تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



انوری ● غزلیات ۳۰
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

بیا ای جان! بیا ای جان! بیا فریاد رس ما را
چو ما را یک نفس باشد، نباشی یک نفس ما را

ز عشقت گرچه با دردیم و در هجرانت اندر غم
وز عشق تو نه بس باشد ز هجران تو بس ما را

کم از یک دَم زدن ما را اگر در دیده خواب آید
غمِ عشقت بجنباند به گوش اندر جرس ما را

لبت چون چشمه‌ی نوش است و ما اندر هوس مانده
که بر وصلِ لبت یک روز باشد دسترس ما را...

────────────────
جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم تو را
ور قصد آزارم کنی، هرگز نیازارم تو را

زین جور بر جانم کنون، دست از جفا شستی به خون
جانا! چه خواهد شد فزون، آخر ز آزارم تو را؟

رخ گر به خون شویم همی، آب از جگر جویم همی
در حال خود گویم همی، یادی بُود کارم تو را

جانا! ز لطف ایزدی گر بر دل و جانم زدی
هرگز نگویی انوری، روزی وفادارم تو را...
══════ * ══════
❖ #انوری

مورخ : پنجشنبه 1396/06/2 + 11:04 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوسعید ابوالخیر ● ابیات پراکنده ۴
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

حال عالم سربسر پرسیدم از فرزانه‌ای
گفت یا خاکی‌ست، یا بادی‌ست، یا افسانه‌ای

گفتمش آنکس که او اندر طلب پویان بُود؟
گفت یا کوری‌ست، یا کَرّی‌ست، یا دیوانه‌ای

گفتمش احوال عمر ما چه باشد؟ عمر چیست؟
گفت یا برقی‌ست، یا شمعی‌ست، یا پروانه‌ای

بر مثالِ قطره‌ی برف است در فصلِ تَموز
هیچ عاقل در چنین جاگاه سازد خانه‌ای؟!

یا مثالِ سیلْ خان است آب در فصل بهار
هیچ زیرک در چنین منزل فشانَد دانه‌ای؟

فیلسوفی گفت، اندر جانب هندوستان
حکمتی دیدم نوشته بر در بتخانه‌ای

گفتم آن حکمت چه حکمت بود؟ گفت این حکمت است:
آدمی را سنگ و شیشه، چرخ چون دیوانه‌ای

نعمت دنیا و دنیا، نزد حق بیگانه است
هیچ عاقل مهر ورزد با چنین بیگانه‌ای؟!

═══════ * ═══════
❖ #ابوسعید_ابوالخیر

مورخ : شنبه 1396/05/14 + 02:27 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

ابوسعید ابوالخیر ● ابیات پراکنده ۳
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════

ای بارخدا! به حقِّ هستی
شش چیز مرا مدد فرستی:

ایمان و امان و تندرستی
فتح و فرج و فراخ‌دستی

────────────────
صاحب‌خبران دارم، آنجا که تو هستی
یا جمله مرا هستی، یا عهد شکستی

یک دَم‌زدن از حال تو غافل نیَم ای دوست!
صاحب‌خبران دارم آنجا که تو هستی

═══════ * ═══════
❖ #ابوسعید_ابوالخیر

مورخ : شنبه 1396/05/14 + 02:24 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - شعروگرافی 2
چاپ این صفحه




════════════════
تا آمدی سراغم ، خاموش شد چراغم
گفتند تازه رفته‌ست از دار فانی تو ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : پنجشنبه 1396/05/12 + 12:24 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - شعروگرافی 1
چاپ این صفحه




════════════════
ما را در این  كویر پریشان و بی امید
جز ردپای پشت سر خود ، كسی ندید ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : پنجشنبه 1396/05/12 + 12:20 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 34
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ذوقی به غیر عشق تو در دل نداشتم
بودم اگر كنار تو ، مشكل نداشتم

جسمی برای خاک شدن داشتم ولی
جانی به قدر شان تو قابل ، نداشتم

افتادم از نگاه تو چون ماه در مُحاق
تا روز وصل ، یک شب كامل نداشتم

سر زیرِ پَر به داغ جنون تو مبتلا
كاری به كار مردم عاقل نداشتم

اقرار می‌كنم كه تو را در تمام عمر
جز با خیال عكس مقابل نداشتم

فكرم تمام پیش تو و مُهر بر دهان
راه برون شو از شبِ جاهل نداشتم

یک ادعا كه عشق مرا برملا كند ،
یک قطعه‌ی مكمل پازل نداشتم

ای مرجع تمام اشارات ! غیر تو
توضیح می‌دهم كه مسائل نداشتم ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : پنجشنبه 1396/05/12 + 12:19 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 33
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
طرحی زدی كه رنگ جهانم تباه شد
بگذار راحتت بكنم ، افتضاح شد !

طرحی زدی كه هرچه گناهِ نكرده بود
مشمول كارنامه‌ی این بی‌گناه شد

معكوس شد جهانِ شگفتی كه داشتم
مثل مناره‌ای كه فرو رفت و چاه شد

من این منِ كشیده به تصویر نیستم
این نقش ، بی مركب رنگی ، سیاه شد

عشقم اسیر خاطره‌های پریده رنگ
عقلم دچار وسوسه‌ی گاه گاه شد

می‌ترسم از بهشت به دوزخ كشد مرا
روزی فرشته‌ای كه : "ببخش اشتباه شد"

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : پنجشنبه 1396/05/12 + 12:17 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

عبدالجبار کاکایی - غزل 32
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
مجال نیست كه تا شرح مدعا بنویسم
هم از چگونه بگویم ، هم از چرا بنویسم

شبیه كاغذ آتش گرفته‌ام ؛ نتوانم
كه شرح حال بگویم ، كه ماجرا بنویسم

چو شمع ، ریخته در خویشم  و چه صورتِ حالی
به عرض محترم حضرت شما بنویسم ؟

شبانِ خواب‌زده ، گلّه‌ی به دره رمیده
نفیر گرگ ... چه از این همه بلا بنویسم ؟

نه هیچ صورتِ امنی ، نه هیچ خاطر شادی
نه هیچ راحتِ عیشی ، من از كجا بنویسم ؟

نهیب خنده‌ی شیطان ، فریب غول بیابان
در این میانه بمیرم ز درد ، یا بنویسم ؟

شكایت از كه كنم ؟ بازتاب ناله‌ی خویشم
به خویش شرح دهم هرچه از شما بنویسم ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

مورخ : سه شنبه 1396/05/10 + 11:22 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام