تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



محتشم کاشانی - غزلیات 21
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ز دیده در دلم ای سرو دلربا ! بنشین
نشیمنی‌ست ز مردم تهی ؛ بیا بنشین

تو شاهِ حُسنی و خلوتسرای توست دلم
هزار سال به دولت در این سرا بنشین

دو منزلند دل و دیده ؛ هر دو خانه‌ی تو
چه حاجت است که من گویمت کجا بنشین ؟

تو ماه مجلس ما شو به صد طرب گو شمع
به گوشه‌ای رو و زاری‌کنان ز ما بنشین

خوش است صحبت شاه و گدا به خلوت انس
تو شاه محترمی ؛ با من گدا بنشین ...

────────────────
رسانْد جان به لبم روزگارِ فرقت تو
بیا که کشت مرا آرزوی صحبت تو

توراست دست بر آتش ز دور و نزدیک است
که من به خشک و تر آتش زنم ز فرقت تو

شبی به صفحه‌ی دل می‌نگارم از وسواس
هزار بار به کِلْکِ خیال صورت تو

تو آن ستاره‌ی مسعود پرتوی که بِه است
ز استقامت دیگر نجوم رجعت تو

شود مقابله‌ی کوه و کاه اگر سنجد
محبت منِ مهجور با محبت تو

بلند تا نشود در غمت حکایت من ،
نهفته با دل خود می‌کنم شکایت تو

به طبع خویشت از این بیش چون گذارم باز
که اقتضای جفا می‌کند طبیعت تو

ز نقد جان صله‌اش بخشد از اشارت من
به محتشم دهد ار قاصدی بشارت تو

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : چهارشنبه 1395/10/15 + 10:33 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

محتشم کاشانی - غزلیات 20
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
گفتمش دم به دم آزار دلِ زار مکن
گفت اگر یار منی ، شِکوه ز آزار مکن

گفتمش چند توان طعنه ز اغیار شنید ؟
گفت از من بشنو ؛‌ گوش به اغیار مکن

گفتم از درد دل خویش به جانم چه کنم ؟
گفت تا جان شودت درد دل ، اظهار مکن

گفتم آن بِه که سر خویش فدای تو کنم
از میان تیغ برآورد که زنهار ! مکن

گفتمش محتشمِ دلشده را خوار مدار
گفت خود را ز پی عزت او خوار مکن ...

────────────────
ای خدنگ مژه‌ات عقده‌گشای دل من !
حل شده از تو به یک چشم زدن مشکل من

خون من ریزد اگر آن گل رعنا بر خاک
ندمد جز گل یک رنگی او از گل من

شادم از بی‌کسی خود ؛ که اگر کشته شوم
نکند کس طلب خون من از قاتل من

آنچنان تنگ‌دلم از غم آن تنگ دهان
که غمش نیز به تنگ آمده است از دل من

سر من بر سر آن کو فِکن از تن ، که فتد
گاه و بی‌گاه گذار تو به سرمنزل من

داشت در کشتن من تیغ تو تعجیل ولی
زود آمد به سر این دولت مستعجل من

محتشم ! چون به سخن نیست مَهِ من مایل
چه شود حاصل از این گفته‌ی بی‌حاصل من ؟

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : چهارشنبه 1395/10/15 + 10:10 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

محتشم کاشانی - غزلیات 19
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
چو نتْوانم به مردم قصه‌ی آن بی‌وفا گویم ،
شبانگه با مَه و انجم ، سحرگه با صبا گویم

شبی کز دوریش گویم حکایت با دل محزون
به آخر چون شود نزدیک ، باز از ابتدا گویم

ز پیشت نگذرم تنها که ترسم چون مرا بینی
شوی در هم که ناگه با تو حرف آشنا گویم

به من لطفی که دِی در راه کرد آخر پشیمان شد
که ناگه من روم از راه و پیش غیر وا گویم

به انگیزِ رقیبان محتشم را داد دشنامی
مرا تا هست جان در تن ، رقیبان را دعا گویم

────────────────
ای صبا ! درد من خسته به درمان برسان
یعنی از من بِستان جان و به جانان برسان

نامه‌ی ذره به خورشید جهان‌آرا بر
تحفه‌ی مور به درگاه سلیمان برسان

عذر کم‌خدمتی بنده به مولا کن عرض
آستان‌بوسی درویش به سلطان برسان

شرح افتادگی من چو شنیدی ، برخیز
در خرام آی و به آن سرو خرامان برسان

سر به سر قصه‌ی احوالم اگر گوش کند ،
زود برگرد و به من مژده‌ی احسان برسان

ورنه بنشین و به قانون شفاعت ، پیشش
نامه آغاز کن و قصه به پایان برسان

نامه گر کار به جایی نرساند ، زنهار ‍!
تو به فریاد رس او را و به افغان برسان

از پی روشنی دیده‌ی احباب ، آنجا
بوی پیراهنی از مصر به کنعان برسان

محتشم باز به عنوان وفا مشهور است
قصه کوتاه کن و نامه به عنوان برسان ...

