‌تابی
من هیچم‌ ؛ پیچکِ خوابی ، بر نرده‌ی اندوه تو می‌پیچم‌
تاریكی پروازی ‌، رویای بی آغازی ،
بی موجی ، بی رنگی ، دریای هم‌آهنگی !

────────────────
بر آبی چین افتاد ، سیبی به زمین افتاد
گامی ماند ، زنجِره خواند
همهمه‌ای ؛ خندیدند
بزمی بود ، برچیدند

خوابی از چشمی بالا رفت
این رهرو تنها رفت ، بی "ما" رفت
رشته گسست ؛ من پیچم ، من تابم
کوزه شکست ؛ من آبم
این سنگ ، پیوندش با من کو ؟ آن زنبور ، پروازش تا من کو ؟
نقشی پیدا ، آیینه کجا ؟
این لبخند ، لب‌ها کو ؟ موج آمد ، دریا کو ؟

می‌بویم ، بو آمد
از هر سو ، های آمد ، هو آمد
من رفتم ، "او" آمد ، "او" آمد ...

═══════ * ═══════
❖ #سهراب_سپهری

مورخ : چهارشنبه 1395/06/31 + 10:29 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - اشعار نو 12
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
آنی بود ؛ درها وا شده بود
برگی نه ، شاخی نه ، باغ فنا پیدا شده بود

مرغان مکان خاموش ، این خاموش ، آن خاموش ؛ خاموشی گویا شده بود
آن پهنه چه بود ؟ با میشی ، گرگی همپا شده بود

من رفته ، او رفته ؛ ما ، بی ما شده بود ؛ زیبایی ، تنها شده بود ...

────────────────
... در كف‌ها كاسه‌ی زیبایی ، بر لب‌ها تلخیِ دانایی
شهر تو در جای دگر ؛ ره می‌بر با پای دگر

- آمده‌ام ، آمده‌ام ، پنجره‌ها می‌شكفند
كوچه فرو رفته به بی‌سویی ، بی‌هایی ، بی‌هویی
- شهر تو نِی ، شهر تو نِی ،
در وزش خاموشی ، سیماها در دود فراموشی
شهر تو را نام دگر ؛ خسته نِه‌ای ، گام دگر

- آمده‌ام ، آمده‌ام ، درها رهگذرِ بادِ عدم
خانه ز خود وارسته ، جام "دو"یی بشكسته ،
سایه‌ی "یک" روی زمین ، روی زمان
- شهر تو نِی این و نه آن ؛
شهر تو گم تا نشود ، پیدا نشود ...

────────────────
از خانه به در ، از کوچه برون ، تنهایی ما سوی خدا می‌رفت
در جاده ، درختان سبز ، گل‌ها وا ، شیطان نگران ؛ اندیشه رها می‌رفت

خار آمد ، و بیابان ، و سراب
کوه آمد و خواب
آوازِ پَری ؛ مرغی به هوا می‌رفت ؟
- نِی ، همزاد گیاهی بود ، از پیش گیا می‌رفت
شب می‌شد و روز
جایی ، شیطان نگران ؛ تنهایی ما می‌رفت ...

═══════ * ═══════
❖ #سهراب_سپهری

مورخ : سه شنبه 1395/06/30 + 01:41 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - اشعار نو 11
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
بازآمدم از چشمه‌ی خواب ، كوزه‌ی تَر در دستم‌
مرغانی می‌خواندند ، نیلوفر وا می‌شد
كوزه‌ی تر بشكستم‌ ، در بستم
و در ایوان تماشای تو بنشستم‌ ...

────────────────
دستی افشان ، تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد ،
هر قطره شود خورشیدی
باشد که به صد سوزنِ نور ، شب ما را بکند روزن روزن

ما بی‌تاب ، و نیایش بی‌رنگ
از مهرت لبخندی کن ، بنشان بر لب ما
باشد که سرودی خیزد درخورْد نیوشیدنِ تو

ما هسته‌ی پنهان تماشاییم
ز تجلی ابری کن ، بفرست ، که ببارد بر سر ما
باشد که به شوری بشکافیم ،
باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندیم

ما جنگل انبوهِ دگرگونی
از آتشِ همرنگی صد اخگر برگیر ، بر هم تاب ، بر هم پیچ ،
شلاقی کن ، و بزن بر تن ما
باشد که ز خاکستر ما ، در ما ، جنگل یک‌رنگی به در آرَد سر

چشمان بسپردیم ، خوابی لانه گرفت
نم زن بر چهره‌ی ما
باشد که شکوفا گردد زنبقِ چشم ،
و شود سیراب از تابش تو ، و فرو افتد

بینایی ره گم کرد
یاری کن ، و گره زن نگهِ ما و خودت با هم
باشد که تراود در ما ، همه تو

ما چنگیم ؛ هر تار از ما دردی ، سودایی
زخمه کن از آرامشِ نامیرا ، ما را بنواز
باشد که تهی گردیم ، آکنده شویم از والا "نُتِ" خاموشی

آیینه شدیم ، ترسیدیم از هر نقش
خود را در ما بفکن
باشد که فرا گیرد هستی ما را ، و دگر نقشی ننشیند در ما

ادامه مطلب

مورخ : سه شنبه 1395/06/30 + 01:37 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - اشعار نو 10
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
می‌رفتیم ، و درختان چه بلند ، و تماشا چه سیاه !
راهی بود از ما تا گُلِ هیچ
مرگی در دامنه‌ها ، ابری سرِ كوه ، مرغان لبِ زیست
می‌خواندیم : "بی تو دری بودم به برون ، و نگاهی به كران ، و صدایی به كویر"

می‌رفتیم ، خاک از ما می‌ترسید ، و زمان بر سر ما می‌بارید
خندیدیم ؛ ورطه پرید از خواب ، و نهان‌ها آوایی افشاندند
ما خاموش ، و بیابان نگران ، و افق یک رشته نگاه
بنشستیم ، تو چشمت پُرِ دور ، من دستم پُرِ تنهایی ، و زمین‌ها پُرِ خواب
خوابیدیم ؛ می‌گویند : دستی در خوابی گل می‌چید

────────────────
سایه شدم ، و صدا كردم :
كو مرزِ پریدن‌ها ، دیدن‌ها ؟ كو اوجِ "نه من" ، دره‌ی "او" ؟
و ندا آمد : لب‌بسته بپو

مرغی رفت ، تنها بود ، پُر شد جامِ شگفت
و ندا آمد : بر تو گوارا باد ، تنهاییِ تنها باد !

دستم در كوهِ سَحر "او" می‌چید ، "او" می‌چید
و ندا آمد : و هجومی از خورشید

از صخره شدم بالا ؛ در هر گام ، دنیایی تنهاتر ، زیباتر
و ندا آمد : بالاتر ، بالاتر !

آوازی از رهِ دور ؛ جنگل‌ها می‌خوانند ؟
و ندا آمد : خلوت‌ها می‌آیند

و شیاری ز هراس
و ندا آمد : یادی بود ، پیدا شد ، پهنه چه زیبا شد ... !

────────────────
نی‌ها ، همهمه‌شان می‌آید
مرغان ، زمزمه‌شان می‌آید
در ، باز و نگه ، كم
و پیامی رفته به بی‌سوییِ دشت‌

گاوی زیر صنوبرها ،
ابدیت روی چَپَرها
از بن هر برگی ، وهمی آویزان
و كلامی نی ‌،
نامی نی

پایین ‌، جاده‌ی بی‌رنگی
بالا ، خورشیدِ هم‌آهنگی ...

═══════ * ═══════
❖ #سهراب_سپهری

مورخ : سه شنبه 1395/06/30 + 11:49 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - اشعار نو 9
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
"خانه‌ی دوست كجاست ؟" ؛ در فَلَق بود كه پرسید سوار
آسمان مكثی كرد
رهگذر ، شاخه‌ی نوری كه به لب داشت ، به تاریكیِ شن‌ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :

"نرسیده به درخت ،
كوچه‌باغی‌ست كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه‌ی پرهای صداقت آبی‌ست ؛
می‌روی تا تهِ آن كوچه كه از پشت بلوغ ، سر به در می‌آرد ،
پس به سمتِ گلِ تنهایی می‌پیچی ،
دو قدم مانده به گُل ،
پای فواره‌ی جاویدِ اساطیرِ زمین می‌مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد
در صمیمیّت سیالِ فضا ، خش‌خشی می‌شنوی :
كودكی می‌بینی
رفته از كاج بلندی بالا ، جوجه بردارد از لانه‌ی نور
و از او می‌پرسی
خانه‌ی دوست كجاست ..."

────────────────
قایقی خواهم ساخت ،
خواهم انداخت به آب ؛
دور خواهم شد از این خاک غریب
كه در آن هیچكسی نیست كه در بیشه‌ی عشق ،
قهرمانان را بیدار كند

قایق از تور ، تهی
و دل از آرزوی مروارید ،
همچنان خواهم راند
نه به آبی‌ها دل خواهم بست
نه به دریا - پریانی كه سر از آب به در می‌آرند
و در آن تابشِ تنهاییِ ماهی‌گیران ،
می‌فشانند فسون از سرِ گیسوهاشان -

همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند :
"دور باید شد ، دور
مرد آن شهر ، اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاریِ یک خوشه‌ی انگور نبود
هیچ آیینه‌ی تالاری ، سرخوشی‌ها را تكرار نكرد
دور باید شد ، دور
شب سرودش را خواند ؛
نوبت پنجره‌هاست"

ادامه‌ی شعر

مورخ : یکشنبه 1395/06/28 + 11:26 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سهراب سپهری - اشعار نو 8
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
آب را گِل نكنیم ؛
در فرودست انگار ، كفتری می‌خورد آب
یا كه در بیشه‌ی دور ، سیره‌ای پَر می‌شوید
یا در آبادی ، كوزه‌ای پُر می‌گردد

آب را گل نكنیم ؛
شاید این آب روان ، می‌رود پای سپیداری ، تا فرو شوید اندوه دلی
دست درویشی شاید ، نان خشكیده فرو برده در آب

زن زیبایی آمد لب رود ،
آب را گل نكنیم ؛
روی زیبا دو برابر شده است

چه گوارا این آب !
چه زلال این رود !
مردم بالادست ، چه صفایی دارند !
چشمه‌هاشان جوشان ، گاوهاشان شیرافشان باد !
من ندیدم دِهِشان ،
بی‌گمان پای چَپَرهاشان ، جا پای خداست
ماهتاب آنجا ، می‌كند روشن پهنای كلام
بی‌گمان در دِه بالادست ، چینه‌ها كوتاه است
مردمش می‌دانند ، كه شقایق چه گلی‌ست
بی‌گمان آنجا آبی ، آبی‌ست
غنچه‌‌ای می‌شكفد ، اهل ده باخبرند
چه دهی باید باشد !
كوچه‌باغش پُرِ موسیقی باد !

مردمانِ سرِ رود ، آب را می‌فهمند ؛
گِل نكردندش ، ما نیز
آب را گل نكنیم ...

────────────────
"دلم گرفته ،
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز ،
نه این دقایق خوشبو ، كه روی شاخه‌ی نارنج می‌شود خاموش ،
نه این صداقت حرفی ، كه در سكوت میان دو برگِ این گل شب‌بوست ،
نه هیچ چیز ، مرا از هجوم خالی اطراف
نمی‌رهاند
و فكر می‌كنم
كه این ترنمِ موزونِ حُزن تا به ابد
شنیده خواهد شد ... "

... - چرا گرفته دلت ؟ مثل آنكه تنهایی
- چقدر هم تنها !
- خیال می‌كنم
دچار آن رگِ پنهانِ رنگ‌ها هستی
- دچار یعنی ؟
- عاشق
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر که ماهی كوچک ، دچار آبی دریای بیكران باشد
- چه فكر نازک غمناكی !

ادامه‌ی شعر

مورخ : یکشنبه 1395/06/28 + 11:21 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام