ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



بهمن رافعی - عکس‌نوشته‌ها 2
چاپ این صفحه





این‌همه چهره که در بند تصاویر خود اند
کِی توانند که آیینه‌ی جاری باشند ؟

#بهمن_رافعی


مورخ : یکشنبه 1395/01/1 + 01:14 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

بهمن رافعی - عکس‌نوشته‌ها 1
چاپ این صفحه





گیرم که "از" ، یعنی نشان مبدا
مقصد کجا وقتی که "تا" ندارد ؟

#بهمن_رافعی


مورخ : یکشنبه 1395/01/1 + 01:05 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

بهمن رافعی - شعر سپید
چاپ این صفحه


سبزه‌ی نورسته‌ی یک دشت تب‌دار غم‌آلودم
بر زبان من نشان از قطره آبی نیست

آنچه پیش چشم من پیداست
جز نگاه طعنه‌آمیز سرابی نیست

آفتاب تفته را با خشکسار من ، سر جنگ است
با که باید گفتنم این درد ؟

عرصه بر نورستگان تنگ است
من ولیکن با همه این تنگنایی ، باز
ریشه‌ی بیتاب خود را شوق خواهم داد

تا فروکاود نهفت خاک را ، پرکارتر از نیزه‌‌‌ی خورشید
تا بداند مردم یأس‌آفرین این حرف :
تاب روییدن نمانده در تن هر ساقه‌ی امّید ...



#بهمن_رافعی

مورخ : دوشنبه 1394/12/3 + 01:25 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

بهمن رافعی - تک‌بیت‌هایی برگزیده از اشعار
چاپ این صفحه


واژه‌واژه می‌چکد از چشم بهمن اشکِ داغ
شمع‌ها در جان او ، آتش‌زبانی کرده‌اند

---
صیدِ فریب‌خورده‌ی دام زمانه‌ام
با پای خویش در پی صیاد رفته‌ام

---
خورشید ، عاشقی است که از هر نگاه او
هر ذره را نصیبی و خود را نصیب نیست



#بهمن_رافعی

مورخ : دوشنبه 1394/12/3 + 01:21 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

بهمن رافعی - دوبیتی‌ها
چاپ این صفحه


اگر این ماهیان رنگی نبودند
در این تُنگِ به این تنگی نبودند

اگر همسایه‌ها بی‌سایه بودند
حصار خانه‌ها سنگی نبودند

---

بر شاخه ، گل انار می‌خندد سرخ
در ساغر گل ، بهار می‌خندد سرخ

تصویرِ ز جان شکفتن حلّاج است
هر گل که فرازِ دار می‌خندد سرخ

---

چو در باغ خدا پا می‌گذارم
خودم را پشت در جا می‌گذارم

چنان از موج عطرش می‌شوم مست
که هستی را به مستی می‌گذارم



#بهمن_رافعی

مورخ : دوشنبه 1394/12/3 + 12:57 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

بهمن رافعی - غزل 8
چاپ این صفحه


مردی که روبروی شما ایستاده است
چون بیشه لایه‌لایه و چون شیشه ساده است

از نسل آب و آتش و خاک است و آسمان
فرزند دیرساله‌ی این خانواده است

روح مجردی است که در شهر آب و رنگ
خود را به دست رنگ‌فروشان نداده است

با آنکه بارها به زمین خورده بی‌گناه
بر خویش تکیه کرده و باز ایستاده است

هرگز نبوده است و مبادش تجانسی
با دود و ابر و سایه ، که از نور زاده است


#بهمن_رافعی

مورخ : دوشنبه 1394/12/3 + 12:18 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

بهمن رافعی - غزل 7
چاپ این صفحه


شب است و موج نفس‌گیر ماهتاب و سكوت
غبار و آینه و دیده‌ی پر آب و سكوت

غبار جاری مهتاب و كوچ كولی ماه
نگاه پنجره و موج اضطراب و سكوت

بسیطِ تب ‌زده‌‌ شب ، كویر عطشانی است
كه بی بهار ،‌ نشسته است در سراب و سكوت

رهای عالم سرگشتگی است جاری شب
بیان حال مرا می‌كند شهاب و سكوت

طنین "وایِ" شباویز نیز ، بی‌اثر است
فضای خالی و فریاد بی‌جواب و سكوت

به شب سپار ملال شبانه را بهمن !
چراغ واژه برافروز در كتاب و سكوت


#بهمن_رافعی

مورخ : دوشنبه 1394/12/3 + 11:40 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

بهمن رافعی - غزل 6
چاپ این صفحه


پر بكشم ، دست و پا اگر بِگُذارد
كوچ كنم ، آشنا اگر بگذارد

باز ملایك كنند سجده به آدم
این‌همه آدم‌نما اگر بگذارد

شعر ، دری وا كند به ساحت سیرت
صورتك واژه‌ها اگر بگذارد

عشق ، بخواند به گوش ذهن ، غزل‌ها
منطق و چون و چرا اگر بگذارد

سایه‌‌نشینان كنند روی به خورشید
وسوسه های طلا اگر بگذارد

موج تبسم شود هیاهوی دعوی
مدعی و مدعا اگر بگذارد

ناو هنر را به ناكجا برسانیم
مصلحت ناخدا اگر بگذارد

راز پیام نهان ، به گوش توان یافت
جنگ سكوت و صدا اگر بگذارد


#بهمن_رافعی

مورخ : دوشنبه 1394/12/3 + 11:31 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 2
1
2