ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



محتشم کاشانی - تک‌بیت‌هایی برگزیده از اشعار 1
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
کسی ز روی چنان ، منع چون کند ما را
خدا برای چه داده‌ست چشم بینا را ؟!

────────────────
دیدیم چشم جادوی آن مَه شبی به خواب
اما دگر به چشم ندیدیم خواب را !

────────────────
رنج را از تنِ مایل به اجل دور افکند
مژده‌ی پرسش او بس که به دل شور انداخت

────────────────
از غمزه‌ی پر فن تو پیداست
کیفیّت صلح و صورت جنگ !

────────────────
محتشم ! نزد خِرد تنگ فضایی‌ست جهان
کز قناعت من دلتنگ بدان ساخته‌ام

────────────────
تاب دیدار تو چون آورم ای غیرت حور !؟
من که نادیده مَه روی تو ، شیدا گشتم

────────────────
تو آن صیاد بی‌قیدی که با قیدم رها کردی
من آن صیدم که هرجا می‌روم در دام صیادم

────────────────
هیچ زخمی نزد آن غمزه که کاری نفتاد !
من افتاده چه گویم ز کدام افتادم ؟!
────────────────
با وجود جلوه‌ی تو ، خلق حیران من‌اند
بس که حیران گشته‌ام بر قد رعنای تو من

────────────────
به زبانِ جور ممکن بُود امتحان عاشق
تو به تیغم آزمودی و همان در امتحانی !
═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : چهارشنبه 1395/10/22 + 12:57 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

محتشم کاشانی - ترکیب‌بند
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
باز این چه شورش است که در خلق عالم است ؟
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است ؟

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخِ صور خاسته تا عرش اعظم است ؟

این صبح تیره باز دمید از کجا کز او
کار جهان و خلق جهان جمله در هم است ؟

گویا طلوع می‌کند از مغرب ، آفتاب
کآشوب در تمامی ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت دنیا ، بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و مَلک بر آدمیان نوحه می‌کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین نور مشرقین
پرورده‌ی کنار رسول خدا ، حسین

کشتی شکست خورده‌ی طوفان کربلا
در خاک و خون طپیده‌ی میدان کربلا

گر چشم روزگار بر او زار می‌گریست
خون می‌گذشت از سر ایوان کربلا

نگرفت دست دهر ، گلابی به غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا

از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد همه سیراب و می‌مکید
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا

زآن تشنگان هنوز به عَیّوق می‌رسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا

آه از دمی که لشکر اعدا نکرد شرم
کردند رو به خیمه‌ی سلطان کربلا


آندم فلک بر آتش غیرت ، سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد

کاش آن زمان سُرادِقِ گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون ، بی‌ستون شدی

کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی

کاش آن زمان ز آه جهان‌سوز اهل بیت
یک شعله‌ برق خرمن گردون دون شدی

کاش آن زمان که این حرِکت کرد آسمان
سیماب‌وار گوی زمین بی‌سکون شدی

کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی

کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقه‌ی دریای خون شدی

گر انتقام آن نفِتادی به روز حشر
با این عمل معامله‌ی دهر چون شدی ؟

آل نبی چو دست تظلم برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند

ادامه‌ی شعر

مورخ : چهارشنبه 1395/10/22 + 12:13 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

محتشم کاشانی - رباعیات
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
طراح که طرح این بنا ریخته است
انواع صنایع به هم آمیخته است

دهقانیِ باغ سحر ، پنداری از اوست
کز آب ، نهال‌ها برانگیخته است ...

────────────────
یاری که به نیش غم ، دلی ریش نکرد
بر من ستم از طاقت من بیش نکرد

هرچند که انتظار بسیارم داد
آخر نه وفا به وعده خویش نکرد

────────────────
این بنده که ملک نظم پیوستش بود ،
تسخیر جهان مرتبه‌ی پستش بود

در دست نداشت غیر اشعار نفیس
در پای تو ریخت آنچه در دستش بود

────────────────
زآن پیش که هجر تو بَرَد آرامم
آمد به وداع تو دل خودکامم

فریاد که بیشتر ز هنگام فراق
دل سوخت از این وداع بی‌هنگامم

────────────────
در راه دگر اگرچه چُست آمده‌ای
در راه وفا و مهر سست آمده‌ای

ای یار درست وعده‌ی دیر وفا !
دیر آمده‌ای ولی درست آمده‌ای

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : یکشنبه 1395/10/19 + 12:35 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

