تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



حافظ - غزلیات 24
چاپ این صفحه


ما برفتیم ، تو دانی و دل غمخور ما
بخت بد تا به کجا می‌برد آبشخور ما

به دعا آمده‌ام ، هم به دعا دست بر آر
که وفا با تو قرین باد و خدا یاور ما

فلک آواره به هر سو کُنَدم ، می‌دانی ؟
رشک می‌آیدش از صحبت جان‌پرور ما

گر همه خلقِ جهان بر من و تو حیف برند
بکِشد از همه انصافِ ستمْ داور ما

روز باشد که بیاید به سلامت بازم
ای خوش آن روز که آید به سلامی برِ ما

به سرت گر همه آفاق به هم جمع شوند
نتوان برد هوای تو برون از سر ما

تا ز وصف رخ زیبای تو ما ، دم زده‌ایم
ورق گلْ خجل است از ورق دفتر ما

هر که گوید که کجا رفت ؟ خدا را ، حافظ !
گو به زاری سفری کرد و برفت از برِ ما

---
مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید

از غم هجرْ مکن ناله و فریاد که دوش
زده‌ام فالی و فریادرسی می‌آید

زآتش وادی ایمن نه منم خرم و بس
موسی آنجا به امید قَبَسی می‌آید

هیچ کس نیست که در کوی تواش کاری نیست
هرکس آنجا به طریق هوسی می‌آید

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست
اینقدَر هست که بانگ جرسی می‌آید

جرعه‌ای ده که به میخانه‌ی ارباب کرم
هر حریفی ز پی ملتمسی می‌آید

دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است
گو بران خوش که هنوزش نفسی می‌آید

خبر بلبل این باغ بپرسید که من
ناله‌ای می‌شنوم کز قفسی می‌آید

یار دارد سر صید دل حافظ ، یاران !
شاهبازی به شکار مگسی می‌آید



#حافظ

مورخ : جمعه 1394/12/7 + 12:54 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حافظ - رباعیات
چاپ این صفحه


جز نقش تو در نظر نیامد ما را
جز کوی تو رهگذر نیامد ما را

خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت
حقا که به چشم در نیامد ما را

---

عمری ز پِی مراد ، ضایع دارم
وز دور فلک چیست که نافع دارم ؟

با هر که بگفتم که تو را دوست شدم
شد دشمن من ، وه که چه طالع دارم !

---

ای باد ! حدیث من نهانش می‌گو
سرّ دل من به صد زبانش می‌گو

می‌گو ، نه بدان‌سان که ملالش گیرد
می‌گو سخنی و در میانش می‌گو

---

گر همچو من ، افتاده‌ی این دام شوی
ای بس که خرابِ باده و جام شوی

ما عاشق و رند و مست و عالم‌ْ سوزیم
با ما منشین ، اگر نه بدنام شوی

---
تو بَدری و خورشید تو را بنده شده‌ست
تا بنده‌ی تو شده‌ست ، تابنده شده‌ست

زان روی که از شعاعِ نورِ رخ تو
خورشید منیر و ماه تابنده شده‌ست


#حافظ

مورخ : جمعه 1394/12/7 + 12:50 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حافظ - غزلیات 25
چاپ این صفحه


ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی !
سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی

دردمندان بلا ، زهر هلاهل دارند
قصد این قوم خطا باشد ، هان ! تا نکنی

رنج ما را که توان برد به یک گوشه‌ی چشم
شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی

دیده‌ی ما چو به امید تو دریاست ، چرا
به تفرج گذری بر لب دریا نکنی ؟

نقل هر جور که از خلق کریمت کردند
قول صاحب‌ْ غرضان است ، تو آن‌ها نکنی

بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهد !
از خدا جز مِی و معشوق تمنا نکنی

حافظا ! سجده به ابروی چو محرابش بر
که دعایی ز سر صدق جز آنجا نکنی



#حافظ

مورخ : جمعه 1394/12/7 + 12:32 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حافظ - غزلیات 23
چاپ این صفحه


ای پادشه خوبان ! داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد ، وقت است که بازآیی

دایم گل این بستان ، شاداب نمی‌ماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

دیشب گله‌ی زلفش با باد همی‌ کردم
گفتا غلطی ، بگذر زین فکرت سودایی

صد باد صبا اینجا با سلسله می‌رقصند
این است حریف ای دل ، تا باد نپیمایی

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

ای درد توام درمان در بستر ناکامی
وی یاد توام مونس در گوشه‌ی تنهایی

در دایره‌ی قسمت ، ما نقطه‌ی تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی ، حکم آن چه تو فرمایی

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
کفر است در این مذهب ، خودبینی و خودرایی

زین دایره‌ی مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

حافظ ! شب هجران شد ، بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

---
نوبهار است ، در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گِل باشی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی
وعظت آنگاه کند سود ، که قابل باشی

در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است
حیف باشد که ز کار همه غافل باشی

نقد عمرت ببرَد غصه‌ی دنیا به گزاف
گر شب و روز در این قصه‌ی مشکل باشی

گر چه راهیست پر از بیم ، ز ما تا برِ دوست
رفتن آسان بوَد ار واقف منزل باشی

حافظا ! گر مدد از بخت بلندت باشد
صید آن شاهد مطبوعْ شمایل باشی



#حافظ

مورخ : جمعه 1394/12/7 + 11:55 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حافظ - غزلیات 22
چاپ این صفحه


صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
دور فلکْ درنگ ندارد ، شتاب کن

زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده‌ی گلگون خراب کن

خورشید مِی ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش می‌طلبی ، ترک خواب کن

ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم
با ما به جام باده‌ی صافی خطاب کن

کار صواب ، باده پرستیست حافظا !
برخیز و عزم جزم به کار صواب کن

---
سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

دعای صبح و آه شب ، کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش می‌رو که با دلدار پیوندی

قلم را آن زبان نبْود که سرّ عشق گوید باز
ورای حدّ تقریر است شرح آرزومندی

الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور
پدر را بازپرس آخر ، کجا شد مهر فرزندی ؟

جهانِ پیر رعنا را ترحم در جِبِلَّت نیست
ز مهر او چه می‌پرسی ؟ در او همت چه می‌بندی ؟

همایی چون تو عالی‌قدر ، حرص استخوان تا کی ؟
دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی

در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی



#حافظ

مورخ : جمعه 1394/12/7 + 11:44 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حافظ - غزلیات 21
چاپ این صفحه


بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم
که من دلشده این ره نه به خود می‌پویم

در پس آینه طوطی‌ صفتم داشته‌اند
آن چه استاد ازل گفت بگو ، می‌گویم

من اگر خارم و گر گل ، چمن آرایی هست
که از آن دست که او می‌کشدم ، می‌رویم

دوستان عیب من بی‌دل حیران مکنید
گوهری دارم و صاحب نظری می‌جویم

خنده و گریه‌ی عشاق ز جایی دگر است
می‌سرایم به شب و وقت سحر می‌مویم

حافظم گفت که خاک در میخانه مبوی
گو مکن عیب که من مشک ختن می‌بویم

---
خوش‌تر از فکر مِی و جام چه خواهد بودن ؟
تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن

غم دل چند توان خورد ؟ که ایام نماند
گو نه دل باش و نه ایام ، چه خواهد بودن

مرغ کم حوصله را گو غم خود خور که بر او
رحم آن کس که نهد دام چه خواهد بودن ؟

باده خور ، غم مخور و پند مقلد منیوش
اعتبار سخن عام چه خواهد بودن ؟

دست‌رنج تو همان بِه که شود صرف به کام
دانی آخر که به ناکام چه خواهد بودن ؟

پیر میخانه همی ‌خواند معمایی دوش
از خط جام که فرجام چه خواهد بودن

بردم از رهْ دل حافظ به دف و چنگ و غزل
تا جزای من بدنام چه خواهد بودن !



#حافظ

مورخ : جمعه 1394/12/7 + 11:35 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حافظ - غزلیات 20
چاپ این صفحه


فاش می‌گویم و از گفته‌ی خود دلشادم
بنده‌ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق ؟
که در این دامگه حادثه چون افتادم

من مَلک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب‌آبادم

سایه‌ی طوبی و دلجویی حور و لب حوض
به هوای سر کوی تو برفت از یادم

نیست بر لوح دلم جز الفِ قامتِ دوست
چه کنم ؟ حرف دگر یاد نداد استادم

کوکب بخت مرا هیچ منجّم نشناخت
یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم ؟

تا شدم حلقه به گوش در میخانه‌ی عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک‌بادم

می‌خورد خونِ دلمْ مردمک دیده ، سزاست
که چرا دل به جگرگوشه‌ی مردم دادم

پاک کن چهره‌ی حافظ به سر زلف ، ز اشک
ور نه این سیل دمادم ببَرد بنیادم

---
دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم

این که می‌گویند آن خوشتر ز حُسن
یار ما این دارد و آن نیز هم

یاد باد آن کو به قصد خون ما
عهد را بشکست و پیمان نیز هم

چون سر آمد دولت شب‌های وصل
بگذرد ایام هجران نیز هم

هر دو عالم یک فروغ روی اوست
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

اعتمادی نیست بر کار جهان
بلکه بر گردونِ گردان نیز هم

محتسب داند که حافظ عاشق است
و آصف ملک سلیمان نیز هم



#حافظ

مورخ : پنجشنبه 1394/12/6 + 12:53 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حافظ - غزلیات 19
چاپ این صفحه


ای صبا ! نکهتی از کوی فلانی به من آر
زار و بیمار غمم ، راحتِ جانی به من آر

قلب بی‌حاصل ما را بزن اکسیر مراد
یعنی از خاکِ درِ دوست ، نشانی به من آر

ساقیا ! عشرت امروز به فردا مَفِکن
یا ز دیوان قضا ، خط امانی به من آر

دلم از دست بشد دوش چو حافظ می‌گفت
کای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر

---
یوسف گم‌گشته بازآید به کنعان ، غم مخور
کلبه‌ی احزان شود روزی گلستان ، غم مخور

ای دل غمدیده ! حالت بِه شود ، دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان ، غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان ، غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائما" یکسان نباشد حال دوران ، غم مخور

ای دل ! ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند
چون تو را نوح است کشتیبان ، ز طوفان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش‌ها گر کُند خار مغیلان ، غم مخور

گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان ، غم مخور

حال ما در فرقت جانان و اِبرام رقیب
جمله می‌داند خدای حال‌گردان ، غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌های تار
تا بود وِردت دعا و درس قرآن ، غم مخور



#حافظ

مورخ : پنجشنبه 1394/12/6 + 12:36 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 5
1
2
3
4
5