تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



حافظ - غزلیات 10
چاپ این صفحه


همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

حباب‌وار براندازم از نشاط ، کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

شبی که ماه مراد از افق شود طالع
بوَد که پرتو نوری به بام ما افتد

به بارگاه تو چون باد را نباشد بار
کی اتفاقِ مجال سلام ما افتد ؟

خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز
کز این شکار فراوان به دام ما افتد

به ناامیدی از این در مرو ، بزن فالی
بود که قرعه‌ی دولت به نام ما افتد

ز خاک کوی تو هرگه که دم زند حافظ
نسیم گلشن جان در مشام ما افتد

---
هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست
که آشنا سخن آشنا نگه دارد

دلا ! معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد

گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان
نگاه دار سررشته تا نگه دارد

صبا ! بر آن سر زلف ار دل مرا بینی
ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد

چو گفتمش که دلم را نگاه دار ، چه گفت ؟
ز دست بنده چه خیزد ، خدا نگه دارد

غبار راه راهگذارت کجاست ؟ تا حافظ
به یادگار نسیم صبا نگه دارد



#حافظ

مورخ : چهارشنبه 1394/12/5 + 11:26 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حافظ - غزلیات 9
چاپ این صفحه


یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
بازآید و برهاندم از بند ملامت

خاک ره آن یار سفرکرده بیارید
تا چشم جهان‌بین کنمش جای اقامت

امروز که در دست توام ، مرحمتی کن
فردا که شوم خاک ، چه سود اشک ندامت ؟

ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخن ، خیر و سلامت !

درویش ! مکن ناله ز شمشیر احبّا
کاین طایفه از کُشته ستانند غرامت !

حاشا که من از جور و جفای تو بنالم
بیداد لطیفان ، همه لطف است و کرامت

کوته نکند بحثِ سر زلف تو حافظ
پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت

---
دیر است که دلدار پیامی نفرستاد
ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد

سوی من وحشی ‌صفتِ عقل‌ رمیده
آهو روشی کبک خرامی نفرستاد

دانست که خواهد شدنم مرغِ دل از دست
و از آن خط چون سلسله دامی نفرستاد

چندان که زدم لاف کرامات و مقامات
هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد

حافظ ! به ادب باش که واخواست نباشد
گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد



#حافظ

مورخ : چهارشنبه 1394/12/5 + 11:18 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حافظ - غزلیات 8
چاپ این صفحه


عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد ، تو برو خود را باش
هر کسی آن دِرود عاقبت کار که کشت

همه‌کس طالب یارند ، چه هشیار و چه مست
همه‌جا خانه‌ی عشق است ، چه مسجد چه کنشت

ناامیدم مکن از سابقه‌ی لطف ازل
تو پسِ پرده چه دانی که که خوب است و که زشت ؟

نه من از پرده‌ی تقوا به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا ! روز اجل گر به کف آری جامی
یکسر از کوی خرابات برندت به بهشت

---
روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد

کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران یاد باد

گرچه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد

مبتلا گشتم در این بند و بلا
کوشش آن حق‌گزاران یاد باد

راز حافظ بعد از این ناگفته ماند
ای دریغا رازداران یاد باد



#حافظ

مورخ : چهارشنبه 1394/12/5 + 11:14 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حافظ - غزلیات 7
چاپ این صفحه


راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
آن‌جا جز آن که جان بسپارند ، چاره نیست

هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

ما را ز منعِ عقل مترسان و مِی بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچ‌کاره نیست

از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد
جانا ! گناه طالع و جرم ستاره نیست

فرصت شمر طریقه‌ی رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه‌کس آشکاره نیست

نگرفت در تو گریه‌ی حافظ به هیچ رو
حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست !

---
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه‌ی دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم ، دل شمع
دوش بر من ز سر مهر ، چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم ، دل بیگانه بسوخت

خرقه‌ی زهدِ مرا آب خرابات ببرد
خانه‌ی عقل مرا آتش میخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و مِی نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت



#حافظ

مورخ : چهارشنبه 1394/12/5 + 11:09 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حافظ - غزلیات 6
چاپ این صفحه


مردم دیده‌ی ما جز به رخت ناظر نیست
دل سرگشته‌ی ما غیر تو را ذاکر نیست

اشکم ، احرامِ طوافِ حرَمت می‌بندد
گرچه از خونِ دلِ ریش دمی طاهر نیست

بسته دام و قفسِ بادْ چو مرغ وحشی
طایر سِدره اگر در طلبت طایر نیست

عاشق مفلس اگر قلبِ دلش کرد نثار
مکنش عیب که بر نقد روان قادر نیست

عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد
هر که را در طلبت همت او قاصر نیست

من که در آتش سودای تو آهی نزنم
کِی توان گفت که بر داغ دلم صابر نیست ؟

روز اول که سر زلف تو دیدم ، گفتم
که پریشانی این سلسله را آخر نیست

سر پیوند تو تنها نه دلِ حافظ راست
کیست آن کَشْ سر پیوند تو در خاطر نیست ؟

---
روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
منّت خاک درت بر بصری نیست که نیست

تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی
سیل‌خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست

تا دم از شام سر زلف تو هرجا نزنند
با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست

من از این طالع شوریده برنجم ور نی
بهره‌مند از سر کویت دگری نیست که نیست

شیر در بادیه‌ی عشق تو روباه شود
آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست

آب چشمم که بر او منّت خاک در توست
زیر صد منت او خاک دری نیست که نیست

از وجودم قدری نام و نشان هست که هست
ور نه از ضعف در آن‌جا اثری نیست که نیست

غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپای وجودت هنری نیست که نیست !



