تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



بیدل دهلوی - غزلیات 9
چاپ این صفحه


چشم خردْ آیینه‌ی جام می ناب است
ابروی سخن در شکن موج شراب است

آگاهی دل می‌طلبی ، ترک هنر گیر
کز جوهر خود بر رخ آیینه نقاب است

بیتاب فنا آن همه ‌کوشش نپسندد
شبگیر شررها همه یک لحظه شتاب است

عارف به خدا می‌رسد از گردش چشمی
در نیم نفَس ، بحر همآغوش حباب است

کیفیّت توفانکده‌ی‌ گریه مپرسید
در هر نم اشکم دو جهان عالم آب است

چون سیهی دولت به‌ کسی نیست مسلم
پیداست ‌که هر نقش نگینْ نقش برآب است

خوش باش ‌که در میکده‌ی نشئه‌ی تحقیق
مینایی اگر هست ، همان رنگ شراب است

بی‌جنبش دل راه به جایی نتوان برد
یکسر جرس قافله‌ی موج حباب است

تا سرمه نگشتیم به چشمش نرسیدیم
در بزم خموشان نفس سوخته باب است

دل چیست ‌که با خاک برابر نتوان ‌کرد
بی‌روی تو تا خانه‌ی آیینه خراب است

بیدل ! اگر افسرده دلی جمع کتب کرد
در مدرسه‌ی دانش ما جلد کتاب است

---
غلغل صبح ازل از دل عالم برخاست
کآتش‌ افتاد در بن ‌خانه ‌و آدم برخاست

صنعتی داشت محبت ‌که ز مضراب نفس
صد قیامت به خروش آمد و مبهم برخاست

نه همین اشک چکید از مژه و خُفت به خاک
هرچه افتاد ز چشم تر ما ،‌ کم برخاست

عهد نقش قدم و سایه به عجز است قدیم
گر به ‌گردون رِسم ، از خاک نخواهم برخاست

فکر جمعیت دل‌ها چقَدر سنگین بود
آسمان‌ها ته این بار گران خم برخاست

خاک خشکی به سر مزرع ما ریختنی‌ست
ابر چون‌ گَرد از این بادیه بی‌غم برخاست

کس ندانست ازین بزم کجا رفت سپند
دوش با ناله دلی بود که توأم برخاست

گردِ جولان توام لیک نه درد طاقت
آنقدَر باش که من نیز توانم برخاست

به چه امید کنون پا به تعلق فشریم ؟
تنگ ‌شد آن‌همه این خانه ‌که دل هم برخاست

چون سحر ، بیدل ! از اندیشه‌ی هستی بگذر
از نفس هرکه اثر یافت ، ز عالم برخاست



#بیدل_دهلوی

مورخ : یکشنبه 1394/12/2 + 12:55 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

بیدل دهلوی - غزلیات 8
چاپ این صفحه


آیینه‌ی دلْ داغ جلا ماند و نفس سوخت
فریاد که روشن نشد این آتش و خس سوخت

واداشت ز آزادی‌ام الفتکده‌ی جسم
پرواز من از گرمی آغوشِ قفس سوخت

آهنگ رحیل از دو جهان دود برآورد
این قافله را شعله‌ی آواز جرس سوخت

سرمایه در اندیشه‌ی اسباب تلف شد
آه از نفسی چند که در شغل هوس سوخت

از پستی همت نرسیدیم به عَنقا
پرواز بلندی به تهِ بال مگس سوخت

گر خواب عدم بر دو جهان شام گمارد
دل نیست چراغی که توان بر سر کس سوخت

---
زان اشک ‌که چون شمع ز چشم ‌تر من ریخت
مجلس همه ‌رنگین شد و گل در بر من ریخت

آهنگ غروری چو شرر در سرم افتاد
تا چشم به پرواز گشودم ، پر من ریخت

افسونِ غنا خواب مرا تلخ برآورد
این آب نمک بود که بر گوهر من ریخت

آن روز که یازید جنون دستِ حمایت
مو چتر شد و سایه‌ی ‌گل بر سر من ریخت

عمریست سراغ دل گم‌گشته ندارم
یارب به‌کجا این ورق از دفتر من ریخت ؟

چون شعله پس از مرگ به خود چشم‌ گشودم
بر روی من آبیست ‌که خاکستر من ریخت

فریاد که چون شمع به جایی نرسیدم
یک لغزش مژگان به همه پیکر من ریخت



#بیدل_دهلوی

مورخ : یکشنبه 1394/12/2 + 12:33 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

