شعرانه ------------------------------------------- ای مرغ سحر ! عشق ز پروانه بیاموز کان سوخته را جان شد و آواز نیامد ✽ ✽ ✽ این مدعیان در طلبش بی‌خبرانند کان را که خبر شد ، خبری باز نیامد ------------------------------------------- tag:http://best--poems.mihanblog.com 2017-01-22T17:00:05+01:00 mihanblog.com شهریار - غزل‌ 12 2017-01-22T05:41:53+01:00 2017-01-22T05:41:53+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1110 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرسآنچنان سوختم از آتش هجران که مپرسگله‌ای کردم و از یک گله بیگانه شدیآشنایا ! گله دارم ز تو چندان که مپرسمسند مصر تو را ای مه کنعان !‌ که مراناله‌هایی‌ست در این کلبه‌ی احزان که مپرسسرونازا ! گَرَم اینگونه کشی پای از سرمَنَت آنگونه شوم دست به دامان که مپرسگوهر عشق که دریا همه ساحل بنمود ،آخرم داد چنان تخته به طوفان که مپرسعقل خوش گفت چو در پوست نمی‌گنجیدمکه دلی بشکند آن پسته‌ی خندان که مپرساین که پرواز گرفته‌ست همای شوقم
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس
آنچنان سوختم از آتش هجران که مپرس

گله‌ای کردم و از یک گله بیگانه شدی
آشنایا ! گله دارم ز تو چندان که مپرس

مسند مصر تو را ای مه کنعان !‌ که مرا
ناله‌هایی‌ست در این کلبه‌ی احزان که مپرس

سرونازا ! گَرَم اینگونه کشی پای از سر
مَنَت آنگونه شوم دست به دامان که مپرس

گوهر عشق که دریا همه ساحل بنمود ،
آخرم داد چنان تخته به طوفان که مپرس

عقل خوش گفت چو در پوست نمی‌گنجیدم
که دلی بشکند آن پسته‌ی خندان که مپرس

این که پرواز گرفته‌ست همای شوقم ،
به هواداری سروی‌ست خرامان که مپرس

دفتر عشق که سرخط همه شوق است و امید
آیتی خواندمش از یاس به پایان که مپرس

شهریارا !‌ دل از این سلسله‌مویان برگیر
که چنانم من از این جمع پریشان که مپرس ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار
]]>
شهریار - غزل‌ 11 2017-01-22T05:40:22+01:00 2017-01-22T05:40:22+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1109 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════فرّخا ! از تو دلم ساخته با یاد هنوزخبر از کوی تو می‌آورَدم باد هنوزدر جوانی همه با یاد تو دلخوش بودمپیرم و از تو همان ساخته با یاد هنوزدارم آن حُجب جوانی که زبان‌بند من استلب همه خامُشیم ، دل همه فریاد هنوزفرخِ خاطر من ، خاطره‌ی شهر شماستخود غم‌آبادم و خاطر فرح‌آباد هنوزدوری از بزم تو عمریست که حِرمان من استزدم و می‌زنم از دست غمت داد هنوزبا مَنَت سایه کم از گلشن آزادی چیست ؟می‌برم شکوه‌ات ای سرو ! به شمشاد هنوزیاد گلچین معانی و نوید و گلشننوشخواری بُو
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
فرّخا ! از تو دلم ساخته با یاد هنوز
خبر از کوی تو می‌آورَدم باد هنوز