محتشم کاشانی - غزلیات 24
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
چون پیش یار ، قید و رهایی برابر است ،
آنجا اگر روی و گر آیی ، برابر است

یک لحظه با تو بودن و با غیر دیدنت
با صد هزار سال جدایی برابر است

لطفی نمی‌کنی که طفیلِ رقیب نیست
لطفی چنین به قهر خدایی برابر است

هر بوالهوس که گفت فدای تو جان من
پیشت به عاشقان فدایی برابر است

شوخی که نرخ بوسه به جایی دهد قرار
در کیش ما به حاتم طائی برابر است

از غیر رو نهفتن و در پرده دم زدن
با صد هزار چهره‌گشایی برابر است

دل خوش مکن به خسروِ بی‌عشق ، محتشم !
کاین خسروی کنون به گدایی برابر است ...

────────────────
بهر تسخیر دلم پادشهی تازه رسید
فکر خود کن که سپه بر در دروازه رسید

عشق زد بر در دل نوبت سلطان دگر
کوچ کن کوچ که از صد طرف آوازه رسید

شهر دل زود بپرداز که از چار طرف
لشکری تازه برون از حد و اندازه رسید

میوه‌ی وصل تو آن بِه که گذارم به رقیب
از ریاضِ دگرم چون ثمر تازه رسید

ساقیا ! باده ز خُمخانه‌ی دیگر برسان
که در این بزم مرا کار به خمیازه رسید

محتشم طرح کتاب دگر افکند مگر
کار اوراق جلالیّه به شیرازه رسید ...

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : یکشنبه 1395/10/19 + 12:34 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

محتشم کاشانی - غزلیات 23
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
برای خاطر غیرم به صد جفا کشتی
ببین برای که ای بی‌وفا ! که را کشتی

بر آن دمی که دمیدی نهان بر آتش غیر
چراغ انجمن‌افروزِ عشق ما کشتی

رقیب دامن پاکت گرفت و پاک نسوخت
دریغ و درد که زود آتش حیا کشتی

چو من هلاک شوم از طبیب شهر بپرس
که مرگ کشت مرا یا تو بی‌وفا کشتی

کسی ندیده که یک تن ، دو جا شود کشته
مرا تو آفت جان ، صد هزار جا کشتی

سرم ز کنگر غیرت بر اهل درد نما
مرا چو بر در دروازه‌ی بلا کشتی

حریف درد تو شد محتشم به صد امید
تو بی‌مروّتش از حسرت دوا کشتی ...

────────────────
هر کجا حیرانم اندر چشم گریانم تویی
روی در هر کس که دارم قبله‌ی جانم تویی

گرچه در بزم دگر شب‌ها چو شمعم در گداز
آن که هردم می‌کشد از سوز پنهانم تویی

گرچه هستم موج‌ خور در بحر شوق دیگری
آن که از وی غرقه‌ی صد گونه طوفانم تویی

گرچه خالی نیست از سوز بت دیگر دلم
آن که آتش می‌زند در ملک ایمانم تویی

گرچه بنیاد حضورم نیست زآن مَه بی‌قصور
جنبش افکن در بنای صبر و سامانم تویی

گرچه زآن گل همچو بلبل نیستم بی‌ناله‌ای
غلغل‌افکن در جهان از آه و افغانم تویی

گرچه نمناک است زآن یک دانه گوهر ، دیده‌ام
قُلْزُم انگیز از دو چشم گوهر افشانم تویی

گرچه می‌آلایم از دیدار او دامان چشم
گلرخی کز عصمت او پاک دامانم تویی

گرچه جای دیگرم در بندگی چون محتشم
آن که او را پادشاه خویش می‌دانم تویی ...

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : یکشنبه 1395/10/19 + 10:42 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

محتشم کاشانی - غزلیات 22
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ای گل خودرو ! چه بد کردم که خوارم ساختی ؟
آبرویم بردی و بی‌اعتبارم ساختی

اختیار کشتنم دادی به دست مدعی
در هلاکِ خویشتن بی‌اختیارم ساختی

شرمت از مهر و وفای من نبودت ، ای دریغ !
کز جفا در پیش مردم شرمسارم ساختی

چاره‌ی کار خود از لطف تو می‌جستم مدام
چاره‌ام کردی ز روی لطف و کارم ساختی !

بعد قهر ، از یاریت امّید لطفی داشتم
لطف فرمودی به قتل امیدوارم ساختی

محتشم ! آن روز ، روزم تیره کردی کز جنون
بسته‌ی زنجیر زلف آن نگارم ساختی ...

────────────────
مرا به دست غم خود گذاشتی ، رفتی
غم جهان همه بر من گماشتی ، رفتی

سواد خط مژه‌ام زآن فراق‌نامه سترد
که در وداع به نامم گذاشتی ، رفتی

دل از وفا به تو می‌داد دست عهد ابد
از او ، تو عهد گسل واگذاشتی ، رفتی

مرا که اَبْرَش ادبار بد به زین ماندم
تو زین بر ابلق اقبال داشتی ، رفتی

دگر به زیستن محتشم امید مدار
چنین که در تب مرگش گذاشتی ، رفتی ...

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : چهارشنبه 1395/10/15 + 11:35 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

محتشم کاشانی - غزلیات 21
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ز دیده در دلم ای سرو دلربا ! بنشین
نشیمنی‌ست ز مردم تهی ؛ بیا بنشین

تو شاهِ حُسنی و خلوتسرای توست دلم
هزار سال به دولت در این سرا بنشین

دو منزلند دل و دیده ؛ هر دو خانه‌ی تو
چه حاجت است که من گویمت کجا بنشین ؟

تو ماه مجلس ما شو به صد طرب گو شمع
به گوشه‌ای رو و زاری‌کنان ز ما بنشین

خوش است صحبت شاه و گدا به خلوت انس
تو شاه محترمی ؛ با من گدا بنشین ...

────────────────
رسانْد جان به لبم روزگارِ فرقت تو
بیا که کشت مرا آرزوی صحبت تو

توراست دست بر آتش ز دور و نزدیک است
که من به خشک و تر آتش زنم ز فرقت تو

شبی به صفحه‌ی دل می‌نگارم از وسواس
هزار بار به کِلْکِ خیال صورت تو

تو آن ستاره‌ی مسعود پرتوی که بِه است
ز استقامت دیگر نجوم رجعت تو

شود مقابله‌ی کوه و کاه اگر سنجد
محبت منِ مهجور با محبت تو

بلند تا نشود در غمت حکایت من ،
نهفته با دل خود می‌کنم شکایت تو

به طبع خویشت از این بیش چون گذارم باز
که اقتضای جفا می‌کند طبیعت تو

ز نقد جان صله‌اش بخشد از اشارت من
به محتشم دهد ار قاصدی بشارت تو

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : چهارشنبه 1395/10/15 + 11:33 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

محتشم کاشانی - غزلیات 20
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
گفتمش دم به دم آزار دلِ زار مکن
گفت اگر یار منی ، شِکوه ز آزار مکن

گفتمش چند توان طعنه ز اغیار شنید ؟
گفت از من بشنو ؛‌ گوش به اغیار مکن

گفتم از درد دل خویش به جانم چه کنم ؟
گفت تا جان شودت درد دل ، اظهار مکن

گفتم آن بِه که سر خویش فدای تو کنم
از میان تیغ برآورد که زنهار ! مکن

گفتمش محتشمِ دلشده را خوار مدار
گفت خود را ز پی عزت او خوار مکن ...

────────────────
ای خدنگ مژه‌ات عقده‌گشای دل من !
حل شده از تو به یک چشم زدن مشکل من

خون من ریزد اگر آن گل رعنا بر خاک
ندمد جز گل یک رنگی او از گل من

شادم از بی‌کسی خود ؛ که اگر کشته شوم
نکند کس طلب خون من از قاتل من

آنچنان تنگ‌دلم از غم آن تنگ دهان
که غمش نیز به تنگ آمده است از دل من

سر من بر سر آن کو فِکن از تن ، که فتد
گاه و بی‌گاه گذار تو به سرمنزل من

داشت در کشتن من تیغ تو تعجیل ولی
زود آمد به سر این دولت مستعجل من

محتشم ! چون به سخن نیست مَهِ من مایل
چه شود حاصل از این گفته‌ی بی‌حاصل من ؟

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : چهارشنبه 1395/10/15 + 11:10 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام