تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



بیدل دهلوی - عکس‌نوشته‌ها 3
چاپ این صفحه





ای مرکزِ جمعیتِ پرگارِ حقیقت !
گر از همه‌ سو جمع کنی دل ، همه‌ سویی

#بیدل_دهلوی


مورخ : یکشنبه 1395/01/1 + 12:37 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

بیدل دهلوی - عکس‌نوشته‌ها 2
چاپ این صفحه





با تاب و تب بساز و دمی چند صبر کن
تا صبح پاک می‌شود آخر حساب شمع

#بیدل_دهلوی


مورخ : یکشنبه 1395/01/1 + 12:35 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

بیدل دهلوی - عکس‌نوشته‌ها 1
چاپ این صفحه





هر که رفت از دیده ، داغی بر دل ما تازه کرد
در زمین نرم ، نقش پا نمایان می‌شود

#بیدل_دهلوی


مورخ : یکشنبه 1395/01/1 + 12:27 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

بیدل دهلوی - تک‌بیت‌ها
چاپ این صفحه


من نمی‌گویم زیان کن یا به فکر سود باش
ای ز فرصت بیخبر ! در هرچه باشی زود باش

---
سیلاب سرشكم همه گر یك مژه بالد
تا خانه‌ی خورشید ، خطر داشته باشد !

---
مپسند كه امروز من گمشده‌فرصت
در كشمكش وعده‌ی فردای تو افتم

---
مرگ می‌خندد به فهمِ غافل من تا ابد
بی تو گر یک لحظه خود را زنده باور می‌كنم

---
به هر دامی از آرزو ، دانه‌ایست
گرفتار خویش‌اند صیادها !
---
رنگ‌ها داشت بهار من و ما ، لیک چه سود ؟
گلِ این باغ نخندید به کام دل ما



#بیدل_دهلوی

مورخ : یکشنبه 1394/12/2 + 01:00 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

بیدل دهلوی - رباعیات 3
چاپ این صفحه


باز از من و تو اثر کجا خواهد بود ؟
داغِ دل و چشمِ تر کجا خواهد بود ؟

شب تا به سحر ز درد می‌گرید شمع
کاین سوختنم دگر کجا خواهد بود ؟

---

دل را چه امید ، دامِ تسکین گردد ؟
تا تلخی انتظار ، شیرین گردد

در حسرتِ عمرِ رفته زحمت نبری
این نیست چمن که باز رنگین گردد



#بیدل_دهلوی

مورخ : یکشنبه 1394/12/2 + 12:57 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

بیدل دهلوی - رباعیات 2
چاپ این صفحه


بیدل ! ز غم و نشاطِ دوران ، بگذر
از بیش و کمِ مشکل و آسان ، بگذر

در گلشنِ دهر ، چون نسیمِ دم صبح
آزاده درآی و دامن‌ افشان بگذر

---

با ما ، ستم است آشنایی کردن
آنگاه ، اراده‌ی جدایی کردن

هرچند که زندگی بوَد زندانت
مرگ است ازو فکرِ رهایی کردن

---

جویای یقینی ، به گمانی بنشین
لختی به کمینِ امتحانی بنشین

زین جستجو ، پِی‌ات به جایی نرسید
شاید که به خود رسی ، زمانی بنشین !

---
هر دیده که عبرتی نگیرد کور است
هر شهد که لذتی نبخشد شور است

رختی که تغیّر نپذیرد کفن است
آن خانه که تبدیل نیابد گور است

---
عمریست که سرگرمِ بیانِ هیچیم
طومار گشایِ داستانِ هیچیم

با نامی از آن میان ، ز ما قانع باش
ما قاصدِ پیغامِ جهانِ هیچیم


#بیدل_دهلوی

مورخ : یکشنبه 1394/12/2 + 12:49 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

