تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



محتشم کاشانی - غزلیات 7
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ای پری ! غم نیست گر مثل مَنَت دیوانه‌ایست
هر گلی را بلبلی ، هر شمع را پروانه‌ایست

جان فدای گوشه‌ی آن چشمِ مخمورانه باد
کز قفای هر نگاهش ناز محبوبانه‌ایست

باده‌ای کاین هفت خُم در خود نیابد ، ظرف آن
پیش دست ساقی ما در ته پیمانه‌ایست

خردسالی را گرفتارم که در آداب حُسن
یوسف مصری بر او چون طفل مکتب‌خانه‌ایست

داستان محتشم بشنو ؛ دم از مجنون مزن
کاین حدیث تازه است و آن کهن افسانه‌ایست ...

────────────────
شب یلدای غمم را سحری پیدا نیست
گریه‌های سحرم را اثری پیدا نیست

هست پیدا که به خون ریختنم بسته کمر
گرچه از نازکی او را کمری پیدا نیست

به که نسبت کنمت در صف خوبان ؟ کآنجا
از تجلیّ جمالت ، دگری پیدا نیست

نور حق زآینه‌ی روی تو دائم پیداست
اینقدَر هست که صاحب‌نظری پیدا نیست

پشه سیمرغ شد از تربیت عشق و هنوز
طایر بخت مرا بال و پری پیدا نیست !

بس عجب باشد اگر جان برم از وادی عشق
که رهم گم شده و راهبری پیدا نیست

شاهد بی‌کسی محتشم این بس که ز درد
مرده و بر سر او نوحه‌گری پیدا نیست ...

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : شنبه 1395/09/27 + 11:23 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

محتشم کاشانی - غزلیات 6
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
تو را به سوی رقیبان گذار بسیار است
ز رهگذار تو بر دل غبار بسیار است

تو از صفا گل بی‌خاری ای نگار ! ولی
چه سود از اینکه به گرد تو خار بسیار است

مرا به وسعت مشرب چنین به تنگ میار
که ملک حُسن وسیع است و یار بسیار است

ستم مکن که به نخجیرگاهِ حُسن ،‌ ز تو
شکارپیشه‌تر اندر شکار بسیار است

به حد خویش کن ای دل ! سخن که چون تو شکار
فتاده در ره آن شهسوار بسیار است

به ناز بار تمنای او بکش که هنوز
به زیر بار غمش بردبار بسیار است

صبا ! به لطف برانگیز گردی از ره دوست
که دیده‌ها به ره انتظار بسیار است

بگو بیا و بگردان عنان ز وادی ناز
که در رهت دل امّیدوار بسیار است

هنوز چون مگس و مور ز آدمیّ و پری
به خوانِ حسن تو را ریزه‌خوار بسیار است

به یک خزان مکن از حُسن خویش قطع امید
که گلستان تو را نوبهار بسیار است

برون منه قدم از راه دلبری که هنوز
چو محتشم به رهت خاکسار بسیار است ...

────────────────
آنچه هر شب بگذرد از چرخ ، فریاد من است
وآنچه آن مَه را به خاطر نگذرد یاد من است

آنچه بر من کارها را سخت می‌سازد مدام
بی‌ثباتی‌های صبر سست‌بنیاد من است

عشق می‌گوید ز من قصر بلا ، عالی بناست
هجر می‌گوید بلی اما بامداد من است

می‌گریزد صید از صیاد ؛ یا رب ! از چه رو
دائم از من می‌گریزد آن که صیاد من است ؟!

من ز در بیرون و اهل بزم اندر پیچ و تاب
کان پری را چشم بر در ، گوش برداد من است

امشبم محروم از او اما بسی شادم که غیر
این گمان دارد که او در وحدت‌آباد من است

از شعف هر دم که نظم محتشم سنجید و گفت
آن که خواهد گور خسرو کَند ، فرهاد من است

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : شنبه 1395/09/27 + 11:22 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

محتشم کاشانی - غزلیات 5
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
آنکه آیینه‌ی صنع از روی نیکوی تو ساخت ،
همه آیینه‌رخان را خجل از روی تو ساخت