بیدل دهلوی - غزلیات 7
چاپ این صفحه


گهی بر سر ،‌ گهی در دل‌ ،‌ گهی در دیده جا دارد
غبار راهِ جولان تو با من‌ کارها دارد

چو شمع از کُشتنم پنهان نشد داغ تمنّایت
به بزم حسرتم ساز خموشی هم صدا دارد

مباد آفت تماشاخانه‌ی گلزار حسرت را
که آنجا رنگ‌های رفته هم رو بر قفا دارد

در این‌ وادی ‌که قطع‌ الفت است اسباب جمعیّت
بنالد بی‌کسی بر هرکه چشم از آشنا دارد

که می‌گوید به آن صیاد ، پیغام ‌گرفتاران ؟
قفس بر طایر ما گرنه راه ناله وادارد

به این آوارگی‌ها گردباد دشت توحیدم
بنای من به ‌گرد خوبش ‌گردیدن به پا دارد

شرر در سنگ می‌رقصد ، مِی ‌اندر تاک می‌جوشد
تحیّر رشته‌ی ساز است و خاموشی صدا دارد

بهار انجمن وحشی‌ست ، از فرصت مشو غافل
که عشرت در شکفتن‌های ‌گلْ آواز پا دارد

حذر کن از تماشاگاه نیرنگ جهان ، بیدل !
تو طبع نازکی داری و این ‌گلشن هوا دارد

---
فال تسلیم زن و شوکت شاهی دریاب
گردنی خم کن و معراج ‌کلاهی دریاب

دام تسخیر دو عالم نفس نومیدی‌ست
ای ندامت‌زده ! سررشته‌ی آهی دریاب

فرصت صحبت ‌گل ، پا به رکاب رنگ است
آرزو چند اگر هست نگاهی دریاب

از شبیخونِ خطِ یار نگردی غافل
هرکجا شوخی‌گردی‌ست ، سپاهی دریاب

یوسفی ‌کن ‌گَرَت اسباب مسیحایی نیست
به فلک ‌گر نرسیدی ، بن چاهی دریاب

سَعل بنیاد دو عالم شدی ای آتش عشق
ما گیاهیم ، ز ما هم پَر کاهی دریاب

چه وجود و چه عدم ، بَست و گشادِ مژه است
چون شرر هر دو جهان را به نگاهی دریاب

خلوت عافیت شمع ‌گداز است اینجا
پی خاکستر خود گیر و پناهی دریاب

دامنِ دیده به هر سرمه مَیآلا بیدل
انتظاری شو و گردِ سرِ راهی دریاب



#بیدل_دهلوی

مورخ : یکشنبه 1394/12/2 + 11:20 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

بیدل دهلوی - غزلیات 6
چاپ این صفحه


اشک یک لحظه به مژگان بار است
فرصت عمر همین مقدار است

زندگی عالم آسایش نیست
نفس آیینه این اسرار است

شیشه‌ساز نم اشکی نشوی
عالم از سنگدلان‌ ، کهسار است

خشتِ داغی‌ست عمارتگر دل
خانه‌ی آینه یک دیوار است

همچو آیینه اگر صاف شوی
همه جا انجمن دیدار است

گوش‌کو تا شود آیینه‌ی راز ؟
ناله‌ی ما نفس بیمار است

نیست گرداب ‌صفت آرامم
سرنوشتم به خط پرگار است

از نزاکت سخنم نیست بلند
از صدا ساغر گل را عار است

غافل از عجز نگه نتْوان بود
آسمان‌ها گره این تار است

نکشد شعله سر از خاکستر
نفس سوختگان هموار است

بیدل ! از زخم بُود رونق دل
خنده‌‌ی گل ، نمک گلزار است

---
ای مژده‌ی دیدار تو چون عید مبارک
فردوس ، به چشمی که تو را دید مبارک

جان دادم و خاک سر کوی تو نگشتم !
بخت این‌قدَر از من نپسندید مبارک

در نرد وفا ، برد همین باختنی بود
منحوس حریفی که نفهمید مبارک

هر سایه که گم گشت ، رساندند به نورش
گردیدن رنگی که نگردید مبارک

ای بیخردان ! غره‌ی اقبال مباشید
دولت نبُود بر همه جاوید مبارک

ژولیدگی موی سرم چتر فراغیست
مجنون مرا سایه‌ی این بید مبارک

بر بام هلال ، ابروی من قبله‌نما شد
کز هر طرف آمد خبر عید مبارک

دل قانع شوقیست به هر رنگ که باشد
داغ تو به ما جام ، به جمشید مبارک

در عشق یکی بود غم و شادیِ بیدل
بگریستْ سعادت شد و خندید مبارک



#بیدل_دهلوی

مورخ : یکشنبه 1394/12/2 + 11:15 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