بیدل دهلوی - رباعیات 1
چاپ این صفحه


دی شوقِ چمن ز خانه بیرونم کرد
گلْ سِحر دمید و لاله افسونم کرد

نرگسْ آخر به حسرتم سوخت جگر
این صبحِ خزان ، بهارِ مجنونم کرد

---

امروز نسیم یار من می‌آید
بوی گل انتظار من می‌آید

وقت است از آن جلوه به رنگی برسم
آیینه‌ام و بهار من می‌آید

---

گاهی غمِ آب و دانه می‌باید گفت
گاه از عیش و ترانه می‌باید گفت

تا مرگ ، همین به گفتگو باید ساخت
تا خواب ، همین فسانه می‌باید گفت

---
ای صبحِ تجلّی اثر سیمایت
در دیده‌ی اهلِ دیده ، خالی جایت

از آمدنِ تو ، حیرتم بُرد ز خویش
این چشمِ من است یا نشانِ پایت ؟

---
دردی نچشیدم که دوای تو نداشت
آهی نکشیدم که هوای تو نداشت

اشکی نفشاندم که به راه تو نبود
رنگی نشکستم که صدای تو نداشت


#بیدل_دهلوی

مورخ : یکشنبه 1394/12/2 + 12:17 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

بیدل دهلوی - غزلیات 10
چاپ این صفحه


دوری منزلم از بس که ندامت اثر است
سودن دست ز پا ، یک دو قدم پیشتر است

عالمی سوخت ‌نفس‌ ، در طلب ‌و رفت به ‌باد
فکر شبگیر رها کن ‌که همینت سحر است

قطره‌ی ما به طلب پا زد و از رنج آسود
بی‌دماغی چقَدر قابل وضع گهر است

رنج خفّت مکش از خلق به اظهار کمال
نزد این طایفه بی‌عیب نبودن هنر است

در چنین عرصه ‌که عام است پرافشانی شوق
مشت خاک تو اگر خشک فروماند ، تر است

خواب فهمیده‌ای و در قفس پروازی
باخبر باش ‌که بالین تو موضوع پر است

این شبستان ‌گرهی نیست‌ که بازش نکنند
به تکلف هم اگر چشم ‌گشایی ، سحر است

ترک هستی کن و از ذلت حاجت به درآی
تا نفس باب سوال است ، غنا دربه‌‌‌در است

ما و من تعبیه‌ی صنعت استادِ دلیم
قلقل شیشه ، صدای نفس شیشه‌گر است

هرکجا آینه دکّان هوس آراید
پر به تمثال منازید ، نفس در نظر است

بیدل ! از عمر مجو رسم عنان‌ گرداندن
قاصد رفته‌ی ما ! بازنگشتن خبر است

---
هرچه در دل ‌گذرد ، وقف زبان دارد شمع
سوختن نیست خیالی که نهان دارد شمع

نور تحقیق ز لافِ دَم هستی‌ که رساست
از نفس‌ گر همه جان است ، زبان دارد شمع

خامشی می‌شود آخر سپر تیغ زبان
داغ چون حلقه زند ، خطِّ امان دارد شمع

خواب در دیده‌ی عاشق نکشد رَختِ هوس
سرمه‌ی شعله به چشم نگران دارد شمع

رنگ آشفته متاعِ هوس‌آرایی ماست
در تماشاگه پرواز ، دکان دارد شمع

اضطراب و تپش و سوختن و داغ شدن
آنچه دارد پر پروانه ، همان دارد شمع

ضامن رونق این بزم‌ ، گداز دل ماست
سوختن ، بهر نشاط دگران دارد شمع

نشود صیقل آیینه‌ی این بزم چرا ؟
اثری از نفس سوختگان دارد شمع

رفتن از دیده‌ی خود طرز خرامی دگر است
بیدل ! اینجا صفت سرو روان دارد شمع



#بیدل_دهلوی

مورخ : یکشنبه 1394/12/2 + 12:06 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 3
1
2
3