تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



حافظ - غزلیات 18
چاپ این صفحه


گفتم غم تو دارم ، گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو ، گفتا اگر برآید

گفتم ز مهرورزانْ رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویانْ این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب‌رو است او ، از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن ، کو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

---
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان ، یا جان ز تن برآید

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم ، دود از کفن برآید

بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران
بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید

گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان
هرجا که نام حافظ در انجمن برآید



#حافظ

مورخ : پنجشنبه 1394/12/6 + 12:15 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حافظ - غزلیات 17
چاپ این صفحه


یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاکِ دَرت حاصل بود

راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک
بر زبان بود مرا آنچه تو را در دل بود

دل چو از پیر خرد نقل معانی می‌کرد
عشق می‌گفت به شرح آنچه بر او مشکل بود

آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است
آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود

در دلم بود که بی‌دوست نباشم هرگز
چه توان کرد ؟ که سعی من و دل باطل بود

بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق
مُفتی عقل در این مسله لایَعقِل بود

دیدی آن قهقهه‌ی کبک خرامان ، حافظ ؟
که ز سرپنجه‌ی شاهین قضا غافل بود

---
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

هرچه جز بار غمت بر دل مسکین من است
برود از دل من ، وز دل من آن نرود

آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود ، از دل و از جان نرود

گر روَد از پی خوبان دل من ، معذور است
درد دارد ، چه کند کز پی درمان نرود ؟

هرکه خواهد که چو حافظ نشود سرگردان
دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود



#حافظ

مورخ : پنجشنبه 1394/12/6 + 11:38 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حافظ - غزلیات 16
چاپ این صفحه


حسبِ حالی ننوشتی و شد ایامی چند
محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند ؟

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید
هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

چون مِی از خُم به سبو رفت و گل افکند نقاب
فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند

زاهد ! از کوچه‌ی رندان به سلامت بگذر
تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند

عیب مِی جمله چو گفتی ، هنرش نیز بگو
نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند

ای گدایان خرابات ! خدا یار شماست
چشم انعام مدارید ز انعامی چند

پیر میخانه چه خوش گفت به دُردی‌کش خویش
که مگو حال دل سوخته با خامی چند

حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت
کامگارا ! نظری کن سوی ناکامی چند

---
دوش ، وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه‌ی پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه‌ی وصف جمال
که در آن‌جا خبر از جلوه‌ی ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل ، چه عجب
مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده‌ی این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این‌همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد
اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند



#حافظ

مورخ : پنجشنبه 1394/12/6 + 11:24 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حافظ - غزلیات 15
چاپ این صفحه


مژده ای دل ، که دگر باد صبا بازآمد
هدهد خوش‌خبر از طرْف سبا بازآمد

برکش ای مرغ سحر ، نغمه‌ی داوودی باز
که سلیمان گل از باد هوا بازآمد

عارفی کو که کُنَد فهم زبان سوسن ؟
تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد ؟

مردمی کرد و کرم ، لطف خداداد به من
کان بت ماه‌رخ از راه وفا بازآمد

لاله بوی مِی نوشین بِشِنید از دم صبح
داغ دل بود ، به امید دوا بازآمد

چشم من در ره این قافله‌ی راه بماند
تا به گوش دلم آواز دِرا بازآمد

گرچه حافظ درِ رنجش زد و پیمان بشِکست
لطف او بین که به لطف از در ما بازآمد

---
سحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت برخیز که آن خسروِ شیرین آمد

قدحی درکش و سرخوش به تماشا بِخَرام
تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد

مژدگانی بده ای خلوتی نافه‌گشای
که ز صحرای خُتَن ، آهوی مشکین آمد

گریه ، آبی به رخ سوختگان بازآورد
ناله ، فریادرس عاشق مسکین آمد

مرغ دل باز هوادار کمان ابرویست
ای کبوتر ! نگران باش که شاهین آمد

ساقیا ! مِی بده و غم مخور از دشمن و دوست
که به کام دل ما آن بشد و این آمد

رسم بدعهدی ایّام چو دید ابر بهار
گریه‌اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد

چون صبا گفته‌‌ی حافظ بشِنید از بلبل
عنبرافشان به تماشای ریاحین آمد



#حافظ

مورخ : چهارشنبه 1394/12/5 + 01:28 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حافظ - غزلیات 14
چاپ این صفحه


روز هجران و شب فرقت یار آخِر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

شکر ایزد که به اقبال کُلَه‌گوشه‌ی گل
نخوت بادِ دی و شوکت خار آخر شد

صبح امّید که بُد معتکف پرده‌ی غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد

آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل
همه در سایه‌ی گیسوی نگار آخر شد

باورم نیست ز بدعهدی ایّامْ هنوز
قصه‌‌ی غصه که در دولت یار آخر شد

ساقیا لطف نمودی ، قدحت پر می باد
که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را
شکر ، کان محنت بی‌حد و شمار آخر شد

---
در نمازم ، خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار
کان تحمل که تو دیدی همه برباد آمد

باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد

بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم
شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد

ای عروس هنر ! از بخت شکایت منما
حجله‌ی حسن بیارای که داماد آمد

دلفریبانِ نباتی همه زیور بستند
دلبر ماست که با حسنِ خداداد آمد

زیر بارند درختان که تعلق دارند
ای خوشا سرو که از بار غمْ آزاد آمد

مطرب ! از گفته‌ی حافظ غزلی نغز بخوان
تا بگویم که ز عهد طَربم یاد آمد



#حافظ

مورخ : چهارشنبه 1394/12/5 + 01:21 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حافظ - غزلیات 13
چاپ این صفحه


سال‌ها دلْ طلب جام‌ جم از ما می‌کرد
وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
کو به تایید نظر ، حل معما می‌کرد

دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست
واندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد

گفتم این جام جهان‌بین به تو کِی داد حکیم ؟
گفت آن روز که این گنبد مینا می‌کرد

گفتمش سلسله‌ی زلف بتان از پی چیست ؟
گفت ، حافظ ! گله‌ای از دل شیدا می‌کرد

---
نفس باد صبا مشک‌فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

این تطاول که کشید از غم هجرانْ بلبل
تا سراپرده‌ی گلْ نعره‌زنان خواهد شد

گر ز مسجد به خرابات شدم ، خرده مگیر
مجلس وعظ ، دراز است و زمان خواهد شد

ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی
مایه‌ی نقد بقا را که ضمان خواهد شد ؟

ماه شعبان مَنِه از دستْ قدح ، کاین خورشید
از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

گل عزیز است ، غنیمت شمریدش صحبت
که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

مطربا ! مجلس انس است ، غزل خوان و سرود
چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد ؟

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود
قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد



#حافظ

مورخ : چهارشنبه 1394/12/5 + 01:11 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حافظ - غزلیات 12
چاپ این صفحه


یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غمدیده‌ی ما شاد نکرد

آن جوان‌بخت که می‌زد رقم خیر و قبول
بنده‌ی پیر ندانم ز چه آزاد نکرد ؟

کاغذین‌ جامه به خوناب بشویم که فلک
رهنمونیم به پای علم داد نکرد

دل به امید صدایی که مگر در تو رسد
ناله‌ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد

سایه تا بازگرفتی ز چمن ، مرغ سحر
آشیان در شکنِ طرّه‌ی شمشاد نکرد

شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار
زان که چالاک‌تر از این حرکت ،‌ باد نکرد

کِلک مشّاطه‌‌‌ی صُنعش نکشد نقش مراد
هر که اقرار بدین حسن خداداد نکرد

غزلیّاتِِ عراقیست سرود حافظ
که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد ؟

---
دیدی ای دل که غم عشقْ دگربار چه کرد ؟
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد ؟

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک منْ رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار
طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل‌افگار چه کرد

ساقیا جام مِی‌ام دِه که نگارنده‌ی غیب
نیست معلوم که در پرده‌ی اسرار چه کرد

آن که پُرنقش زد این دایره‌ی مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق ، آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد



#حافظ

مورخ : چهارشنبه 1394/12/5 + 11:39 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حافظ - غزلیات 11
چاپ این صفحه


مطربِ عشق ، عجب ساز و نوایی دارد
نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد

عالم از ناله‌ی عشاق مبادا خالی
که خوش‌آهنگ و فرح‌بخش هوایی دارد

پیر دردی‌کش ما گرچه ندارد زر و زور
خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد

محترم دار دلم ، کاین مگس قندپرست
تا هواخواه تو شد فرِّ همایی دارد

از عدالت نبُود دور ، گَرَش پرسد حال
پادشاهی که به همسایه گدایی دارد

اشک خونین بنمودم به طبیبان ، گفتند
درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد

ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق
هر عمل ، اجری و هر کرده جزایی دارد

خسروا ! حافظِ درگاه‌نشین ، فاتحه خواند
وز زبان تو تمنای دعایی دارد

---
سحر ، بلبل حکایت با صبا کرد
که عشق روی گل با ما چه‌ها کرد

از آن رنگ رُخم خون در دل افتاد
و از آن گلشن به خارم مبتلا کرد

غلام همت آن نازنینم
که کار خیر ، بی‌روی و ریا کرد

من از بیگانگان دیگر ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد

گر از سلطان طمع کردم ، خطا بود
ور از دلبر وفا جستم ، جفا کرد

خوشش باد آن نسیم صبحگاهی
که درد شب‌نشینان را دوا کرد



#حافظ

مورخ : چهارشنبه 1394/12/5 + 11:32 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 5
1
2
3
4
5