شعرانه ------------------------------------------- ای مرغ سحر ! عشق ز پروانه بیاموز کان سوخته را جان شد و آواز نیامد ✽ ✽ ✽ این مدعیان در طلبش بی‌خبرانند کان را که خبر شد ، خبری باز نیامد ------------------------------------------- tag:http://best--poems.mihanblog.com 2017-04-25T03:22:17+01:00 mihanblog.com عبدالجبار کاکایی - غزل 8 2017-04-22T04:36:11+01:00 2017-04-22T04:36:11+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1175 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════شوری که در جهان من افتاد ، این نبودنامی که بر زبان من افتاد ، این نبودآن راز سر به مُهر که سی سال پیش از اینچون آتشی به جان من افتاد ، این نبودپیغمبری که با نفحاتِ شبانی‌اشیک شب از آسمان من افتاد ، این نبودآن شعله‌های سرکش آتش که با وقاردر پای دودمان من افتاد ، این نبودآن کشتی نجات که در باد هولناکاز موج بی‌امان من افتاد ، این نبوددستی که از تلاطم دریا مرا گرفتوقتی که بادبان من افتاد ، این نبودقولی که بر زبان تو لغزید ، آن نشدشعری که در دهان من افتاد ،
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
شوری که در جهان من افتاد ، این نبود
نامی که بر زبان من افتاد ، این نبود

آن راز سر به مُهر که سی سال پیش از این
چون آتشی به جان من افتاد ، این نبود

پیغمبری که با نفحاتِ شبانی‌اش
یک شب از آسمان من افتاد ، این نبود

آن شعله‌های سرکش آتش که با وقار
در پای دودمان من افتاد ، این نبود

آن کشتی نجات که در باد هولناک
از موج بی‌امان من افتاد ، این نبود

دستی که از تلاطم دریا مرا گرفت
وقتی که بادبان من افتاد ، این نبود

قولی که بر زبان تو لغزید ، آن نشد
شعری که در دهان من افتاد ، این نبود ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی
]]>
عبدالجبار کاکایی - غزل 7 2017-04-22T04:34:50+01:00 2017-04-22T04:34:50+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1174 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════گذشتم از هوایی ، بریدم از جهانیبه تو رسیدم از تو ، به مرز مهربانیکجا بدون اسمت ، غریبگی نکردمکجا پناه من شد ، از این همه نشانی ؟فلات آفتابی ، در این هوای ابریبهشت عاشقانی ، در این جهان فانیتو کوه و دشت و صحرا ، تو آفتاب و دریاتو جویبار و باران ، تو باغ زندگانیتو ای بهشتم ایران ! چو آفتاب و بارانبه خنده می‌نشینی ، به گریه می‌نشانیتو می‌درخشی از دل ، چو ماه - ماه کامل -به میل دوستانی ، به رغم دشمنانیوطن ! پناه ما باش ، در این غبار مسمومدر این هوا که از ن
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
گذشتم از هوایی ، بریدم از جهانی
به تو رسیدم از تو ، به مرز مهربانی

کجا بدون اسمت ، غریبگی نکردم
کجا پناه من شد ، از این همه نشانی ؟

فلات آفتابی ، در این هوای ابری
بهشت عاشقانی ، در این جهان فانی

تو کوه و دشت و صحرا ، تو آفتاب و دریا
تو جویبار و باران ، تو باغ زندگانی

تو ای بهشتم ایران ! چو آفتاب و باران
به خنده می‌نشینی ، به گریه می‌نشانی

تو می‌درخشی از دل ، چو ماه - ماه کامل -
به میل دوستانی ، به رغم دشمنانی

وطن ! پناه ما باش ، در این غبار مسموم
در این هوا که از نو ، گرفته‌ایم جانی

مگر زبان آتش ، نشیند از دعایی
مگر دعای خیری برآید از دهانی ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی
]]>
عبدالجبار کاکایی - غزل 6 2017-04-22T04:22:57+01:00 2017-04-22T04:22:57+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1173 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════کم‌کم شکسته شد جبروتِ صدای توطاووس پُرافاده‌ی مغرور ! وایِ توتو بی‌پناه عالم و این کودکان خواببر شانه بسته‌اند طلسم دعای تومن از کدام سو به تو نزدیک‌تر شوم ؟افتادم از نفس ، نرسیدم به پای تونفرت به عشق و عشق به نفرت شبیه شدتلخ است ماجرای من و ماجرای تواین عشق ، جز حکایت داد و ستد نبودمُردی برای من که بمیرم برای تو ...═══════ * ═══════❖ #عبدالجبار_کاکایی
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
کم‌کم شکسته شد جبروتِ صدای تو
طاووس پُرافاده‌ی مغرور ! وایِ تو

