ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



حافظ - غزلیات 2
چاپ این صفحه


ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی ، مرواد از یادت

در شگفتم که در این مدتِ ایامِ فراق
برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت

شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت

شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت

چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد
طالع نامور و دولت مادرزادت

حافظ ! از دست مده دولت این کشتی نوح
ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

---
دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست

که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست ؟
که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست

شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد
پیش عشاق تو شب‌ها به غرامت برخاست

در چمن ، باد بهاری ز کنار گل و سرو
به هواداری آن عارض و قامت برخاست

مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت
به تماشای تو آشوب قیامت برخاست

پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت
سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست

حافظ ! این خرقه بینداز مگر جان ببری
کآتش از خرقه‌ی سالوس و کرامت برخاست



#حافظ

مورخ : چهارشنبه 1394/12/5 + 10:07 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حافظ - غزلیات 1
چاپ این صفحه


دل می‌رود ز دستم ، صاحب‌دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتی شکستگانیم ، ای باد شرطه برخیز
باشد که باز بینیم دیدار آشنا را

ده روزه مهر گردون ، افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران ، فرصت شمار یارا

ای صاحب کرامت ! شکرانه‌ی سلامت
روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را

آسایش دو گیتی ، تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت ، با دشمنان مدارا

در کوی نیک‌نامی ، ما را گذر ندادند
گر تو نمی‌پسندی ، تغییر کن قضا را

هنگام تنگدستی ، در عیش کوش و مستی
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

آیینه‌ی سکندر ، جام مِی است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند
ساقی بده بشارت رندان پارسا را

حافظ به خود نپوشید این خرقه‌ی مِی‌آلود
ای شیخ پاکدامن ! معذور دار ما را

---
به ملازمان سلطان ، که رساند این دعا را ؟
که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را

ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهم
مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را

مژه‌ی سیاهت ار کرد به خون ما اشارت
ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا

دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی
تو از این چه سود داری که نمی‌کنی مدارا ؟

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایان بنوازد آشنا را

چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی
دل و جان فدای رویت ، بنما عذار ما را

به خدا که جرعه‌ای دِه تو به حافظ سحرخیز
که دعای صبحگاهی اثری کند شما را



#حافظ

مورخ : سه شنبه 1394/12/4 + 09:07 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 5
...
2
3
4
5