ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



کلیم کاشانی - غزلیات 11
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ابر را دیدیم ، چون ما چشم گریانی نداشت
برق هم کم‌مایه بود ، از شعله سامانی نداشت

با مسیحا درد خود گفتیم ، پرسودی نکرد
زآنکه چون بیماری چشم تو درمانی نداشت

سینه‌ی ما هیچگه بی‌ ناوکِ جوری نبود
این مصیبت‌خانه کم دیدم که مهمانی نداشت

از در و دیوار می‌بارد بلا در راه عشق
یک سرابم پیشِ ره نآمد که توفانی نداشت

نامه‌ام را می‌بری ، قاصد ! زبانی هم بگو
خامه شد فرسوده و این شِکوه پایانی نداشت

مایه‌ی حزن است هر بیتم ز سوز دل "کلیم" !
هیچ محنت‌دیده چون من بیت احزانی نداشت ...

═══════ * ═══════
❖ #کلیم_کاشانی

مورخ : شنبه 1395/08/29 + 10:57 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

کلیم کاشانی - غزلیات 10
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
گر تمنای تو از خاطر ناشاد روَد ،
داغ عشق تو گلی نیست که از یاد رود

نرود حسرت آن چاهِ زَنَخْدان از دل
تشنه را آب محال است که از یاد رود

نتوان از سر او بُرد هوای شیرین
لشکر خسرو اگر بر سر فرهاد رود

کاش چون شمع همه سر شود اعضای "کلیم"
تا سراسر به ره عشق تو بر باد رود

═══════ * ═══════
❖ #کلیم_کاشانی

مورخ : شنبه 1395/08/29 + 10:56 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

کلیم کاشانی - غزلیات 9
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
پر پیچ و تاب و تیره و بی‌امتداد بود
این زندگی که نسخه‌ای از گردباد بود

هر صیدکام کز پی او می‌دوید دل
هرگه به دام آرزو افتاد ، باد بود

از عشق در زمان تو بیگانه گشت حُسن
ور نه میان شعله و شمع اتحاد بود

در زیر زنگ حادثه گم شد ز من "کلیم" !
آن دل که همچو آینه روشن نهاد بود

═══════ * ═══════
❖ #کلیم_کاشانی

مورخ : شنبه 1395/08/29 + 10:55 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

کلیم کاشانی - غزلیات 8
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
نه همین می‌رمد آن نوگل خندان از من ،
می‌کشد خار در این بادیه دامان از من

با من آمیزش او ، الفت موج است و کنار
روز و شب با من و پیوسته گریزان از من

قُمریِ ریخته‌بالم ، به پناه که روم ؟
تا به کی سرکشی ای سرو خرامان از من ؟!

به تکلم ، به خموشی ، به تبسم ، به نگاه
می‌توان برد به هر شیوه دل آسان از من

نیست پرهیز من از زهد ، که خاکم بر سر !
ترسم آلوده شود دامن عصیان از من

گرچه مورم ، ولی آن حوصله را هم دارم
که ببخشم ، بُود ار ملک سلیمان از من

اشک بیهوده مریز این همه از دیده کلیم !
گردِ غم را نتوان شست به طوفان از من ...

═══════ * ═══════
❖ #کلیم_کاشانی

مورخ : جمعه 1395/08/28 + 12:35 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

کلیم کاشانی - غزلیات 7
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
شمع ، این مسئله را بر همه‌کس روشن کرد
که تواند همه شب گریه‌ی بی‌شیون کرد

زود رفت آنکه ز اسرار جهان آگه شد
از دبستان برود هر که سَبَق روشن کرد

ناله گفتم دل صیاد مرا نرم کند ؛
این اثر داد که آخر قفسم زآهن کرد !

دیده‌اش پاکی دامان مرا خوب ندید
زاهد خشک که عیب منِ تردامن کرد

مار در پیرهنت بِه که رگ اندر گردن
که به افسون نتوان چاره‌ی این دشمن کرد

ناله گر برق شود ، با دل سنگین چه کند ؟
راهزن را چه غم از اینکه جرس شیون کرد ؟

چاک را همچو قفس جزو بدن ساز کلیم !
تا به کی خواهی از آن زینت پیراهن کرد ؟

═══════ * ═══════
❖ #کلیم_کاشانی

مورخ : جمعه 1395/08/28 + 12:34 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

کلیم کاشانی - غزلیات 6
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
گاهی که سنگ حادثه از آسمان رسد ،
اول بلا به مرغ بلند آشیان رسد

ای باغبان ! ز بستنِ در ، پس نمی‌رود
غارتگر خزان چو به این گلْستان رسد

حرف شب وصال که عمرش دراز باد
کوته‌تر است از آنکه ز دل بر زبان رسد

آخر همه کدورت گلچین و باغبان
گردد بدل به صلح ، چو فصل خزان رسد

مرهم به داغ غربت ما کی نهد وطن ؟
گوهر ندیده‌ایم که دیگر به کان رسد

من جغد این خرابه‌ام ، آخر هما نیَم
از خوانِ رزق تا به کِیَم استخوان رسد ؟

رفتم فرو به خاک ز سرکوب دوستان
نوبت کجا به سرزنش دشمنان رسد ؟

بی بال و پر - چو رنگ ز رخسار - می‌پریم
روزی که وقت رفتن از این آشیان رسد

پیغام عیش ، دیر به ما می‌رسد کلیم
مِی در بهار اگر بکشم ، در خزان رسد ...

═══════ * ═══════
❖ #کلیم_کاشانی

مورخ : جمعه 1395/08/28 + 12:16 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

کلیم کاشانی - غزلیات 5
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
در این چمن چو گلی نشنود فغان مرا ،
کجاست برق که بردارد آشیان مرا ؟

حدیث زلف تو از دل به لب چو می‌آید ،
بسانِ خامه ، سیه می‌کند زبان مرا

ز بس که مانده ز پروازم اندر این گلشن
ز نقش پا نشناسند آشیان مرا

به زندگی ننشستی به پهلویم هرگز
مگر خدنگ تو بنوازد استخوان مرا

چو شمع ، در ره باد صبا سبک‌روحم
نسیم وصل تواند ربود جان مرا

ندید کوچه‌ی زخمی که ره بدر نرود
چو بر دلم گذر افتاد دلْستان مرا

چو نخل شعله به باغ جهان به یک حالم
نه کس بهار مرا دید ، نه خزان مرا

ز بس که نقش سیه‌چردگان به دل جا کرد
به تن ، سیاه چو رگ ساخت استخوان مرا

کلیم ! وام کن از خامه همزبانی چند
که یک زبان نکند شرح داستان مرا ...

═══════ * ═══════
❖ #کلیم_کاشانی

مورخ : پنجشنبه 1395/08/27 + 12:18 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

کلیم کاشانی - غزلیات 4
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
بی تو از گلشن چه حاصل خاطر افسرده را ؟
خنده‌ی گل ، دردسر می آورد آزرده را

ساغری خواهم دمِ آخر ، مگر همراه او
سوی تن بازآورم جانِ به لب آورده را

نه همین بی‌سوز عشق است ، از هوس هم گرم نیست
سینه تابوت است گوئی زاهدِ دلمرده را

کاغذِ غم‌نامه را کردم حنایی از سرشک
تا به یاد او دهم چشم به خون پرورده را

صورت ظاهر اگر در حُسن باشد ، آفتاب
آورد تاریکی دل ، پی به معنی برده را

دل مکَن از دوست گر خواهی به او پیوست باز
کس به گلبن باز کی بندد گل پژمرده را ؟

چون ز خاکِ خاکساری ، گل دمیدن سر کند ،
سر شود یک دسته‌ی گل ، خاک بر سر کرده را

چشم مست او کجا پروای دل دارد کلیم ؟
هیچ نسبت نیست با مِی‌خورده ، پیکان‌خورده را

═══════ * ═══════
❖ #کلیم_کاشانی

مورخ : پنجشنبه 1395/08/27 + 12:17 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 7
1
2
3
4
5
6
7