در جوانی همه با یاد تو دلخوش بودم
پیرم و از تو همان ساخته با یاد هنوز

دارم آن حُجب جوانی که زبان‌بند من است
لب همه خامُشیم ، دل همه فریاد هنوز

فرخِ خاطر من ، خاطره‌ی شهر شماست
خود غم‌آبادم و خاطر فرح‌آباد هنوز

دوری از بزم تو عمریست که حِرمان من است
زدم و می‌زنم از دست غمت داد هنوز

با مَنَت سایه کم از گلشن آزادی چیست ؟
می‌برم شکوه‌ات ای سرو ! به شمشاد هنوز

یاد گلچین معانی و نوید و گلشن
نوشخواری بُود و نعشه‌ی معتاد هنوز

بیست سال است بهار از سر ما رفته ولی
من همان ماتمیَم در غم استاد هنوز

صید خونین خزیده به شکاف سنگم
که نفس در نفسم با سگ صیاد هنوز

شهریار از تو و هفتاد تو دلشاد ولی
خود به شصت است و ندیده‌ست دل شاد هنوز

═══════ * ═══════
❖ #شهریار
]]>
شهریار - غزل‌ 10 2017-01-22T05:38:14+01:00 2017-01-22T05:38:14+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1108 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════جوانی حسرتا با من وداع جاودانی کردوداع جاودانی حسرتا با من جوانی کردبهار زندگانی طی شد و کرد آفت ایامبه من کاری که با سرو و سمن باد خزانی کردقضای آسمانی بود مشتاقیّ و مهجوریچه تدبیری توانم با قضای آسمانی کرد ؟شراب ارغوانی چاره‌ی رخسار زردم نیستبنازم سیلی گردون که چهرم ارغوانی کردهنوز از آبشار دیده دامان رشک دریا بودکه ما را سینه‌ی آتشفشان آتشفشانی کردچه بود ار باز می‌گشتی به روز من توانایی ؟که خود دیدی چه‌ها با روزگارم ناتوانی کردجوانی کردن ای دل ! ش
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
جوانی حسرتا با من وداع جاودانی کرد
وداع جاودانی حسرتا با من جوانی کرد

بهار زندگانی طی شد و کرد آفت ایام
به من کاری که با سرو و سمن باد خزانی کرد

قضای آسمانی بود مشتاقیّ و مهجوری
چه تدبیری توانم با قضای آسمانی کرد ؟

شراب ارغوانی چاره‌ی رخسار زردم نیست
بنازم سیلی گردون که چهرم ارغوانی کرد

هنوز از آبشار دیده دامان رشک دریا بود
که ما را سینه‌ی آتشفشان آتشفشانی کرد

چه بود ار باز می‌گشتی به روز من توانایی ؟
که خود دیدی چه‌ها با روزگارم ناتوانی کرد

جوانی کردن ای دل ! شیوه‌ی جانانه بود اما
جوانی هم پی جانان شد و با ما جوانی کرد

جوانی خود مرا تنها امید زندگانی بود
دگر من با چه امّیدی توانم زندگانی کرد ؟

جوانان ! در بهار عمر ، یاد از شهریار آرید
که عمری در گلستان جوانی نغمه‌خوانی کرد ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار
]]>
شهریار - غزل‌ 9 2017-01-17T07:30:05+01:00 2017-01-17T07:30:05+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1107 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════شبابِ عمر عجب با شتاب می‌گذردبدین شتاب خدایا ! شباب می‌گذردشباب و شاهد و گل مغتنم بُود ساقی !شتاب کن که جهان با شتاب می‌گذردبه چشم خود گذر عمر خویش می‌بینمنشسته‌ام لب جویی و آب می‌گذردبه روی ماه نیاری حدیث زلف سیاهکه ابر از جلوی آفتاب می‌گذردخرابِ گردش آن چشم جاودان مستمکه دور جام جهان خراب می‌گذردبه آب و تاب جوانی چگونه غرّه شدی ؟که خود جوانی و این آب و تاب می‌گذردبه زیر سنگ لَحَد استخوان پیکر ماچو گندمیست که از آسیاب می‌گذردکمان چرخ فلک ، شهریار ! در
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
شبابِ عمر عجب با شتاب می‌گذرد
بدین شتاب خدایا ! شباب می‌گذرد

شباب و شاهد و گل مغتنم بُود ساقی !
شتاب کن که جهان با شتاب می‌گذرد

به چشم خود گذر عمر خویش می‌بینم
نشسته‌ام لب جویی و آب می‌گذرد

به روی ماه نیاری حدیث زلف سیاه
که ابر از جلوی آفتاب می‌گذرد

خرابِ گردش آن چشم جاودان مستم
که دور جام جهان خراب می‌گذرد

به آب و تاب جوانی چگونه غرّه شدی ؟
که خود جوانی و این آب و تاب می‌گذرد

به زیر سنگ لَحَد استخوان پیکر ما
چو گندمیست که از آسیاب می‌گذرد

کمان چرخ فلک ، شهریار ! در کف کیست
که روزگار چو تیر شهاب می‌گذرد ... ؟

═══════ * ═══════
❖ #شهریار
]]>
شهریار - غزل‌ 8 2017-01-17T07:28:44+01:00 2017-01-17T07:28:44+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1106 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════کنون که فتنه فرا رفت و فرصت است ای دوستبیا که نوبت انس است و الفت است ای دوستدلم به حال گل و سرو و لاله می‌سوزدز بس که باغ طبیعت ، پرآفت است ای دوستمگر تاسفی از رفتگان نخواهی داشتبیا که صحبت یاران غنیمت است ای دوستعزیز دار محبت ؛ که خارزار جهانگرش گلی‌ست همانا محبت است ای دوستبه کام دشمن دون ، دست دوستان بستنبه دوستی که نه شرط مروت است ای دوستفلک همیشه به کام یکی نمی‌گردد ؛که آسیای طبیعت به نوبت است ای دوستمآلِ کار جهان و جهانیان خواهی ،بیا ببین که خزا
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
کنون که فتنه فرا رفت و فرصت است ای دوست
بیا که نوبت انس است و الفت است ای دوست

دلم به حال گل و سرو و لاله می‌سوزد
ز بس که باغ طبیعت ، پرآفت است ای دوست

مگر تاسفی از رفتگان نخواهی داشت
بیا که صحبت یاران غنیمت است ای دوست

عزیز دار محبت ؛ که خارزار جهان
گرش گلی‌ست همانا محبت است ای دوست

به کام دشمن دون ، دست دوستان بستن
به دوستی که نه شرط مروت است ای دوست

فلک همیشه به کام یکی نمی‌گردد ؛
که آسیای طبیعت به نوبت است ای دوست

مآلِ کار جهان و جهانیان خواهی ،
بیا ببین که خزان طبیعت است ای دوست

گَرَت به صحبت من روی رغبتی باشد ،
بیا که با تو مرا حق صحبت است ای دوست

به چشمِ باز توان شب شناخت راه از چاه
که شهریار چراغ هدایت است ای دوست ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار
]]>
شهریار - غزل‌ 7 2017-01-17T07:15:33+01:00 2017-01-17T07:15:33+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1105 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════شب همه بی تو کار من ، شِکوه به ماه کردن استروز ، ستاره تا سحر تیره به آه کردن استمتن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهانحاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردن استچون تو نه در مقابلی ، عکس تو پیش‌رو نهیماین هم از آب و آینه ، خواهش ماه کردن استنوگل نازنین من ! تا تو نگاه می‌کنی ،لطف بهار عارفان در تو نگاه کردن استماه ، عباد توست و من با لب روزه‌دار از اینقول و غزل نوشتنم بیم گناه کردن استلیک چراغ ذوق هم این همه کشته داشتنچشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردن استغفلت ک
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
شب همه بی تو کار من ، شِکوه به ماه کردن است
روز ، ستاره تا سحر تیره به آه کردن است

متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان
حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردن است

چون تو نه در مقابلی ، عکس تو پیش‌رو نهیم
این هم از آب و آینه ، خواهش ماه کردن است

نوگل نازنین من ! تا تو نگاه می‌کنی ،
لطف بهار عارفان در تو نگاه کردن است

ماه ، عباد توست و من با لب روزه‌دار از این
قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردن است

لیک چراغ ذوق هم این همه کشته داشتن
چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردن است

غفلت کائنات را جنبش سایه‌ها همه
سجده به کاخ کبریا - خواه نخواه - کردن است

از غم خود بپرس ؛ کو با دل ما چه می‌کند
این هم اگرچه شکوه‌ی شَحْنه به شاه کردن است

عهد تو سایه و صبا گو بشکن که راه من
رو به حریم کعبه‌ی لطف اله کردن است

گاه به گاه پرسشی کن که زکات زندگی
پرسش حال دوستان گاه به گاه کردن است

خود برسان به شهریار ، ای که در این محیط غم
بی تو نفس کشیدنم عمر تباه کردن است ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار
]]>
شهریار - غزل‌ 6 2017-01-16T07:03:21+01:00 2017-01-16T07:03:21+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1104 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════باز کن نغمه‌ی جانسوزی از آن ساز امشبتا کنی عقده‌ی اشک از دل من باز امشبساز در دست تو سوز دل من می‌گویدمن هم از دست تو دارم گله چون ساز امشبمرغ دل در قفس سینه‌ی من می‌نالد ؛بلبلِ ساز تو را دیده هم‌آواز امشبزیر هر پرده‌ی ساز تو هزاران راز استبیم آن است که از پرده فتد راز امشبگرد شمعِ رُخت ای شوخِ منِ سوخته‌جان !پر چو پروانه کنم باز به پرواز امشبگلبن نازی و در پای تو با دست نیازمی‌کنم دامن مقصود پر از ناز امشبکرد شوق چمنِ وصل تو ای مایه‌ی ناز !بلبل طبع مر
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
باز کن نغمه‌ی جانسوزی از آن ساز امشب
تا کنی عقده‌ی اشک از دل من باز امشب

ساز در دست تو سوز دل من می‌گوید
من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب

مرغ دل در قفس سینه‌ی من می‌نالد ؛
بلبلِ ساز تو را دیده هم‌آواز امشب

زیر هر پرده‌ی ساز تو هزاران راز است
بیم آن است که از پرده فتد راز امشب

گرد شمعِ رُخت ای شوخِ منِ سوخته‌جان !
پر چو پروانه کنم باز به پرواز امشب

گلبن نازی و در پای تو با دست نیاز
می‌کنم دامن مقصود پر از ناز امشب

کرد شوق چمنِ وصل تو ای مایه‌ی ناز !
بلبل طبع مرا قافیه‌پرداز امشب

شهریار آمده با کوکبه‌ی گوهر اشک
به گداییّ تو ای شاهد طناز ! امشب ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار
]]>
شهریار - غزل‌ 5 2017-01-16T07:02:13+01:00 2017-01-16T07:02:13+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1103 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════پاشو ای مست ! که دنیا همه دیوانه‌ی توستهمه آفاق پر از نعره‌ی مستانه‌ی توستدر دکان همه‌ی باده‌فروشان تخته‌ستآن که باز است همیشه ، درِ میخانه‌ی توستدست مشاطه‌ی طبع تو بنازم که هنوززیور زلف عروسان سخن شانه‌ی توستای زیارتگه رندان قلندر ! برخیزتوشه‌ی من همه در گوشه‌ی انبانه‌‌ی توستهمت ای پیر ! که کشکول گدایی در کفرندم و حاجتم آن همت رندانه‌ی توستای کلیدِ در گنجینه‌ی اسرار ازلعقل دیوانه‌ی گنجی که به ویرانه‌ی توستشمع من دور تو گردم که به کاخ شب وصلهر که توفیق
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
پاشو ای مست ! که دنیا همه دیوانه‌ی توست
همه آفاق پر از نعره‌ی مستانه‌ی توست

در دکان همه‌ی باده‌فروشان تخته‌ست
آن که باز است همیشه ، درِ میخانه‌ی توست

دست مشاطه‌ی طبع تو بنازم که هنوز
زیور زلف عروسان سخن شانه‌ی توست

ای زیارتگه رندان قلندر ! برخیز
توشه‌ی من همه در گوشه‌ی انبانه‌‌ی توست

همت ای پیر ! که کشکول گدایی در کف
رندم و حاجتم آن همت رندانه‌ی توست

ای کلیدِ در گنجینه‌ی اسرار ازل
عقل دیوانه‌ی گنجی که به ویرانه‌ی توست

شمع من دور تو گردم که به کاخ شب وصل
هر که توفیق پری یافته ، پروانه‌‌ی توست

همه غواص ادب بودم و هر جا صدفیست
همه بازش دهن از حیرت دردانه‌‌ی توست

زُهره گو تا دمِ صبح ابد افسون بدمد
چشمک نرگس مخمور به افسانه‌ی توست

ای گدای سر خوانت همه شاهان جهان !
شهریار آمده ؛ دربان درِ خانه‌ی توست ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار
]]>
شهریار - غزل‌ 4 2017-01-16T07:01:09+01:00 2017-01-16T07:01:09+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1102 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟بی‌وفا ! حالا که من افتاده‌ام از پا چرا ؟نوشداروییّ و بعد از مرگ سهراب آمدیسنگدل ! این زودتر می‌خواستی ؛ حالا چرا ؟عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیستمن که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟نازنینا ! ما به ناز تو جوانی داده‌ایمدیگر اکنون با جوانان ناز کن ؛ با ما چرا ؟وه ! که با این عمرهای کوتهِ بی‌اعتباراین‌همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بودای لب شیرین ! جواب تلخ سربالا چرا ؟ای شب هجرا
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی‌وفا ! حالا که من افتاده‌ام از پا چرا ؟

نوشداروییّ و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل ! این زودتر می‌خواستی ؛ حالا چرا ؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ! ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن ؛ با ما چرا ؟

وه ! که با این عمرهای کوتهِ بی‌اعتبار
این‌همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین ! جواب تلخ سربالا چرا ؟

ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت !
اینقدَر با بخت خواب‌آلود من لالا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند
در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا ؟

در خزان هجر گل ، ای بلبل طبع حزین !
خامُشی شرط وفاداری بُود ؛ غوغا چرا ؟

شهریارا ! بی حبیب خود نمی‌کردی سفر
این سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا ... ؟

═══════ * ═══════
❖ #شهریار
]]>
شهریار - غزل‌ 3 2017-01-14T06:24:49+01:00 2017-01-14T06:24:49+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1101 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════سنین عمر به هفتاد می‌رسد ما راخدای من !‌ که به فریاد می‌رسد ما را ؟گرفتم آنکه جهانی به یاد ما بودنددگر چه فایده از یاد می‌رسد ما را ؟حدیث قصه‌ی سهراب و نوشداروی اوفسانه نیست کز اجداد می‌رسد ما رااگر که دجله پر از قایق نجات شودپس از خرابی بغداد می‌رسد ما رابه چاه گور ، دگر منعکس شود فریادچه جای داد که بیداد می‌رسد ما راتو شهریار ! علی گو که در کشاکش حشرعلی و آل به امداد می‌رسد ما را ...═══════ * ═══════❖ #شهریار
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
سنین عمر به هفتاد می‌رسد ما را
خدای من !‌ که به فریاد می‌رسد ما را ؟

گرفتم آنکه جهانی به یاد ما بودند
دگر چه فایده از یاد می‌رسد ما را ؟

حدیث قصه‌ی سهراب و نوشداروی او
فسانه نیست کز اجداد می‌رسد ما را

اگر که دجله پر از قایق نجات شود
پس از خرابی بغداد می‌رسد ما را

به چاه گور ، دگر منعکس شود فریاد
چه جای داد که بیداد می‌رسد ما را

تو شهریار ! علی گو که در کشاکش حشر
علی و آل به امداد می‌رسد ما را ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار
]]>
شهریار - غزل‌ 2 2017-01-14T06:23:31+01:00 2017-01-14T06:23:31+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1100 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════زمستان پوستین افزود بر تن ، کدخدایان راولیکن پوست خواهد کند ما یک لاقبایان راره ماتم‌سرای ما ندانم از که می‌پرسدزمستانی که نشناسد درِ دولت‌سرایان رابه دوش از برف بالاپوش خز ،‌ ارباب می‌آیدکه لرزاند تن عریان بی‌ برگ و نوایان رابه کاخ ظلم باران هم که آید ،‌ سر فرود آردولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان راطبیب بی‌مروت کِی به بالین فقیر آیدکه کس در بند درمان نیست درد بی‌دوایان رابه تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهترکه حاجت بردن ای آزاده مرد ! این بی‌صفایا
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
زمستان پوستین افزود بر تن ، کدخدایان را
ولیکن پوست خواهد کند ما یک لاقبایان را

ره ماتم‌سرای ما ندانم از که می‌پرسد
زمستانی که نشناسد درِ دولت‌سرایان را

به دوش از برف بالاپوش خز ،‌ ارباب می‌آید
که لرزاند تن عریان بی‌ برگ و نوایان را

به کاخ ظلم باران هم که آید ،‌ سر فرود آرد
ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را

طبیب بی‌مروت کِی به بالین فقیر آید
که کس در بند درمان نیست درد بی‌دوایان را

به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر
که حاجت بردن ای آزاده مرد ! این بی‌صفایان را

به هر کس مشکلی بردیم و از کس مشکلی نگشود
کجا بستند یا رب ! دست آن مشکل‌گشایان را ؟

نقاب آشنا بستند کز بیگانگان رَستیم
چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم آشنایان را

به هر فرمان آتش ، عالمی در خاک و خون غلطید
خدا ویران گذارد کاخ این فرمانروایان را

به کام محتکر روزیِ مردم دیدم و گفتم
که روزی سفره خواهد شد شکم این اژدهایان را

به عزت چون نبخشیدی ، به ذلت می‌ستانندت
چرا عاقل نیندیشد هم از آغاز ، پایان را ؟

حریفی با تمسخر گفت زاری شهریارا ! بس
که می‌گیرند در شهر و دیار ما گدایان را ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار
]]>
محتشم کاشانی - قطعه 2017-01-14T06:21:47+01:00 2017-01-14T06:21:47+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1099 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════ذوق مشکل که گذارد دو نفس زنده مراگر شود یک نفس آن گوهر نایاب ز مناز رخ و ابروی او روی نتابم به خدارو بتابند اگر قبله و محراب ز منمحتشم ! گر به رفاقت شود آن بت مهماناز تو دین و دل و دانش ، دگر اسباب ز من═══════ * ═══════❖ #محتشم_کاشانی
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ذوق مشکل که گذارد دو نفس زنده مرا
گر شود یک نفس آن گوهر نایاب ز من

از رخ و ابروی او روی نتابم به خدا
رو بتابند اگر قبله و محراب ز من

محتشم ! گر به رفاقت شود آن بت مهمان
از تو دین و دل و دانش ، دگر اسباب ز من

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی
]]>
شهریار - غزل‌ 1 2017-01-13T08:43:17+01:00 2017-01-13T08:43:17+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1098 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════علی ! ای همای رحمت ! تو چه آیتی خدا راکه به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما رادل ! اگر خداشناسی همه در رخ علی بینبه علی شناختم من - به خدا قسم - خدا رابه خدا که در دو عالم اثر از فنا نمانَدچو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا رامگر ای سحاب رحمت ! تو بباری ، ارنه دوزخبه شرار قهر سوزد همه جان ماسوا رابرو ای گدای مسکین ! در خانه‌ی علی زنکه نگین پادشاهی دهد از کَرم گدا رابه جز از علی که گوید به پسر که قاتل منچو اسیر توست اکنون ،‌ به اسیر کن مدارا ؟به جز از علی که
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
علی ! ای همای رحمت ! تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را

دل ! اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من - به خدا قسم - خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نمانَد
چو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا را

مگر ای سحاب رحمت ! تو بباری ، ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو ای گدای مسکین ! در خانه‌ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کَرم گدا را

به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر توست اکنون ،‌ به اسیر کن مدارا ؟

به جز از علی که آرد پسری ابوالعجایب
که عَلم کند به عالم شهدای کربلا را ؟

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که می‌تواند که بسر برد وفا را ؟

نه خدا توانمش خواند ،‌ نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را !

به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت !
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیام‌ها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان ، به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چو نای هردم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوش‌تر بنوازد این نوا را :

"همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایی بنوازد آشنا را"

ز نوای مرغ یا حق بشِنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا ...

═══════ * ═══════
❖ #شهریار
]]>
محتشم کاشانی - شعروگرافی 2 2017-01-13T08:40:44+01:00 2017-01-13T08:40:44+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1097 نارام ════════════════سیه ابریست چشمم در هوای هاله‌ی خطشعلامت‌های پیدا گشتن باران در او پیدا !═══════ * ═══════❖ #محتشم_کاشانی

════════════════
سیه ابریست چشمم در هوای هاله‌ی خطش
علامت‌های پیدا گشتن باران در او پیدا !

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی
]]>
محتشم کاشانی - شعروگرافی 1 2017-01-13T08:25:41+01:00 2017-01-13T08:25:41+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1096 نارام ════════════════بر آن شدی که کنی نام خویش بر دل غیرخیال سکه زدن بر زرِ دغل کردینبود بد عمل من ؛ چرا در آزارمعمل به قول رقیبان بدعمل کردی ؟═══════ * ═══════❖ #محتشم_کاشانی

════════════════
بر آن شدی که کنی نام خویش بر دل غیر
خیال سکه زدن بر زرِ دغل کردی

نبود بد عمل من ؛ چرا در آزارم
عمل به قول رقیبان بدعمل کردی ؟

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی
]]>
محتشم کاشانی - تک‌بیت‌هایی برگزیده از اشعار 2 2017-01-11T08:31:22+01:00 2017-01-11T08:31:22+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1095 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════گفته بودی می‌کنم با محتشم روزی وفاشاه خوبان ! وعده کردیّ و وفا کی می‌کنی ...────────────────چند سویت نگرم ؟ عشوه‌ی چشمی بنماعشوه‌ی چشم نباشد گرهِ ابرویی !────────────────من آن نیَم که نهم پا ز حد برون ، ورنهمیانه‌ی من و سرحدِ وصل یک قدم است────────────────انگیختم غباری و آزردمش به جانخاکم به سر ببین که چه کردم به جان خود────────────────من ز تقصیر تو رسوای دو عالم نشدمشهره‌ی عشق تو رسواتر از این می‌باید────────────────یاری یاران مرا از یار دور افکنده اس
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
گفته بودی می‌کنم با محتشم روزی وفا
شاه خوبان ! وعده کردیّ و وفا کی می‌کنی ...

────────────────
چند سویت نگرم ؟ عشوه‌ی چشمی بنما
عشوه‌ی چشم نباشد گرهِ ابرویی !

────────────────
من آن نیَم که نهم پا ز حد برون ، ورنه
میانه‌ی من و سرحدِ وصل یک قدم است

────────────────
انگیختم غباری و آزردمش به جان
خاکم به سر ببین که چه کردم به جان خود

────────────────
من ز تقصیر تو رسوای دو عالم نشدم
شهره‌ی عشق تو رسواتر از این می‌باید

────────────────
یاری یاران مرا از یار دور افکنده است !
کافرم گر بعد از این یاری کنم الّا به یار

────────────────
دی که بهر قتل می‌کردی شمار عاشقان ،
من یقین کردم که پیشت در حسابی نیستم !