تو بی‌پناه عالم و این کودکان خواب
بر شانه بسته‌اند طلسم دعای تو

من از کدام سو به تو نزدیک‌تر شوم ؟
افتادم از نفس ، نرسیدم به پای تو

نفرت به عشق و عشق به نفرت شبیه شد
تلخ است ماجرای من و ماجرای تو

این عشق ، جز حکایت داد و ستد نبود
مُردی برای من که بمیرم برای تو ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی
]]>
عبدالجبار کاکایی - غزل 5 2017-04-17T04:49:50+01:00 2017-04-17T04:49:50+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1172 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════به شوق خلوتی دگر که روبراه کرده‌ای ،تمام هستی مرا شکنجه‌گاه کرده‌ایمحله‌مان به یُمن رفتن تو روسپید شدلباس اهل خانه را ولی سیاه کرده‌ایچه روزها که از غمت به شِکوه لب گشوده‌اموَ ناامید گفته‌ام که اشتباه کرده‌ایچه بارها که گفته‌ام به قاب عکس کهنه‌اتدل مرا شکسته‌ای ؛ ببین ! گناه کرده‌ایولی تو باز بی‌صدا ، درون قاب عکس خودفقط سکوت کرده‌ای ، فقط نگاه کرده‌ای ...═══════ * ═══════❖ #عبدالجبار_کاکایی
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
به شوق خلوتی دگر که روبراه کرده‌ای ،
تمام هستی مرا شکنجه‌گاه کرده‌ای

محله‌مان به یُمن رفتن تو روسپید شد
لباس اهل خانه را ولی سیاه کرده‌ای

چه روزها که از غمت به شِکوه لب گشوده‌ام
وَ ناامید گفته‌ام که اشتباه کرده‌ای

چه بارها که گفته‌ام به قاب عکس کهنه‌ات
دل مرا شکسته‌ای ؛ ببین ! گناه کرده‌ای

ولی تو باز بی‌صدا ، درون قاب عکس خود
فقط سکوت کرده‌ای ، فقط نگاه کرده‌ای ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی
]]>
عبدالجبار کاکایی - غزل 4 2017-04-17T04:48:19+01:00 2017-04-17T04:48:19+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1171 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════من جز شما ، گلایه به صحنِ کجا بَرَم ؟راز غریب را به کدام آشنا برم ؟ای جان و دل به گنبد و گلدسته‌ات مقیم !جان را کجا گذارم و دل را کجا برم ؟از تابِ جَعد و نافه‌ی آهو ، صبا چه بُرد ؟من آمدم که بویی از آن ماجرا برمچشم امید دارم از این جسم ناتوانجان را به آستانه‌ی دارالشّفا برمدل را به بحر تو بسپارم حباب‌وارمس را به آتش تو بسوزم ، طلا برمحاجت نگیرم از تو ، به جایی نمی‌رومای گنج درد ! آمدم از تو دوا برمای دل ! مقیم صحن "رضا" باش و صبر کننگذار از تو شِکوه به
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
من جز شما ، گلایه به صحنِ کجا بَرَم ؟
راز غریب را به کدام آشنا برم ؟

ای جان و دل به گنبد و گلدسته‌ات مقیم !
جان را کجا گذارم و دل را کجا برم ؟

از تابِ جَعد و نافه‌ی آهو ، صبا چه بُرد ؟
من آمدم که بویی از آن ماجرا برم

چشم امید دارم از این جسم ناتوان
جان را به آستانه‌ی دارالشّفا برم

دل را به بحر تو بسپارم حباب‌وار
مس را به آتش تو بسوزم ، طلا برم

حاجت نگیرم از تو ، به جایی نمی‌روم
ای گنج درد ! آمدم از تو دوا برم

ای دل ! مقیم صحن "رضا" باش و صبر کن
نگذار از تو شِکوه به پیش خدا برم ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی
]]>
عبدالجبار کاکایی - غزل 3 2017-04-17T04:38:31+01:00 2017-04-17T04:38:31+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1170 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════حاجت به اشارات و زبان نیست ، مترسک !پیداست که در جسم تو جان نیست ، مترسک !با باد به رقص آمده پیراهنت امادر عمق وجودت هیجان نیست ، مترسک !شب پای زمینی و زمین سفره‌ی خالی‌ستاین بی‌هنری ، نام و نشان نیست مترسک !تا صبح در این مزرعه تاراج ملخ بودچشمان تو حتی نگران نیست ، مترسک !پیش از تو و بعد از تو زمان سطر بلندی‌ستپایان تو پایان جهان نیست ، مترسک !این مزرعه آلوده‌ی کفتار و کلاغ استبیدار شو از خواب زمان نیست مترسک ...═══════ * ═══════❖ #عبدالجبار_کاکایی
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
حاجت به اشارات و زبان نیست ، مترسک !
پیداست که در جسم تو جان نیست ، مترسک !

با باد به رقص آمده پیراهنت اما
در عمق وجودت هیجان نیست ، مترسک !

شب پای زمینی و زمین سفره‌ی خالی‌ست
این بی‌هنری ، نام و نشان نیست مترسک !

تا صبح در این مزرعه تاراج ملخ بود
چشمان تو حتی نگران نیست ، مترسک !

پیش از تو و بعد از تو زمان سطر بلندی‌ست
پایان تو پایان جهان نیست ، مترسک !

این مزرعه آلوده‌ی کفتار و کلاغ است
بیدار شو از خواب زمان نیست مترسک ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی
]]>
عبدالجبار کاکایی - غزل 2 2017-04-11T08:21:07+01:00 2017-04-11T08:21:07+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1169 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════بسیار شدی ؛ نام تو بسیار نوشتندبسیار تو را بر در و دیوار نوشتندمنظومه‌ی خونخواهی فریاد تو را خلق ،بسیار سرودند و به تکرار نوشتندخورشید شدی ؛ شکل تو را نور کشیدندتاریک شدی ؛ نام تو را تار نوشتنداز داغ اسیران تو صدبار سرودنداز مشق شهیدان تو صدبار نوشتندای آینه ! آن روز شکستی و پس از آن ،بسیار شدی ؛ نام تو بسیار نوشتند ...═══════ * ═══════❖ #عبدالجبار_کاکایی
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
بسیار شدی ؛ نام تو بسیار نوشتند
بسیار تو را بر در و دیوار نوشتند

منظومه‌ی خونخواهی فریاد تو را خلق ،
بسیار سرودند و به تکرار نوشتند

خورشید شدی ؛ شکل تو را نور کشیدند
تاریک شدی ؛ نام تو را تار نوشتند

از داغ اسیران تو صدبار سرودند
از مشق شهیدان تو صدبار نوشتند

ای آینه ! آن روز شکستی و پس از آن ،
بسیار شدی ؛ نام تو بسیار نوشتند ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی
]]>
عبدالجبار کاکایی - غزل 1 2017-04-11T08:17:19+01:00 2017-04-11T08:17:19+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1168 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════مثل عشقی که به داد دل تنها نرسدترسم این است که این رود به دریا نرسداین که آویخته از دامنه‌ی کوه به دشتمی‌خرامد همه‌جا غلت‌زنان تا ... نرسدترسم این است که با خاک بیامیزد و سنگاز زمین کام بگیرد ... به من اما نرسدپشت هر سنگ ، درنگی ، پسِ هر خار ، خسیحتم دارم که به هم‌صحبتی ما نرسدماه ، مایوس شد و موج به دریا برگشتبی‌سبب نیست که حتی به تماشا نرسدمن به هر صخره از این فاصله می‌کوبم سرترسم این است که این رود به دریا نرسد ...═══════ * ═══════❖ #عبدالجبار_کاکای
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
مثل عشقی که به داد دل تنها نرسد
ترسم این است که این رود به دریا نرسد

این که آویخته از دامنه‌ی کوه به دشت
می‌خرامد همه‌جا غلت‌زنان تا ... نرسد

ترسم این است که با خاک بیامیزد و سنگ
از زمین کام بگیرد ... به من اما نرسد

پشت هر سنگ ، درنگی ، پسِ هر خار ، خسی
حتم دارم که به هم‌صحبتی ما نرسد

ماه ، مایوس شد و موج به دریا برگشت
بی‌سبب نیست که حتی به تماشا نرسد

من به هر صخره از این فاصله می‌کوبم سر
ترسم این است که این رود به دریا نرسد ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی
]]>
مسعود سعد سلمان - شعروگرافی 2017-04-11T08:13:53+01:00 2017-04-11T08:13:53+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1167 نارام ════════════════قبله‌ست به دوستی ندای تو مراجان است به راستی هوای تو مراامروز چو کس نیست به جای تو مرادر جمله چه بهتر از رضای تو مرا ؟═══════ * ═══════❖ #مسعود_سعد_سلمان

════════════════
قبله‌ست به دوستی ندای تو مرا
جان است به راستی هوای تو مرا

امروز چو کس نیست به جای تو مرا
در جمله چه بهتر از رضای تو مرا ؟

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان ]]>
مسعود سعد سلمان - قطعه 4 2017-04-03T05:00:08+01:00 2017-04-03T05:00:08+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1166 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════ای جوانی ! تو را کجا جویم ؟با که گویم غم تو گر گویم ؟یاسمین تو تا سمن گشته‌ستسمن و یاسمین نمی‌بویمنزد خوبان سیاه‌روی شومتا ز پیری سپید شد مویمموی و رویم سپید گشت و سیاهروی شد موی و موی شد رویمنشود پاک ، رنگ هر دو همیگرچه هر دو به خون همی شویم ...═══════ * ═══════❖ #مسعود_سعد_سلمان
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ای جوانی ! تو را کجا جویم ؟
با که گویم غم تو گر گویم ؟

یاسمین تو تا سمن گشته‌ست
سمن و یاسمین نمی‌بویم

نزد خوبان سیاه‌روی شوم
تا ز پیری سپید شد مویم

موی و رویم سپید گشت و سیاه
روی شد موی و موی شد رویم

نشود پاک ، رنگ هر دو همی
گرچه هر دو به خون همی شویم ...

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان
]]>
مسعود سعد سلمان - قطعه 3 2017-04-03T04:58:33+01:00 2017-04-03T04:58:33+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1165 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════نرسد دست من به چرخ بلندورنه بگشادمیَش بند از بندقسمتی کرد سخت ناهمواربیش و کم در میان خلق افکنداین نیابد همی به رنج پلاسوآن نپوشد همی ز ناز پرندآنکه بسیار یافت ، ناخشنودوآنکه اندک ربود ،‌ ناخرسندخیز مسعود سعد ! رنجه مباشهرچه یزدان دهد بر او بپسندگر جفا بینی از فلک مگَرْیور وفا یابی از زمانه مخندکاین زمانه نشد کسی را دوستدهر کس را نگشت خویشاوند═══════ * ═══════❖ #مسعود_سعد_سلمان
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
نرسد دست من به چرخ بلند
ورنه بگشادمیَش بند از بند

قسمتی کرد سخت ناهموار
بیش و کم در میان خلق افکند

این نیابد همی به رنج پلاس
وآن نپوشد همی ز ناز پرند

آنکه بسیار یافت ، ناخشنود
وآنکه اندک ربود ،‌ ناخرسند

خیز مسعود سعد ! رنجه مباش
هرچه یزدان دهد بر او بپسند

گر جفا بینی از فلک مگَرْی
ور وفا یابی از زمانه مخند

کاین زمانه نشد کسی را دوست
دهر کس را نگشت خویشاوند

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان
]]>
مسعود سعد سلمان - قطعه 2 2017-04-03T04:56:18+01:00 2017-04-03T04:56:18+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1164 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════آسان گذران کار جهانِ گذران رازیرا که جهان خواند خردمند جهان راپیراسته می‌دار به هر نیکی تن راآراسته می‌خواه به هر پاکی جان رامیدان طمع جمله فراز است و نشیب استای مرکب پر حرص ! فروگیر عنان راجان است و زبان است ، زبان دشمن جان استگر جانْت به کار است ، نگهدار زبان رادی رفت و جز امروز مدان عمر که امّیدبسیار بفرساید و بَرساید جان راپیش از تو جهان بوده‌ست ؛ آن کن که پس از توگویند نکو بود ره و رسم فلان را═══════ * ═══════❖ #مسعود_سعد_سلمان
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
آسان گذران کار جهانِ گذران را
زیرا که جهان خواند خردمند جهان را

پیراسته می‌دار به هر نیکی تن را
آراسته می‌خواه به هر پاکی جان را

میدان طمع جمله فراز است و نشیب است
ای مرکب پر حرص ! فروگیر عنان را

جان است و زبان است ، زبان دشمن جان است
گر جانْت به کار است ، نگهدار زبان را

دی رفت و جز امروز مدان عمر که امّید
بسیار بفرساید و بَرساید جان را

پیش از تو جهان بوده‌ست ؛ آن کن که پس از تو
گویند نکو بود ره و رسم فلان را

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان
]]>
مسعود سعد سلمان - قطعه 1 2017-04-01T06:24:15+01:00 2017-04-01T06:24:15+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1163 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════دریغا جوانیّ و آن روزگارکه از رنج پیری تن آگه نبودنشاط من از عیش کمتر نشدامید من از عمر کوته نبودز سستی مرا آن پدید آمده‌ستدرین مه که هرگز در آن مه نبوددر آنجا هم افکنْد گردونِ دونکه از ژرفی آن چاه را ته نبودبهشتم همی عرضه کرد و مراحقیقت که دوزخ جز آن چَه نبودبسا شب که در حبس بر من گذشتکه بینای آن شب جز اَکْمَه نبودسیاهی سیاه و درازی درازکه آن را امید سحرگه نبودیکی بودم و داند ایزد همیکه بر من موکل کم اَزْدَه نبودبه گوش اندرم جز کس و بس نشدبه لفظ اند
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
دریغا جوانیّ و آن روزگار
که از رنج پیری تن آگه نبود

نشاط من از عیش کمتر نشد
امید من از عمر کوته نبود

ز سستی مرا آن پدید آمده‌ست
درین مه که هرگز در آن مه نبود

در آنجا هم افکنْد گردونِ دون
که از ژرفی آن چاه را ته نبود

بهشتم همی عرضه کرد و مرا
حقیقت که دوزخ جز آن چَه نبود

بسا شب که در حبس بر من گذشت
که بینای آن شب جز اَکْمَه نبود

سیاهی سیاه و درازی دراز
که آن را امید سحرگه نبود

یکی بودم و داند ایزد همی
که بر من موکل کم اَزْدَه نبود

به گوش اندرم جز کس و بس نشد
به لفظ اندرم جز اَه و وَه نبود

بُدم ناامید و زبان مرا
همه گفته جز حسبی الله نبود

به شاه ار مرا دشمن اندر سپرد
نکو دید خود را و ابله نبود

که او آب و باد مرا در جهان
همه ساله جز خاک و جز کَه نبود

موجه شمرد او حدیث مرا
به ایزد که هرگز موجه نبود

چو شطرنج‌بازان دغایی بکرد
مرا گفت هین شه کن و شه نبود

گر این قصه او ساخت معلوم شد
که جز قصه شیر و روبه نبود

اگر من منزه نبودم ز عیب
کس از عیب هرگز منزه نبود

گرَم نعمتی بود کاکنون نماند
کنون دانشی هست کآنگه نبود

چو من دستگه داشتم ، هیچوقت
زبان مرا عادتِ نَه نبود

به هر گفته از پر هنر عاقلان
جوابم جز احسنت و جز خَه نبود

تنم شد مرفه ز رنج عمل
که آنگه ز دشمن مرفه نبود

در این مدت آسایشی یافتم
که گه بودم آسایش و گه نبود

جدا گشتم از درگه پادشاه
بدان درگهم بیش از این ره نبود

گرفتم کنون درگه ایزدی
کز این بِه مرا هیچ درگه نبود

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان
]]>
مسعود سعد سلمان - قصیده 3 2017-04-01T06:22:26+01:00 2017-04-01T06:22:26+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1162 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════فریاد مرا زین فلکِ آینه کردارکآیینه‌ی بخت من از او دارد زنگارآسیمه شدم ؛‌ هیچ ندانم چه کنم منعاجز شدم و کردم بر عجز خود اقرارگویی که مگر راحت من مهر بتان استکاسباب وجودش به جهان نیست پدیداراز گنبد دوّار همی خیره بمانمبس کس که چو من خیره شد از گنبد دواربادیم و نداریم همی خیرگیِ بادکوهیم و زر و سیم نداریم چو کهسارکوهیم که می‌پاره نکردیم ز سختیبادیم که می‌مانده نگردیم ز رفتارابریم که باشیم همیشه به تک و پویوز بحر برآریم همی لؤلؤ شهواریک فوج همی بینم گم کر
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
فریاد مرا زین فلکِ آینه کردار
کآیینه‌ی بخت من از او دارد زنگار

آسیمه شدم ؛‌ هیچ ندانم چه کنم من
عاجز شدم و کردم بر عجز خود اقرار

گویی که مگر راحت من مهر بتان است
کاسباب وجودش به جهان نیست پدیدار

از گنبد دوّار همی خیره بمانم
بس کس که چو من خیره شد از گنبد دوار

بادیم و نداریم همی خیرگیِ باد
کوهیم و زر و سیم نداریم چو کهسار

کوهیم که می‌پاره نکردیم ز سختی
بادیم که می‌مانده نگردیم ز رفتار

ابریم که باشیم همیشه به تک و پوی
وز بحر برآریم همی لؤلؤ شهوار

یک فوج همی بینم گم کرده ره خویش
وایّام پریشان ز جهالت چو شب تار

یک قوم همی بینم در خواب جهالت
پیکار ز دانش بر دانش پیکار

هنجار همی بینند از شعر من آری
بینند ز انجم به شب تاری هنجار

چون کژدم خفته شده در بیغله مشغول
بینند خیالاتی در بیهده هموار

من چون ز خیالات بری گشته‌ام آری
باشد ز خیالات بری مردم هشیار

یک شهر همی بینم بی‌دانش و بی‌عقل
افروخته از کبر سر و ساخته بازار

پس چونکه سرافکنده و رنجور بمانده‌ست
هر شاخ که از میوه و گل کشت گرانبار

این شعر من از رغم عدو گفتم ، ازیرا
تا باد نجنبد ، نَفِتد میوه ز اشجار

بدخواه بگرید چو بخندد به معانی
از گریه‌ی نوکِ قلمم ، دفتر اشعار

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان
]]>
مسعود سعد سلمان - قصیده 2 2017-04-01T06:20:37+01:00 2017-04-01T06:20:37+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1161 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════کس را بر اختیار خدای اختیار نیستبر دهر و خلق ، جز او کامگار نیستقسمت چنان که باید کرده‌ست در ازلواندیشه را بر آنچه نهاده‌ست کار نیستبر یک درخت هست دو شاخ بزرگ و اینمی‌بشکند ز بار و بر آن هیچ بار نیستچون کاین کثیف جرم زمین هست برقرارچون کاین لطیف چرخ فلک را قرار نیستآن‌ها که بر شمردم ، گوئی به ذات خویشموجود گشته‌اند کَشان کردگار نیستدانی که بی مصوّر صورت نیامده‌ستدانی که این سخن بر عقل استوار نیستشاید که از سپهر و جهان رنجکی کشدآنکس کَش از سپهر و جهان ا
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
کس را بر اختیار خدای اختیار نیست
بر دهر و خلق ، جز او کامگار نیست

قسمت چنان که باید کرده‌ست در ازل
واندیشه را بر آنچه نهاده‌ست کار نیست

بر یک درخت هست دو شاخ بزرگ و این
می‌بشکند ز بار و بر آن هیچ بار نیست

چون کاین کثیف جرم زمین هست برقرار
چون کاین لطیف چرخ فلک را قرار نیست

آن‌ها که بر شمردم ، گوئی به ذات خویش
موجود گشته‌اند کَشان کردگار نیست

دانی که بی مصوّر صورت نیامده‌ست
دانی که این سخن بر عقل استوار نیست

شاید که از سپهر و جهان رنجکی کشد
آنکس کَش از سپهر و جهان اعتبار نیست

ای مبتدی ! تو تجربه از اوستاد گیر
زیرا که بِه ز تجربه آموزگار نیست

شادی مکن به خواسته و آز کم نمای
کآن هرچه هست جز ز جهان مستعار نیست

بدهای روزگار چه می‌بشمری همی ؟
چون نیک‌های او بر تو در شمار نیست

از روزگار نیک و بد خویشتن مدان
کز ایزد است نیک و بد از روزگار نیست

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان
]]>
مسعود سعد سلمان - قصیده 1 2017-03-27T05:21:38+01:00 2017-03-27T05:21:38+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1160 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════تا کی دل خسته در گمان بندم ؟جرمی که کنم بر این و آن بندم ؟بدها که ز من همی رسد بر من ،بر گردش چرخ و بر زمان بندم ؟چند از غم وصل در فراق افتم ؟وهم از پی سود در زیان بندم ؟وین دیده‌ی پرستاره را هر شبتا روز همی بر آسمان بندم ؟وز عجز دو گوش تا سپیده‌دمدر نعره و بانگ پاسبان بندم ؟هرگز نبرد هوای مقصودمهر تیر یقین که در گمان بندمچون ابر ز دیده بر دو رخ بارمباران بهار در خزان بندماز کالبد تن ، استخوان ماندمامّید در این تن از چه‌سان بندم ؟نه دل سبکم شود ز اند
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
تا کی دل خسته در گمان بندم ؟
جرمی که کنم بر این و آن بندم ؟

بدها که ز من همی رسد بر من ،
بر گردش چرخ و بر زمان بندم ؟

چند از غم وصل در فراق افتم ؟
وهم از پی سود در زیان بندم ؟

وین دیده‌ی پرستاره را هر شب
تا روز همی بر آسمان بندم ؟

وز عجز دو گوش تا سپیده‌دم
در نعره و بانگ پاسبان بندم ؟

هرگز نبرد هوای مقصودم
هر تیر یقین که در گمان بندم

چون ابر ز دیده بر دو رخ بارم
باران بهار در خزان بندم

از کالبد تن ، استخوان ماندم
امّید در این تن از چه‌سان بندم ؟

نه دل سبکم شود ز اندیشه
هرگاه که در غم گران بندم

شاید که دل از همه بپردازم
در مدح یگانه‌ی جهان بندم

هرگاه که بکر معنی‌ای یابم ،
زود از مدحت بر او نشان بندم

گردون همه مبهمات بگشاید
چون همت خویش در بیان بندم

بس خاطر و دل که ممتحن گردد
چون خاطر و دل در امتحان بندم

آن بِه که به راستی همه نَهْمَت
در صنع خدای غیبدان بندم ...

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان
]]>
مسعود سعد سلمان - رباعیات 14 2017-03-27T05:19:42+01:00 2017-03-27T05:19:42+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1159 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════آنی که ز فال‌ها ، همه فال تو بِههر سال تو در عمر ، ز هر سال تو بِهزآن مال که داشتم ،‌ مرا مال تو بِهاز مال ،‌ مرا قبول و اقبال تو بِه────────────────مفروقِ دو دیده‌ای و مقرون دلیدل هرچه بیندیشد ، مضمون دلیتا ظن نبری که هیچ بیرون دلی ،در خون دلم مشو ؛ که در خون دلی────────────────در پیش ، گل وصال ما را بوییوز پس ، همه ساله عیب ما را جوییهرچند رخِ وفای ما را شوییکس نشنودا آنچه تو ما را گویی────────────────ای تن ! تو به طبع ، بار بیمار کشیخوش‌دل خوش‌دل رن
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
آنی که ز فال‌ها ، همه فال تو بِه
هر سال تو در عمر ، ز هر سال تو بِه

زآن مال که داشتم ،‌ مرا مال تو بِه
از مال ،‌ مرا قبول و اقبال تو بِه

────────────────
مفروقِ دو دیده‌ای و مقرون دلی
دل هرچه بیندیشد ، مضمون دلی

تا ظن نبری که هیچ بیرون دلی ،
در خون دلم مشو ؛ که در خون دلی

────────────────
در پیش ، گل وصال ما را بویی
وز پس ، همه ساله عیب ما را جویی

هرچند رخِ وفای ما را شویی
کس نشنودا آنچه تو ما را گویی

────────────────
ای تن ! تو به طبع ، بار بیمار کشی
خوش‌دل خوش‌دل رنج و غم یار کشی

از چرخ همی بلای بسیار کشی
خوش بر تو نهد بار که خوش بار کشی

────────────────
از غنچه‌ی ناشکفته مستورتری
وز نرگس نیم‌خفته مخمورتری

در خوبی از آفتاب مشهورتری
ای مَه ! ز مَهِ دو هفته پرنورتری

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان
]]>
مسعود سعد سلمان - رباعیات 13 2017-03-27T05:17:18+01:00 2017-03-27T05:17:18+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1158 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════صد بار به نیکی هنرم کرد ضمانیک دعوی را از تو ندیدم برهاناین بس نبُود شگفت ، زیرا به جهانکردار گران شده‌ست و گفتار ارزان────────────────ای روز مرا جز شب دیجور مدانامروز چو من ز خلق رنجور مدانای روز دلم روز مرا نور مدانگر تو دوری ز من ، غمت دور مدان────────────────مشک از سر زلفین تو بویم پس از اینگردِ درِ تو به دیده پویم پس از اینپیوسته رضای تو بجویم پس از اینجز با تو حدیث کس نگویم پس از این────────────────هر جان که بُود ، برتر از آن باشی توبِخریده‌امت ب
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
صد بار به نیکی هنرم کرد ضمان
یک دعوی را از تو ندیدم برهان

این بس نبُود شگفت ، زیرا به جهان
کردار گران شده‌ست و گفتار ارزان

────────────────
ای روز مرا جز شب دیجور مدان
امروز چو من ز خلق رنجور مدان

ای روز دلم روز مرا نور مدان
گر تو دوری ز من ، غمت دور مدان

────────────────
مشک از سر زلفین تو بویم پس از این
گردِ درِ تو به دیده پویم پس از این

پیوسته رضای تو بجویم پس از این
جز با تو حدیث کس نگویم پس از این

────────────────
هر جان که بُود ، برتر از آن باشی تو
بِخریده‌امت به جان ؛‌ گران باشی تو