بیدل دهلوی - غزلیات 5
چاپ این صفحه


چیزی از خودْ هر قدم زیر قدم گم می‌کنم
رفته‌رفته هرچه دارم چون قلم گم می‌کنم

بی‌نصیب معنی‌ام کز لفظ می‌جویم مُراد
دل اگر پیدا شود ، دیر و حرم گم می‌کنم

تا غبار وادی مجنون به یادم می‌رسد
آسمان بر سر ، زمین زیر قدم گم می‌کنم

دل ، نمی‌ماند به دستم ، طاقت دیدار کو ؟
تا تو می‌آیی به پیش ، آیینه هم گم می‌کنم

قاصد مُلک فراموشی کسی چون من مباد
نامه‌ای دارم که هرجا می‌برم ، گم می‌کنم

بر رفیقان ، بیدل ! از مقصد چه‌ سان آرم خبر ؟
من که خود را نیز تا آنجا رسم گم می‌کنم !

---
جان هیچ و جسد هیچ و نفس هیچ و بقا هیچ
ای هستی تو ننگ عدم تا به ‌کجا هیچ

دیدی عدم هستی و چیدی الم دهر
با این ‌همه عبرت ، ندمید از تو حیا هیچ

مستقبل اوهام چه مقدار جنون داشت
رفتیم و نکردیم نگاهی به قفا هیچ

آیینه‌ی امکان ، هوس‌آباد خیال است
تمثال جنون ‌گر نکند زنگ و صفا هیچ

زنهار ! حذر کن ز فسونکاری اقبال
جز بستن دستت نگشاید ز حنا هیچ

منزل عدم و جاده نفس ، ما همه رهرو
رنج عبثی می‌کشد این قافله با هیچ

بیدل ‌! اگر این است سر و برگ کمالت
تحقیق معانی غلط  و فکر رسا هیچ



#بیدل_دهلوی

مورخ : یکشنبه 1394/12/2 + 11:09 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

بیدل دهلوی - غزلیات 4
چاپ این صفحه


سرنوشت روی‌ جانان خط مشکین بوده است
کاروان حسن را نقش قدم ، این بوده است

ما اسیران‌ ، نوگرفتار محبت نیستیم
آشیانِ طایر ما چنگ شاهین‌ بوده است

غافل از آواره‌گردی‌های اشک ما مباش
روزگاری این بنات النعش ، پروین بوده است

راست ناید با عصای زهدْ سیر راه عشق
این بساط شعله خصم پای چوبین بوده است

شوخی اشکم مبیناد آفت پژمردگی
این بهار بی‌کسی تا بود ، رنگین بوده است

دل مصفّا کردم و غافل‌ که در بزم نیاز
صاحبِ آیینه گشتن کار خودبین بوده است

پشتِ دست ، آیینه با دندان جوهر می‌گزد
سایه‌ی ‌دیوار حیرت سخت ‌سنگین ‌بوده است

غنچه گردیدیم و گلشن در گریبان ریختیم
عشرت سربسته از دل‌های غمگین بوده است

بیدل ! آن ‌اشکم‌ که عمری در بساط حیرتم
از حریر پرده‌های چشم بالین بوده است

---
زندگی محروم تکرار است و بس
چون شرر این جلوه یک‌ بار است و بس

از عدم جویید صبح ای عاقلان
عالمی اینجا شب تار است و بس

از ضعیفی بر رخ تصویر ما
رنگ اگر گل می‌کند بار است و بس

کیست تا فهمد زبان عجز ما
ناله اینجا نبض بیمار است و بس

نیست آفاق از دلِ سنگینْ تهی
هر کجا رفتیم کُهسار است و بس

از شکست شیشه‌ی دل‌ها مپرس
شش‌جهت یک نیشتر زار است و بس

در تحیّر لذت دیدار کو ؟
دیده‌ی آیینه بیدار است و بس

اختلاط خلق نبْود بی‌گزند
بزم صحبت حلقه‌ی‌ مار است و بس

بیدل ! از زندانیان الفتیم
بوی گل را رنگ ، دیوار است و بس



#بیدل_دهلوی

مورخ : یکشنبه 1394/12/2 + 11:02 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

