تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



اصغر عظیمی‌ مهر - غزل 19
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
دل "مرد خدا" در دام این دنیا نمی‌افتد
که هرکس جانش آگاه است در بلوا نمی‌افتد

بخوان تاریخ دنیا را که چون من مطمئن باشی
که دیگر اتفاقی مثل "عاشورا" نمی‌افتد

کنار قتلگاه ، آن روز طوری ضجه زد زینب
که تا روز قیامت ، قالِ این غوغا نمی‌افتد

چرا هرجا که حرف از "غیرت مردانه" می‌آید
بدون صحبت از "عباس" ، مطلب جا نمی‌افتد ؟!

چه کاری کرده‌ای با عاشقانت حضرت عباس ؟!
که نامت از زبان مردم دنیا نمی‌افتد

چنان بازارِ دامن‌گیری‌ات گرم است در محشر
که این نوبت به آسانی به دست ما نمی‌افتد

ولی تو‌ - حضرت عباسی - از ما رو‌ نگردانی
که هرکس تو رفیقش می‌شوی تنها نمی‌افتد

من از كار تو فهمیدم که هرکس مرد میدان است ،
دو دستش هم جدا از تن شود ، از پا نمی‌افتد

تو در قرب الهی تا بدانجا رفته‌ای عباس ،
كه بعد از تو مسیر هیچكس آنجا نمی‌افتد ...

═══════ * ═══════
❖ #اصغر_عظیمی_مهر

مورخ : جمعه 1395/07/16 + 01:15 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اصغر عظیمی‌ مهر - غزل 18
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
صرف‌نظر از بحث و جدل‌های سیاسی
دیوانه‌ی عباسِ حسینیم - اساسی -

"عشق است اباالفضل" ، وَ این "عشق" ، دقیقاً
چیزیست که با "عقل زمینی" نشناسی

دیدیم و شنیدیم و چشیدیم : "اباالفضل"
صد حیف نداریم از این بیش ، حواسی

یک پنجه‌ی سرخ است به پیراهن مشکیم
پوشیده‌ام از عشق تو آقا ! چه لباسی

روی کفنم حک شده "یا حضرت عباس" ؛
از دور ، مرا "روز قیامت" بشناسی

گر واقعه‌ی کرب و بلا را بشناسند ،
خشکیده شود ریشه‌ی "اسلام‌ هراسی"

صد سال دگر نیز اگر شعر بگوییم
از قافیه‌ی تنگ نداریم خلاصی

دانشکده را توسعه هرچند که دادیم ،
بی‌ عشقِ اباالفضل ، چه درسی ؟! چه کلاسی ؟!

ای کاش که در شاخه‌ای از "علم معارف"
گنجانده شود رشته‌ی "عباس‌ شناسی"

═══════ * ═══════
❖ #اصغر_عظیمی_مهر

مورخ : چهارشنبه 1395/07/14 + 02:30 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اصغر عظیمی‌ مهر - تک‌بیت‌هایی برگزیده از اشعار
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
هرچند كه از هر وجب‌ات خاطره دارم
ای "شهرِ پر از شایعه" ! ویران شوی ای كاش !

────────────────
اگرچه ماجرای عشق ما ، شبیه قصه‌هاست
اساس قصه نیز روی داستان واقعیست !

────────────────
من قطاری خارج از ریلم ، ولی حس می‌كنم
اینكه هر شب از درونم یک مسافر می‌رود !

────────────────
عاشقت کم نیست اما بین عاشق‌های تو
من همیشه بوده‌ام چون گاو پیشانی سفید !

────────────────
مثل رودِ سر به‌ زیری در مسیر دشت‌ها
درد ، جای خویش را در هر دلی وا می‌کند

────────────────
با زبان خوش بیا ! نگذار مجبورت كنم !
گاه كارآمدتر از هر منطقی ، زور است ! زور !

────────────────
آنچنان فاصله‌ای نیست میان من و تو
گاه برداشتن یک قدم اما سخت است

────────────────
لنگ‌لنگان شهر را ما با عصاهایی سفید
بارها گشتیم ، اما هیچ بینایی نبود !
────────────────
دوزخی هستم ؛ نترسانید من را از عذاب !
عبرت خلقم خودم ! قوم ثمود و عاد چه ؟!

────────────────
ای کاش جهان شهر بزرگی شود و
رسم سفر از اساس برچیده شود ...
═══════ * ═══════
❖ #اصغر_عظیمی_مهر

مورخ : یکشنبه 1395/07/11 + 10:22 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اصغر عظیمی‌ مهر - غزل 17
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
با وجود آنکه در من نیست شادی ، زنده‌ام
من به شکلی جبری و غیرارادی زنده‌ام !

مطمئن هرگز نبودم هیچوقت از هیچ چیز
من یقین دارم که با بی‌اعتمادی زنده‌ام !

- زندگی زیباست ، اما مرگ از آن زیباتر است -
برخلاف این "دروغ اعتقادی" زنده‌ام !

مثل کشتی‌های بادی در دلِ دریای دور ،
مثل پرچم‌ها فقط با لطف بادی زنده‌ام !

من خودم دیدم که چندین بار مُردم ! پس چه شد ؟!
شک ندارم که به شکلی غیرعادی زنده‌ام

آرزوی عمر طولانی برای من نکن !
من گمانم تا همینجا هم زیادی زنده‌ام ... !

═══════ * ═══════
❖ #اصغر_عظیمی_مهر

مورخ : شنبه 1395/07/10 + 11:46 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اصغر عظیمی‌ مهر - غزل 16
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
گرچه در بیداری‌ام هم دیده‌ام خواب تو را ،
آخرش نشناختم آن روحِ بیتاب تو را

خواستم سر دربیارم از تو و دنیای تو
آخرش اما ندانستم رگ خواب تو را

تا به كِی باید به هر جمعی كه وارد می‌شوم ،
بشنوم از این و آن هر روز القاب تو را ؟!

باز می‌آیم سر راه تو با یک شاخه گل
گرچه می‌دانم به هم می‌ریزم اعصاب تو را !

═══════ * ═══════
❖ #اصغر_عظیمی_مهر

مورخ : شنبه 1395/07/10 + 11:44 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اصغر عظیمی‌ مهر - غزل 15
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
درون سینه‌ام دارم غمی از هر غمی غم‌تر
ندارم محرمی در بین مردم از تو محرم‌تر

به هم پیچیده‌ام مثل كلافی گیج و سردرگم
وَ دارد روزگارم می‌شود هر روز درهم‌تر

پُرم از "پرسش" اما  از كسی چیزی نمی‌پرسم
كه "پاسخ" ، برده من را سمت یک دنیای مبهم‌تر

به جز اینكه : "نمی‌دانم كجای این جهان هستم"
ندارم هیچ‌ چیز از هیچكس در هیچ‌جا كمتر !

من آن سَرْوم كه با زخم تبر از پا نیفتادم
بزن بر ریشه‌ام ! اما كمی این‌بار محكم‌تر

چرا دنبال "عصر سنگ" در تاریخ می‌گردی ؟!
در این عصری كه حتی سنگ هم از ماست آدم‌تر !

═══════ * ═══════
❖ #اصغر_عظیمی_مهر

مورخ : شنبه 1395/07/10 + 10:29 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اصغر عظیمی‌ مهر - عکس‌نوشته‌ها 3
چاپ این صفحه





گرچه از تقدیر آدم‌ها کسی آگاه نیست
رنج فال قهوه را عمریست فنجان می‌کشد !

#اصغر_عظیمی_مهر


مورخ : پنجشنبه 1394/12/27 + 02:04 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اصغر عظیمی‌ مهر - عکس‌نوشته‌ها 2
چاپ این صفحه





کلبه‌ای در سینه‌ی کوهم ، کسی باور نکرد
حجم آواری که بر من ، وقت بهمن می‌گذشت

#اصغر_عظیمی_مهر


مورخ : پنجشنبه 1394/12/27 + 02:01 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 4
1
2
3
4