ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



انوری ● ابیات پراکنده ۴
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

تو اگر شعر نگویی چه کنی خواجه حکیم؟
بی‌وسیلت نتوانی که به درها پویی

من اگر شعر نگویم پیِ کاری گیرم
که خلاصی دهد از جاهلی و بدخویی

قیمت عمر من و عمر تو یکسان نبُود
کآنچه من جویم از این عمر، تو آن کِی جویی؟

باد رنگین بدل عمر که در خانه نهند
بوی آن می‌برم، الحق تو همانا اویی

ضایع از عمر من آن است که شعری گویم
حاصل از عمر تو آن است که شعری گویی

═══════ * ═══════
❖ #انوری

مورخ : یکشنبه 1396/06/19 + 08:51 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● ابیات پراکنده ۳
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

نیست یک تن در همه روی زمین
کو به نوعی از جهان فرسوده نیست

نیست بی‌غصه به گیتی هیچ کار
در زمانه هیچ شخص آسوده نیست

رنده می‌باید چنانْک آید ز پیش
کار گیتی بر کسی پیموده نیست

────────────────
در آینه چون نگاه کردم
یک موی سفید خود بدیدم

زاندیشه‌ی ضعف و وهمِ پیری
در آینه نیز ننْگریدم

امروز به شانه‌ای از آن موی
دیدم دو سه تار و بَرْتَپیدم

شاید که خورم غم جوانی
کز پیری خود چو بر رسیدم

═══════ * ═══════
❖ #انوری

مورخ : یکشنبه 1396/06/19 + 08:48 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● غزلیات ۳۱
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

گر تو را روزی ز ما یاد آمدی
دل کجا از غم به فریاد آمدی؟

خرمنِ اندوه، کِی ماندی به جای
گر ز سوی وصل تو باد آمدی؟

نام بیداد از جهان برخاستی
گر ز زلفت گه‌گهی داد آمدی

ور به جانی وصل تو ممکن شدی
عاشقت پیوسته دلشاد آمدی...

────────────────
تو گر دوست داری مرا، ور نداری
منم همچنان بر سرِ دوستداری

به هر دست خواهی برون آی با من
ز تو دستبرد و ز من بردباری

چه دارم ز عشق تو؟ عمری گذشته
نیاری بدین خاصیت روزگاری

همان بِه که با خوی تو، دل نبندم
که الحق چنین خوب‌خویی نداری
══════ * ══════
❖ #انوری

مورخ : پنجشنبه 1396/06/2 + 10:15 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

انوری ● غزلیات ۳۰
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

بیا ای جان! بیا ای جان! بیا فریاد رس ما را
چو ما را یک نفس باشد، نباشی یک نفس ما را

ز عشقت گرچه با دردیم و در هجرانت اندر غم
وز عشق تو نه بس باشد ز هجران تو بس ما را

کم از یک دَم زدن ما را اگر در دیده خواب آید
غمِ عشقت بجنباند به گوش اندر جرس ما را

لبت چون چشمه‌ی نوش است و ما اندر هوس مانده
که بر وصلِ لبت یک روز باشد دسترس ما را...

────────────────
جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم تو را
ور قصد آزارم کنی، هرگز نیازارم تو را

زین جور بر جانم کنون، دست از جفا شستی به خون
جانا! چه خواهد شد فزون، آخر ز آزارم تو را؟

رخ گر به خون شویم همی، آب از جگر جویم همی
در حال خود گویم همی، یادی بُود کارم تو را

جانا! ز لطف ایزدی گر بر دل و جانم زدی
هرگز نگویی انوری، روزی وفادارم تو را...
══════ * ══════
❖ #انوری

مورخ : پنجشنبه 1396/06/2 + 10:04 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام