تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



اصغر عظیمی‌ مهر - غزل 11
چاپ این صفحه


آدمی دیوانه چون من یار می‌خواهد چه کار ؟!
این سر بی‌عقل من دستار می‌خواهد چه کار ؟!

شعر خود را از تمام شهر پنهان کرده‌ام
یوسف بی‌مشتری بازار می‌خواهد چه کار ؟!

هرکسی در خود فرو رفته‌ست ، دستش را نگیر !
کشتی مغروق ، سکاندار می‌خواهد چه کار ؟!

نقشه‌هایم یک به یک از دیگری ناکام‌تر !
این شکست مستمر ، آمار می‌خواهد چه کار ؟!

در زمان جنگ ؛ دشمن زود اشغالش کند
شهر مرزی جاده‌ی هموار می‌خواهد چه کار ؟!

کاش عمر آدمی با مرگ پایان می‌گرفت
مردن تدریجی‌ام تکرار می‌خواهد چه کار ؟

بعد از این لطفی ندارد حکمرانی بر دلم
شهر ویران گشته فرماندار می‌خواهد چه کار ؟!


#اصغر_عظیمی_مهر

مورخ : جمعه 1394/11/30 + 11:25 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اصغر عظیمی‌ مهر - غزل 10
چاپ این صفحه


بدون عشق ، کم‌کم مغز من از کار می‌افتد !
نوار قلب من بر چرخه‌ی تکرار می‌افتد !

شبیه آخرین برگ درختی پیر ، در طوفان ،
که‌ تا حالا نیفتاده ، ولی این بار می‌افتد

شبیه کودک محبوس در انباری خانه
که بعد از التماسش ، گوشه‌ی انبار می‌افتد‌ !

به قدری خسته و دلتنگ و ‌دلگیر و غم‌آلودم
که هر عکسی که می‌گیرند از من ، تار می‌افتد !

من -از لطف خدا- توی فضای باز هم باشم ،
بدون زلزله ، روی سرم آوار می‌افتد !

یقین دارم که شکل مردنم ، -مرگ طبیعی- نیست !
و حرفش در دهان مردم بازار می‌افتد !

زمین خوردم ، شکستم ، ریشه‌ام‌ وا رفت ، پژمردم !
چو ‌گلدانی که با باد از لب دیوار می‌افتد !


#اصغر_عظیمی_مهر

مورخ : پنجشنبه 1394/11/29 + 02:34 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اصغر عظیمی‌ مهر - غزل 9
چاپ این صفحه


انتهای شک اگر انکار باشد بهتر است
هر خطای فاحشی ، یک‌ بار باشد بهتر است

مِهر کس را بی‌گدار از قلب خود بیرون نکن
قبل هر اخراج اگر اخطار باشد بهتر است

هر که می خواهد به دست آرد دلی از سنگ را
در کنار صدق اگر مکّار باشد بهتر است !

بیم خواب‌آلودگی دارد مسیر مستقیم
راه اگر پرپیچ و ناهموار باشد بهتر است !

در کنارم در امانی از گزند روزگار
گل میان بازوان خار باشد بهتر است

تا بگیری پاسخت را ، خیره در چشمم شدی
گاه پرسش هرقَدَر دشوار باشد بهتر است !

چشم عاشق چون نداند قدرِ روز وصل را
دائما" در حسرت دیدار باشد بهتر است !

شکوه‌های کهنه اما چون لحافی چرک‌مُرد
بعد از این هم گوشه‌ی انبار باشد بهتر است

قیمت دنیای جاویدان ،‌ بهای مرگ نیست
زندگی تنها همین یک بار باشد بهتر است


#اصغر_عظیمی_مهر

مورخ : پنجشنبه 1394/11/29 + 02:23 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اصغر عظیمی‌ مهر - غزل 8
چاپ این صفحه


رودی که می‌خشکد در او سودای طغیان نیست
دور از تو حتی گریه کردن کاری آسان نیست

دارم به دوری از تو عادت می‌کنم کم‌کم
هرکس به دردی خو کند در فکر درمان نیست

وقتی عزیزی نیست تا باشد خریدارت
فرقی میان قصرِ مصر و چاه کنعان نیست

خوارزم بعد از حمله‌ی چنگیزخان حتی
اندازه‌ی من ، بعد دیدار تو ویران نیست

همواره مفهوم عنایت نیست لبخندت
گاهی به غیر از سیل ،‌ دستاورد باران نیست

در بستر سیلاب ، وقتی خانه می‌سازی
روزی اگر ویران شود ، تقصیر طوفان نیست

می‌گردی و چشمم به دنبال تو می‌گردد
خورشید از چشم زمین یک لحظه پنهان نیست

شاید جنون زیباترین عقل جهان باشد
هرکس که دیوانه‌ست ، الزاما" پریشان نیست

هرچند خاموشم ، ولی هرگز مپنداری
آتشفشان خفته دیگر فکر طغیان نیست

من عاشقم ، حتی اگر شاعر نمی‌بودم
اما بدون عشق ، شاعر بودن آسان نیست


#اصغر_عظیمی_مهر

مورخ : پنجشنبه 1394/11/29 + 01:56 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اصغر عظیمی‌ مهر - غزل 7
چاپ این صفحه


هرچه بر ما می‌رود از خواهش دل می‌رسد
از دل خوش‌باور و کج‌فهم و غافل می‌رسد !

غالبا" در وقت اجرایی شدن ، هر نقشه‌ای
دست کم در چند جا حتما" به مشکل می‌رسد !

لطف قاضی بوده همراهش ، تعجب پس نکن
خون‌بها اینجا اگر دیدی به قاتل می‌رسد !

آخرش تیر خلاص از پشت سر شلیک شد !
ظاهرا" هر چند دارد از مقابل می‌رسد !

هر ورق از تخته‌هایش دستِ یک موج است و باز
کشتی بیچاره پندارد به ساحل می‌رسد !


#اصغر_عظیمی_مهر

مورخ : پنجشنبه 1394/11/29 + 01:52 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اصغر عظیمی‌ مهر - غزل 6
چاپ این صفحه


جنگلی سبزم ولی کم‌کم کویرم می‌کنی
من میانسالم ؛ تو داری زود پیرم می‌کنی

نیمه‌جانم کرده‌ای در بازی جنگ و گریز
آخر از این نیمه‌جانم نیز سیرم می‌کنی

این مطیعِ محض ، دست از پا خطا کِی کرده است ؟
پس چرا بی‌ هیچ جرمی دستگیرم می‌کنی ؟

سال‌ها سرحلقه‌ی بزم رفیقان بوده‌ام
رفته‌رفته داری اما گوشه‌گیرم می‌کنی

تا به حال از من کسی شعر بدی نشنیده است
آخرش از این نظر هم بی‌نظیرم می‌کنی !

من همان سرباز از لشکر جدا افتاده‌ام
می‌کُشی یک‌باره آیا ، یا اسیرم می‌کنی ؟


#اصغر_عظیمی_مهر

مورخ : پنجشنبه 1394/11/29 + 01:48 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اصغر عظیمی‌ مهر - غزل 5
چاپ این صفحه


جا زدن در هر قدم ، هیهات کار ما نبود
پا کشیدن ، شیوه‌ی ایل و تبار ما نبود

کس خریدارم نشد با آنکه بعد از هر محک
ذره‌ای ناخالصی هم در عیار ما نبود

استخوانم خُرد شد زیر فشار دیگران
شانه‌های هیچکس در زیر بار ما نبود

ما دو تن ، سنگ صبور عالمی بودیم ، حیف
در دو عالم ، یک نفر هم رازدار ما نبود !

سرنوشت از اولش با ما سرِ سازش نداشت !
یار هم بودیم ، اما بخت یار ما نبود

جز -جدایی- هیچ راه دیگری نگذاشتی
می‌روم ! هرچند اصلا" این قرار ما نبود


#اصغر_عظیمی_مهر

مورخ : پنجشنبه 1394/11/29 + 01:40 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

اصغر عظیمی‌ مهر - غزل 4
چاپ این صفحه


ظاهرا" هرچند می‌خندم ؛ درونم شاد نیست
باد اگر در غبغبم دیدی به جز غمباد نیست

وضع من از منظر علم روانکاوی بد است !
مشکلات جسمی‌ام اما به ظاهر حاد نیست !

 مثل شهری جنگی‌ام که سال‌ها بعد از نبرد
بازسازی گشته اما باز هم آباد نیست !

بستگی دارد که از -زندان- چه تعریفی کنیم
هیچکس در هیچ‌جای این جهان آزاد نیست

حتم دارم تا شکوه کاخ ساسانی به‌ جاست
گوشه‌ای از چشم شیرین ، قسمت فرهاد نیست


#اصغر_عظیمی_مهر

مورخ : پنجشنبه 1394/11/29 + 01:19 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 4
1
2
3
4