طاقِ ایوانِ خجالت گذرانید ز مَه
آنکه بالای دو رخ ،‌ طاق دو ابروی تو ساخت

نخل‌بندِ چمنِ حُسن تو بر قدرت خویش
آفرین کرد چو نخل قد دلجوی تو ساخت

بهر قتل دو جهان ،‌ فتنه چو زه کرد کمان
کار خویش از مدد قوت بازوی تو ساخت

آسمان ، حُسن گران‌سنگ تو چون می‌سنجید
مهرِ پُر کوکبه را سنگ ترازوی تو ساخت

مرغ دل با همه بی‌بال و پری‌ها ، آخر
آشیانی عجب اندر شکن موی تو ساخت

فکر کار دگران کن که فلک کار مرا
به نخستین نگه از نرگس جادوی تو ساخت

دید فرمان تو در خاموشی لعل تو دل
رفت و پنهان ز تو با چشم سخنگوی تو ساخت

وه که هرگه قدمی رنجه به بزمم کردی ،
پیش‌دستیّ صبا بی‌خودم از بوی تو ساخت

محتشم مرتبه‌ی عشق به اعجاز رساند
اینکه یک‌مرتبه جا در دل بدخوی تو ساخت ...

────────────────
دوستم با تو به حدی که ز حد بیرون است
دشمنم نیز به نوعی که ز شرح افزون است

معنی دوستی از گفت و شنو مستغنیست
صورتِ دشمنی آن بِه که نگویم چون است

پای خسرو اگر از دست طمع در گِل نیست
کوهکن تا کمر از گریه چرا در خون است ؟!

وادیِ رشک ، مقامیست که از بوالعجبی
لیلی آنجا به صد آشفتگی مجنون است

ترسم آخر کُنَدت عاشق و مفتون رقیب
فلک این نوع که بر رغم من محزون است

محتشم بشنو و در عذر جفاها مشنو
سخن او که یک افسانه و صد افسون است ...

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : شنبه 1395/09/27 + 10:58 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

محتشم کاشانی - غزلیات 4
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
وصلم نصیب شد ز مددکاری رقیب
یاران ! مفید بود بسی یاری رقیب

در شاهراه عشق کشیدم ز پایِ دل
صد خار غم به قوّت غمخواری رقیب

بیزاریش چو داد ز یارم براتِ وصل
من نیز می‌درم خط بیزاری رقیب

از جام هجر یار چو سرها شود گران
ما هم کنیم فکرِ سبکساری رقیب

در دوست دشمنی ، من درمانده مانده‌ام
بیچاره از محبتِ ناچاری رقیب

ما را بسی مقرّب دلدار کرده است
دور است این عمل ز علمداری رقیب

ترسم که عاقبت شود افسرده محتشم !
بازار عشق ما ز کم‌آزاری رقیب

────────────────
دور بر بسترم از هجر تو رنجور انداخت
چشم زخم عجبی از تو مرا دور انداخت

من که سرخوش نشدم از مِی صد خُمخانه
به یکی ساغرم آن نرگس مخمور انداخت

آن که در کشتن من دست اجل بست به چوب
ناوکی بود که آن بازوی پرزور انداخت

رنج را از تن مایل به اجل دور افکند
مژده‌ی پرسش او بس که به دل شور انداخت

ساخت بر گنج حیات دو جهانم گنجور
به عیادت چو گذر بر من رنجور انداخت

از دل جن و بشر شعله‌ی غیرت سر زد
از گذاری که سلیمان به سر مور انداخت

کلبه‌ی محتشم از غرفه‌ی مَه بُرد سَبَق
تا بر او پرتوی آن طلعت پرنور انداخت ...

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : پنجشنبه 1395/09/25 + 10:39 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

محتشم کاشانی - غزلیات 3
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
روزگاری که رُخت قبله‌ی جان بود مرا
روی دل ، تافته از هر دو جهان بود مرا

چند روزی که به سودای تو جان می‌دادم ،
حاصل از زندگی خویش همان بود مرا

یاد باد آن که به خلوتگه وصلت ، شب و روز
دل سراپرده‌ی صد راز نهان بود مرا

یاد باد آن که چو آغاز سخن می‌کردی ،
با تو صد زمزمه در زیر زبان بود مرا

یاد باد آن که به بالین تو شب‌های دراز
پاسبان ، مردمِ چشم نگران بود مرا ...

────────────────
گشته در راهت غبار‌آلود ، روی زرد ما
می‌رسیم از گرد راه ؛ این است راه‌آورد ما

در هوای شمع رویت ، قطره‌های اشک گرم
دم به دم بر چهره می‌بندد ز آه سرد ما

با گیاه شورپرور ، فُرقت باران نکرد
آنچه هجران کرد با جان بلاپرورد ما

گر عیاذالله از ما بر دلت گَردی بُود ،
حسبتاً لله به بادِ نیستی دِه گَرد ما

گرد از جمعیت دل‌ها برآرد بی‌درنگ
چون ز گرد ره شود پیدا سوارِ فرد ما

دوش آن وحشی شمایل محتشم را دید و گفت
باز پیدا گشت مجنون بیابانگرد ما ...

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : پنجشنبه 1395/09/25 + 10:37 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

محتشم کاشانی - غزلیات 2
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
مبین به چشم کم ای شوخ نازنین ما را
گدای کوی توام همچنین مبین ما را

هنوز سجده‌ی آدم نکرده بود مَلِک
که بود گردِ سجود تو بر جبین ما را

گذر به تربت ما ، یار کمتر از همه کرد
گمان به یاری او بود بیش از این ما را

به دستیاری ما ناید آن مسیح‌نفس
اگر بُود ید بیضا در آستین ما را

طبیب ما که دَمش پاسِ روح می‌دارد ،
چه حکمت است که می‌دارد اینچنین ما را

بلاگزینی ما ، اختیاریِ ما نیست ؛
خدا نداده دلِ عافیت‌گزین ما را

به یار ، پیک نظر محتشم !‌ نهفته فرست
که قاطعانِ طریقند در کمین ما را ...

────────────────
شوق درون به سوی دری می‌کشد مرا
من خود نمی‌روم ؛ دگری می‌کشد مرا

یاران ! مدد ، که جذبه‌ی عشق قوی‌کمند
دیگر به جای پرخطری می‌کشد مرا

منِ مست آنقدر که توان ، پای می‌کشم
امداد دوست هم قدَری می‌کشد مرا

دست از رکاب من بِگُسَل محتشم ! که باز
دولت عنان‌کشان به دری می‌کشد مرا

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : پنجشنبه 1395/09/25 + 10:06 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

محتشم کاشانی - غزلیات 1
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ای ز دل رفته که دی سوختی از ناز مرا !
دارم اندیشه که عاشق نکنی باز مرا

کرده‌ام خوی به هجران ؛ چه کنم ناز ، اگر
عشق طغیان کند و دارد از آن باز مرا ؟

باطل سحر مگر ورد زبانم گردد
که نگه دارد از آن چشم فسون‌ساز مرا

چشم از آن غمزه اگر دوش نمی‌بستم زود
کار می‌ساخت به یک عشوه‌ی ممتاز مرا

چون محال است که ناید ز تو جز بدمهری ،
مبر از راه به لطفِ غلط‌انداز مرا

وصل من با تو همین بس که در آن کو شب تار
کنم افغان و شناسی تو به آواز مرا

لنگر مهره‌ی طاقت مگر ایمن دارد
از سبک‌دستی آن شعبده‌پرداز مرا ...

────────────────
چو بر زندانیان رانی سیاست ، یاد کن ما را
بگردان گرد سر ، وز قید جان آزاد کن ما را

زبان شِکوه بگشایم اگر بر خنجر جورت ،
ملامت از زبان خنجر جلاد کن ما را

اگر بر دار بیدادت برآریم از زبان آهی ،
به رسوایی برون زین دار بی‌بنیاد کن ما را

به سودای دلِ ناشاد خود ، درمانده‌ام بی تو
به این نیت که هرگز درنمانی ، شاد کن ما را

چو روزی می‌نشستم بر سر راهت ، اگر گاهی
غریبی را ببینی بر سر ره ، یاد کن ما را

ملولم از خموشی ؛ محتشم ! حرفی بگو از وی
زمانی هم زبان ناله و فریاد کن ما را ...

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : چهارشنبه 1395/09/24 + 12:26 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

شاطر عباس صبوحی - شعروگرافی
چاپ این صفحه




════════════════
ز ضرب تیشه‌ی فرهاد و تیر غمزه‌ی شیرین ،
هنوز ناله کشد بیستون ، دقیقه دقیقه ...

═══════ * ═══════
❖ #شاطر_عباس_صبوحی

مورخ : چهارشنبه 1395/09/24 + 12:24 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 5
1
2
3
4
5