#حافظ

مورخ : چهارشنبه 1394/12/5 + 11:04 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حافظ - غزلیات 5
چاپ این صفحه


صوفی از پرتو مِی راز نهانی دانست
گوهر هر کس از این لعل توانی دانست

قدر مجموعه‌ی گل ، مرغ سحر داند و بس
که نه هر کو ورقی خواند ، معانی دانست

عرضه کردم دو جهان بر دل کارافتاده
به جز از عشق تو باقی همه فانی دانست

آن شد اکنون که ز ابنای عوام اندیشم
محتسب نیز در این عیش نهانی دانست

دلبر ،‌ آسایش ما مصلحت وقت ندید
ور نه از جانب ما دل‌نگرانی دانست

سنگ و گِل را کند از یمنِ نظر ، لعل و عقیق
هر که قدر نفس باد یمانی دانست

ای که از دفتر عقل ، آیت عشق آموزی !
ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست

می بیاور که ننازد به گل باغ جهان
هر که غارتگری باد خزانی دانست

---
آن پیک نامور که رسید از دیار دوست
آورد حرز جان ، ز خط مشکبار دوست

خوش می‌دهد نشان جلال و جمال یار
خوش می‌کند حکایت عز و وقار دوست

دل دادمش به مژده و خجلت همی ‌برم
زین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست

شکر خدا که از مدد بخت کارساز
بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست

سیر سپهر و دور قمر را چه اختیار ؟
در گردشند بر حسب اختیار دوست

گر باد فتنه ، هر دو جهان را به هم زند
ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست

کحل الجواهری به من آر ای نسیم صبح !
زان خاک نیکبخت که شد رهگذار دوست

ماییم و آستانه‌ی عشق و سر نیاز
تا خواب خوش که را بَرد اندر کنار دوست

دشمن به قصد حافظ اگر دم زند ، چه باک
منّت خدای را که نیَم شرمسار دوست



#حافظ

مورخ : چهارشنبه 1394/12/5 + 10:54 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حافظ - غزلیات 4
چاپ این صفحه


ای نسیم سحر ! آرامگه یار کجاست ؟
منزل آن مهِ عاشق‌کشِ عیار کجاست ؟

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا ، موعد دیدار کجاست ؟

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد
در خرابات بگویید که هشیار کجاست ؟

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکته‌ها هست بسی ، محرم اسرار کجاست ؟

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و ملامت‌گر بی‌کار کجاست

بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش
کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

عقل دیوانه شد آن سلسله‌ی مشکین کو ؟
دل ز ما گوشه گرفت ، ابروی دلدار کجاست ؟

ساقی و مطرب و می ، جمله مهیاست ولی
عیش بی‌یار مهیا نشود ، یار کجاست ؟

حافظ ! از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما ، گل بی‌خار کجاست ؟

---
بی مهرِ رخت روز مرا نور نماندست
وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست

هنگام وداع تو ، ز بس گریه که کردم
دور از رخ تو ، چشم مرا نور نماندست

می‌رفت خیال تو ز چشمِ من و می‌گفت
هیهات از این گوشه که معمور نماندست

وصل تو اجل را ز سرم دور همی ‌داشت
از دولت هجر تو کنون دور نماندست

نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید
دور از رُخت این خسته‌‌ی رنجور نماندست

صبر است مرا چاره‌ی هجران تو ،‌ لیکن
چون صبر توان کرد که مقدور نماندست ؟

در هجر تو گر چشم مرا آب روان است
گو خون جگر ریز که معذور نماندست

حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده
ماتم‌زده را داعیه‌ی سور نماندست



#حافظ

مورخ : چهارشنبه 1394/12/5 + 10:41 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حافظ - غزلیات 3
چاپ این صفحه


خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است ؟
چون کوی دوست هست ، به صحرا چه حاجت است ؟

جانا ! به حاجتی که تو را هست با خدا
کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است

ای پادشاه حسن ، خدا را ، بسوختیم
آخر سال کن که گدا را چه حاجت است

ارباب حاجتیم و زبان سال نیست
در حضرت کریم تمنا چه حاجت است ؟

محتاج قصه نیست گَرَت قصد خون ماست
چون رخت از آن توست ، به یغما چه حاجت است ؟

جام جهان نماست ضمیرِ مُنیرِ دوست
اظهار احتیاج خود آن‌جا چه حاجت است ؟

آن شد که بار منّت ملاح بُردمی
گوهر چو دست داد ، به دریا چه حاجت است ؟

ای مدعی ! برو که مرا با تو کار نیست
احباب حاضرند ، به اعدا چه حاجت است ؟

حافظ ! تو ختم کن ، که هنر خود عیان شود
با مدعی ، نزاع و مُحاکا چه حاجت است ؟

---
رونق عهد شباب است دگر بستان را
می‌رسد مژده‌ی گل ، بلبل خوش الحان را

ای صبا ! گر به جوانان چمن باز رسی
خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را

ترسم این قوم که بر دردکشان می‌خندند
در سر کار خرابات کنند ایمان را

یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را

برو از خانه‌ی گردون به در و نان مَطَلب
کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را

هر که را خوابگه آخر ، مشتی خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را

ماه کنعانی من ! مسند مصر ، آن تو شد
وقت آن است که بدرود کنی زندان را



#حافظ

مورخ : چهارشنبه 1394/12/5 + 10:32 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 5
1
2
3
4
5