هر جای مرا به جای جان باشی تو
ای دوست ! به جان نه رایگان باشی تو

────────────────
ای شمع شدم به عشق پروانه‌ی تو
خوانند مرا به شهر دیوانه‌ی تو

امروز منم ز خویش و بیگانه‌ی تو
تن تافته چون رشته‌ی یکدانه‌ی تو

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان
]]>
مسعود سعد سلمان - رباعیات 12 2017-03-17T09:27:39+01:00 2017-03-17T09:27:39+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1157 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════در آرزوی بوی گل نوروزمدر حسرت آن نگار عالم سوزماز شمع سه گونه کار می‌آموزممی‌گریم و می‌گدازم و می‌سوزم────────────────آن کو گوید هست قضا تیشه‌ی منیک شاخ نتابد زدن از بیشه‌ی مناندیشه شده‌ست از جهان پیشه‌ی منکس را نبُود طاقت اندیشه‌ی من────────────────از چشم من ار سرشک بتوان رُفتنبس دُرّ گرانمایه که بتوان سُفتنور بی تو بُود هیچ بِنَتْوان خفتنکاری باشد چنانکه نتوان گفتن────────────────زنده به تو مانده‌ام من ای جان جهان !زیرا که بدیده‌ام به تیمار تو جانه
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
در آرزوی بوی گل نوروزم
در حسرت آن نگار عالم سوزم

از شمع سه گونه کار می‌آموزم
می‌گریم و می‌گدازم و می‌سوزم

────────────────
آن کو گوید هست قضا تیشه‌ی من
یک شاخ نتابد زدن از بیشه‌ی من

اندیشه شده‌ست از جهان پیشه‌ی من
کس را نبُود طاقت اندیشه‌ی من

────────────────
از چشم من ار سرشک بتوان رُفتن
بس دُرّ گرانمایه که بتوان سُفتن

ور بی تو بُود هیچ بِنَتْوان خفتن
کاری باشد چنانکه نتوان گفتن

────────────────
زنده به تو مانده‌ام من ای جان جهان !
زیرا که بدیده‌ام به تیمار تو جان

هر جا که موافقت درآید به میان
صد سال توان زیست به یک جا آسان

────────────────
چون دانش بود مهربان دایه‌ی من
از فخر و شرف زد همه پیرایه‌ی من

از مایه‌ی من بلند شد پایه‌ی من
من دریایم ؛ کم نشود مایه‌ی من

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان
]]>
مسعود سعد سلمان - رباعیات 11 2017-03-17T09:25:53+01:00 2017-03-17T09:25:53+01:00 tag:http://best--poems.mihanblog.com/post/1156 نارام -------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------════════════════تا روز ، همه شب از هوس بیدارمتا شب ، همه روز در غم و تیمارمیا رب ! تو نکو کن که تبه شد کارمدانم که کنی ، اگرچه بدکردارم────────────────از دل ، به دم آتشی برانگیخته‌اموز دیده به جای آب ، خون ریخته‌امبا عشق تو جان و دل درآمیخته‌امنتوان جستن که محکم آویخته‌ام────────────────آن مرد که در سخن جهانی‌ست منمآن گوهر قیمتی که کانی‌ست منمآن تن که سرشته از روانی‌ست منمآن گو که سراپای زبانی‌ست منم────────────────از بلبل ، نالنده‌تر و زارترموز زرد گل ، ای نگار ! بیم
-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
تا روز ، همه شب از هوس بیدارم
تا شب ، همه روز در غم و تیمارم

یا رب ! تو نکو کن که تبه شد کارم
دانم که کنی ، اگرچه بدکردارم

────────────────
از دل ، به دم آتشی برانگیخته‌ام
وز دیده به جای آب ، خون ریخته‌ام

با عشق تو جان و دل درآمیخته‌ام
نتوان جستن که محکم آویخته‌ام

────────────────
آن مرد که در سخن جهانی‌ست منم
آن گوهر قیمتی که کانی‌ست منم

آن تن که سرشته از روانی‌ست منم
آن گو که سراپای زبانی‌ست منم

────────────────
از بلبل ، نالنده‌تر و زارترم
وز زرد گل ، ای نگار ! بیمارترم

از شاخ شکوفه سرنگونسازترم
وز نرگس نوشکفته بیمارترم

────────────────
ای جان جهان ! تا خبرت یافته‌ام ،
دل را همه در رهگذرت یافته‌ام

پنداری بی دردسرت یافته‌ام ؟
نه نه که به خون جگرت یافته‌ام

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان
]]>