────────────────
چه کنی امیدوارم به بقای صحبت ای گل ؟!
تو که پای بر صُراحی زدی و قدح شکستی

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی
]]>
محتشم کاشانی - تک‌بیت‌هایی برگزیده از اشعار 1 2017-01-11T08:27:15+01:00 2017-01-11T08:27:15+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1094 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════کسی ز روی چنان ، منع چون کند ما راخدا برای چه داده‌ست چشم بینا را ؟!────────────────دیدیم چشم جادوی آن مَه شبی به خواباما دگر به چشم ندیدیم خواب را !────────────────رنج را از تنِ مایل به اجل دور افکندمژده‌ی پرسش او بس که به دل شور انداخت────────────────از غمزه‌ی پر فن تو پیداستکیفیّت صلح و صورت جنگ !────────────────محتشم ! نزد خِرد تنگ فضایی‌ست جهانکز قناعت من دلتنگ بدان ساخته‌ام────────────────تاب دیدار تو چون آورم ای غیرت حور !؟من که نادیده مَه روی ت
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
کسی ز روی چنان ، منع چون کند ما را
خدا برای چه داده‌ست چشم بینا را ؟!

────────────────
دیدیم چشم جادوی آن مَه شبی به خواب
اما دگر به چشم ندیدیم خواب را !

────────────────
رنج را از تنِ مایل به اجل دور افکند
مژده‌ی پرسش او بس که به دل شور انداخت

────────────────
از غمزه‌ی پر فن تو پیداست
کیفیّت صلح و صورت جنگ !

────────────────
محتشم ! نزد خِرد تنگ فضایی‌ست جهان
کز قناعت من دلتنگ بدان ساخته‌ام

────────────────
تاب دیدار تو چون آورم ای غیرت حور !؟
من که نادیده مَه روی تو ، شیدا گشتم

────────────────
تو آن صیاد بی‌قیدی که با قیدم رها کردی
من آن صیدم که هرجا می‌روم در دام صیادم

────────────────
هیچ زخمی نزد آن غمزه که کاری نفتاد !
من افتاده چه گویم ز کدام افتادم ؟!
────────────────
با وجود جلوه‌ی تو ، خلق حیران من‌اند
بس که حیران گشته‌ام بر قد رعنای تو من

────────────────
به زبانِ جور ممکن بُود امتحان عاشق
تو به تیغم آزمودی و همان در امتحانی !
═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی
]]>
محتشم کاشانی - ترکیب‌بند 2017-01-11T07:43:59+01:00 2017-01-11T07:43:59+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1093 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════باز این چه شورش است که در خلق عالم است ؟باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است ؟باز این چه رستخیز عظیم است کز زمینبی نفخِ صور خاسته تا عرش اعظم است ؟این صبح تیره باز دمید از کجا کز اوکار جهان و خلق جهان جمله در هم است ؟گویا طلوع می‌کند از مغرب ، آفتابکآشوب در تمامی ذرات عالم استگر خوانمش قیامت دنیا ، بعید نیستاین رستخیز عام که نامش محرم استدر بارگاه قدس که جای ملال نیستسرهای قدسیان همه بر زانوی غم استجن و مَلک بر آدمیان نوحه می‌کنندگویا عزای اشرف اول
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
باز این چه شورش است که در خلق عالم است ؟
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است ؟

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخِ صور خاسته تا عرش اعظم است ؟

این صبح تیره باز دمید از کجا کز او
کار جهان و خلق جهان جمله در هم است ؟

گویا طلوع می‌کند از مغرب ، آفتاب
کآشوب در تمامی ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت دنیا ، بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و مَلک بر آدمیان نوحه می‌کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین نور مشرقین
پرورده‌ی کنار رسول خدا ، حسین

کشتی شکست خورده‌ی طوفان کربلا
در خاک و خون طپیده‌ی میدان کربلا

گر چشم روزگار بر او زار می‌گریست
خون می‌گذشت از سر ایوان کربلا

نگرفت دست دهر ، گلابی به غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا

از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد همه سیراب و می‌مکید
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا

زآن تشنگان هنوز به عَیّوق می‌رسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا

آه از دمی که لشکر اعدا نکرد شرم
کردند رو به خیمه‌ی سلطان کربلا


آندم فلک بر آتش غیرت ، سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد

کاش آن زمان سُرادِقِ گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون ، بی‌ستون شدی

کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی

کاش آن زمان ز آه جهان‌سوز اهل بیت
یک شعله‌ برق خرمن گردون دون شدی

کاش آن زمان که این حرِکت کرد آسمان
سیماب‌وار گوی زمین بی‌سکون شدی

کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی

کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقه‌ی دریای خون شدی

گر انتقام آن نفِتادی به روز حشر
با این عمل معامله‌ی دهر چون شدی ؟

آل نبی چو دست تظلم برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند
]]>
محتشم کاشانی - رباعیات 2017-01-08T08:05:28+01:00 2017-01-08T08:05:28+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1092 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════طراح که طرح این بنا ریخته استانواع صنایع به هم آمیخته استدهقانیِ باغ سحر ، پنداری از اوستکز آب ، نهال‌ها برانگیخته است ...────────────────یاری که به نیش غم ، دلی ریش نکردبر من ستم از طاقت من بیش نکردهرچند که انتظار بسیارم دادآخر نه وفا به وعده خویش نکرد────────────────این بنده که ملک نظم پیوستش بود ،تسخیر جهان مرتبه‌ی پستش بوددر دست نداشت غیر اشعار نفیسدر پای تو ریخت آنچه در دستش بود────────────────زآن پیش که هجر تو بَرَد آراممآمد به وداع تو دل خودکامم
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
طراح که طرح این بنا ریخته است
انواع صنایع به هم آمیخته است

دهقانیِ باغ سحر ، پنداری از اوست
کز آب ، نهال‌ها برانگیخته است ...

────────────────
یاری که به نیش غم ، دلی ریش نکرد
بر من ستم از طاقت من بیش نکرد

هرچند که انتظار بسیارم داد
آخر نه وفا به وعده خویش نکرد

────────────────
این بنده که ملک نظم پیوستش بود ،
تسخیر جهان مرتبه‌ی پستش بود

در دست نداشت غیر اشعار نفیس
در پای تو ریخت آنچه در دستش بود

────────────────
زآن پیش که هجر تو بَرَد آرامم
آمد به وداع تو دل خودکامم

فریاد که بیشتر ز هنگام فراق
دل سوخت از این وداع بی‌هنگامم

────────────────
در راه دگر اگرچه چُست آمده‌ای
در راه وفا و مهر سست آمده‌ای

ای یار درست وعده‌ی دیر وفا !
دیر آمده‌ای ولی درست آمده‌ای

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی
]]>
محتشم کاشانی - غزلیات 24 2017-01-08T08:04:02+01:00 2017-01-08T08:04:02+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1091 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════چون پیش یار ، قید و رهایی برابر است ،آنجا اگر روی و گر آیی ، برابر استیک لحظه با تو بودن و با غیر دیدنتبا صد هزار سال جدایی برابر استلطفی نمی‌کنی که طفیلِ رقیب نیستلطفی چنین به قهر خدایی برابر استهر بوالهوس که گفت فدای تو جان منپیشت به عاشقان فدایی برابر استشوخی که نرخ بوسه به جایی دهد قراردر کیش ما به حاتم طائی برابر استاز غیر رو نهفتن و در پرده دم زدنبا صد هزار چهره‌گشایی برابر استدل خوش مکن به خسروِ بی‌عشق ، محتشم !کاین خسروی کنون به گدایی برابر است
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
چون پیش یار ، قید و رهایی برابر است ،
آنجا اگر روی و گر آیی ، برابر است

یک لحظه با تو بودن و با غیر دیدنت
با صد هزار سال جدایی برابر است

لطفی نمی‌کنی که طفیلِ رقیب نیست
لطفی چنین به قهر خدایی برابر است

هر بوالهوس که گفت فدای تو جان من
پیشت به عاشقان فدایی برابر است

شوخی که نرخ بوسه به جایی دهد قرار
در کیش ما به حاتم طائی برابر است

از غیر رو نهفتن و در پرده دم زدن
با صد هزار چهره‌گشایی برابر است

دل خوش مکن به خسروِ بی‌عشق ، محتشم !
کاین خسروی کنون به گدایی برابر است ...

────────────────
بهر تسخیر دلم پادشهی تازه رسید
فکر خود کن که سپه بر در دروازه رسید

عشق زد بر در دل نوبت سلطان دگر
کوچ کن کوچ که از صد طرف آوازه رسید

شهر دل زود بپرداز که از چار طرف
لشکری تازه برون از حد و اندازه رسید

میوه‌ی وصل تو آن بِه که گذارم به رقیب
از ریاضِ دگرم چون ثمر تازه رسید

ساقیا ! باده ز خُمخانه‌ی دیگر برسان
که در این بزم مرا کار به خمیازه رسید

محتشم طرح کتاب دگر افکند مگر
کار اوراق جلالیّه به شیرازه رسید ...

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی
]]>