بیدل دهلوی - غزلیات 3
چاپ این صفحه


هرجا رَوی ای ناله ! سلامی ببر از ما
یادش دل ما برد به جای دگر از ما

امّید حریفِ نفَس سست‌عنان نیست
ما را برسانید به او ، پیشتر از ما

دل را فلک آخر به ‌گدازی نپسندید
هیهات ! چه بر سنگ زد این شیشه‌گر از ما

آیینه به بر غافل از آن جلوه دمیدیم
جز ما نتوان یافت ‌کسی را بَتَر از ما

گوهر ز قناعت ‌گره طبع محیط است
از کس دلِ پر نیست فلک را مگر از ما

کس آینه بر طاق تغافل نپسندد
از خود نگرفتی خبر ، ای بیخبر از ما

ما را ز درت جرأت دوری چه خیال است ؟
صد مرحله دور است درین ره جگر از ما

زحمتکش وهمیم ، چه ادبار و چه اقبال
بیدل ! نتوان ‌گفت شب از ما ، سحر از ما

---
نبود به غیر نام تو ، ورد زبان ما
یک حرف بیش نیست زبان در دهان ما

چون شمع دم ز شعله‌ی شوق تو می‌زنیم
خالی مباد زین تب ‌گرم استخوان ما

عرض فنای ما نبود جز شکست رنگ
چون شعله بر گریز ندارد خزان ما

از برگ و ساز قافله‌ی بیخودان مپرس
بی‌ناله می‌رود جرس ‌کاروان ما

می‌خواست دل ز شکوه‌ی خوی تو دم ‌زند
دود سپند گشت سخن در دهان ما

ما معنی مسلسل زلف تو خوانده‌ایم
مشکل‌که مرگ قطع ‌کند داستان ما

چون سیل ، بیخودانه سوی بحر می‌رویم
آگه نِه‌ایم دست ‌که دارد عنان ما

از طبع شوخ این همه در بند کلفَتیم
بستند چون شرار به سنگ آشیان ما

آه از غبار ما که هواگیر شوق نیست
یعنی به خاک ریخته است آسمان ما

بیدل ! هجوم ‌گریه‌ی ما را سبب مپرس
بی‌مقصد است ‌کوشش اشک روان ما



#بیدل_دهلوی

مورخ : یکشنبه 1394/12/2 + 10:53 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

بیدل دهلوی - غزلیات 2
چاپ این صفحه


هستی به ‌تپش رفت و اثر نیست نفس را
فریاد کزین قافله بردند جَرس را

دل مایل تحقیق نگردید وگرنه
از کسب یقین ، عشق توان ‌کرد هوس را

هر دل نبَرد چاشنیِ داغ محبت
این آتش بی‌رنگ نسوزد همه‌کس را

رفع هوس زندگی‌ام باد فنا کرد
اندیشه‌ی خاک ، آب زد این آتش خس را

تا رمز گرفتاری ما فاش نگردد
چون صبح به پرواز نهفتیم قفس را

---
عیش داند دلِ سرگشته ، پریشانی را
ناخدا ، باد بوَد کشتی توفانی را

اشک در غمکده‌ی دیده ندارد قیمت
از بنِ چاه برآر این مه ‌کنعانی را

عشق نبْود به عمارت‌گری عقلْ شریک
سیل از کف ندهد صنعت ویرانی را

باریابی چو به خاکِ درِ صاحب‌نظران
چین دامان ادب‌ کن خط پیشانی را

ریزش اشک ‌ندامت ز سیه‌کاری‌هاست
لازم است ابر سیه قطره‌ی نیسانی را

جاهل از جمع ‌کتب ، صاحب معنی نشود
نسبتی نیست به شیرازه سخندانی را

نفَسِ سوخته باید به تپش روشن‌ کرد
نیست شمع دگر این انجمن فانی را

نتوان یافت از آن جلوه‌ی بی‌رنگ سراغ
مگر آیینه‌ کنی دیده‌ی قربانی را

بازگشتی نبُود پای طلب را بیدل !
سیل ما نشنَود افسون پشیمانی را



#بیدل_دهلوی

مورخ : یکشنبه 1394/12/2 + 10:51 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 3
1
2
3