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : پنجشنبه 1395/10/9 + 09:13 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

محتشم کاشانی - غزلیات 18
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
من نه مجنونم که خواهم روی در صحرا کنم
خویش را مشهور سازم ، یار را رسوا کنم

تا توانم سوخت پنهان ؛ کافرم گر آشکار
خویش را پروانه‌ی آن شمع بی‌پروا کنم

اهل دل را گفته‌ی محروم نگذارم ز جور
آنقدَر بگذار تا من هم دلی پیدا کنم

خاک پای آن پری کز خون مردم بهتر است
چون من از نامردمی در چشم خون‌ مالا کنم

حشمت من محتشم ! این بس که در اقلیم فقر
بی‌طمع گردم گدایی از در دل‌ها کنم

────────────────
از سر کوی تو با صدگونه سودا می‌روم ؛
داغ بر جان ، بار بر دل ، خار در پا می‌روم

آنچه با جان منِ بد روز می‌کردی مدام
کِی کنی امروز اگر دانی که فردا می‌روم ؟

مژده‌ی تخفیف وحشت دِه سگان خویش را
کز درت با یک جهان فریاد و غوغا می‌روم

می‌روم زین شهر و اهل شهر یک‌ یک می‌کنند
زاری‌ای بر من که پنداری ز دنیا می‌روم

دشت تفتان‌تر ز صحرای قیامت می‌شود
با تَفِ دل چون من مجنون به صحرا می‌روم

در لباس منع رفتن بس کن ای جادو زبان !
این تقاضاها که من خود بی‌تقاضا می‌روم

محتشم ! از بس پشیمانی به آن سرو روان
حرف رفتن سر به سر می‌گویم اما می‌روم ...

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : پنجشنبه 1395/10/9 + 09:12 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

محتشم کاشانی - غزلیات 17
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
با تو آن روز که شطرنج محبت چیدم ،
ماتیِ خود ز تو در بازی اول دیدم

هوسم رخ به رخ شاه خیال تو نشاند
آنقدَر کز رخ شرم تو خجل گردیدم

اسب جرات چو هوس تاخت به جولانگه عشق
من رخ از عرصه‌ی راحت‌طلبی تابیدم

استخوان‌بندی شطرنج جهان کِی شده بود
صبح ابداع که من مهر تو می‌ورزیدم

هجر چون اسب حریفان مسافر زین کرد
عرصه خالی شد از آشوب و من آرامیدم

آن دلارام که منصوبه طرازی فن اوست
بیدَقی راند که صد بازی از آن فهمیدم

فکر خود کن تو هم ای دل ! که به تاراج بساط
شاه عشق آمد و من خانه‌ی خود برچیدم

محتشم ! از تو و از قدر تو افسوس که من
پشه و پیل در این عرصه برابر دیدم ...

────────────────
ز بس که مهر تو با این و آن یقین دارم ،
به دوستیّ تو با کائنات کین دارم

زمانه دامن آخر زمان گرفت و هنوز
من از تو دست تظلّم در آستین دارم

تو اجتناب ز غیر از نگاه من داری
من اضطراب به بزم از برای این دارم

تو واقف خود و من واقف نگاه رقیب
تو پاس خرمن و من پاس خوشه‌چین دارم

چنان به عشق تو مستغرقم که همچو تویی
ستاده پیش من و چشم بر زمین دارم

به دور گردی من از غرور می‌خندد
حریف سخت‌کمانی که در کمین دارم

هزار تیر نگاهم زد و گذشت اما
هنوز چاشنیِ تیر اولین دارم

به پیش صورت او ضبط آه خود کردن
گمان به حوصله‌ی صورت‌آفرین دارم

بس است این صله‌ی نظم محتشم ! که رسید
به خاطر تو که من بنده‌ای چنین دارم

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : پنجشنبه 1395/10/9 + 08:54 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

محتشم کاشانی - غزلیات 16
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
دی به دنبال یکی کبک خرام افتادم
رفتم از شهر به صحرا و به دام افتادم

مگر این باده همه داروی بیهوشی بود
که من لُجّه‌کش از یک دو سه جام افتادم

آن چه قد بود و چه قامت ؟ که ز نظّاره‌ی آن
تا دم صبح قیامت ز قیام افتادم

به اشارت مگر احوال بگویم که چه شد
که ز گویایی از آن طرز کلام افتادم

هیچ زخمی نزد آن غمزه که کاری نفِتاد
منِ افتاده چه گویم ز کدام افتادم ؟

من که بودم ؟ ز مقیمان سر کوی حضور
از کجا آه ! به این طُرفه مقام افتادم

محتشم ! بوی جنونم همه کس فاش شنید
چون در این سلسله‌ی غالیه‌فام افتادم ...

────────────────
چون متاع دو جهان را به خِرد سنجیدم ،
از همه حُسن تو و عشق خود افزون دیدم

در قدح شد چو مِی عشق ، فلک حیران ماند
زآن دلیری که من از رطْلِ گران نوشیدم

پای در ملک محبت چو نهادم اول ،
از جنون ، راه سر کوی بلا پرسیدم

عقل در عشق تو انگشت ملامت بر من
آنقدَر داشت که انگشت‌نما گردیدم

جراتم کرد چو در باغ تمتع گستاخ ،
اول از شاخ تمنا گل حِرمان چیدم

نظر پاک چو در خلوت وصلم ره داد
هرچه آمد به نظر ، دیده از آن پوشیدم

محتشم ! نیست زیان در سخن مرشد عشق
من از آن سود نکردم که سخن نشنیدم ...

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : یکشنبه 1395/10/5 + 10:48 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

محتشم کاشانی - غزلیات 15
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
به هجر یار که از غیر آن ندارم حظ ،
چنان که ز وصل آن چنان ندارم حظ

به غیر حیرت عشقت چه باعث است ای گل !
که چشم دارم و از گلْستان ندارم حظ

ز بس که خورده‌ام از قاصدان فریب ، اکنون
به هیچ مژده منِ بدگمان ندارم حظ

نوید عمر ابد هم به گوش ناخوش نیست
که بی تو بس که به جانم ز جان ندارم حظ

به مزدیِ سفرم ، کاش خانمان سکون
که از وطن من بی‌خانمان ندارم حظ

ز هم ببُر ز من ای همزبان ! که من بی او
زبان ندارم و از هم‌زبان ندارم حظ

ره جهان دگر محتشم ! کنون سر کن
که بهر عمرِ چنین زین جهان ندارم حظ ...

────────────────
مژده ای صبر ! که شد هجرت هجران نزدیک
یوسف مصرِ وفا گشت به کنعان نزدیک

غم ، غمین از خبر فرقتِ دوری شد و گشت
دوری فرقت و محرومی حِرمان نزدیک

گشت سررشته‌ی بعد من از آن در کوتاه
شد ره مور به درگاه سلیمان نزدیک

کرد عیسی ز فلک مرحله‌ی چند نزول
درد این خاک‌نشین گشت به درمان نزدیک

بوی خیر آید از این وضع که یک‌مرتبه شد
کوی درویش به نزهتگه سلطان نزدیک

قرب آن سروِ سمن پیرهن ، از شوق مرا
چاک پیراهن جان ساخت به جانان نزدیک

محتشم ! گرچه نشد قطعِ ره هجر تمام
حالیا راه طلب گشت به جانان نزدیک ...

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : یکشنبه 1395/10/5 + 10:44 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

محتشم کاشانی - غزلیات 14
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
آخر ای سنگدل ! از کشتن ما چیست غرض ؟
غیر اگر بی‌غرضی نیست تو را چیست غرض ؟

تو جفاپیشه چو یاری‌دهِ اهل غرضی ،
پس از این یاری و اظهار وفا چیست غرض ؟

باز در نرد محبت غلطی باخته‌ای
ای غلط‌باز ! از این مغلطه‌ها چیست غرض ؟

گر به خوبان دگر پیش تو هم از پی غیر
گنهی نیست ز تهدید جزا چیست غرض ؟

غیر را دوش چو راندی به غضب ، باز امروز
زین نهان خواندن اندیشه‌فزا چیست غرض ؟

جوهرِ حُسن بُود حسنِ وفا ؛ حیرانم
که نکویان جهان را ز جفا چیست غرض ؟!

محتشم داشت فغان و تو در آزار او را !
شاه را ورنه ز آزار گدا چیست غرض ؟

────────────────
گوش کردن سخنان تو غلط بود غلط
رفتن از ره به زبان تو غلط بود غلط

از تو هر جور که شد ظاهر و کردم من زار
حمل بر لطف نهان تو غلط بود غلط

من بی‌نام و نشان را به سر کوی وفا
هر که می‌داد نشان تو غلط بود غلط

با خود از بهر تسلی ، شب یلدای فراق
هرچه گفتم ز زبان تو غلط بود غلط

تا ز چشم تو فتادم به نظربازی من
هر کجا رفت گمان تو غلط بود غلط

در وفای خود و بدعهدی من گرچه رقیب
خورد سوگند به جان تو غلط بود غلط

محتشم در طلبش آن همه شب زنده که داشت
چشم سیاره‌فشان تو غلط بود غلط ...

═══════ * ═══════
❖ #محتشم_کاشانی

مورخ : یکشنبه 1395/10/5 + 10:11 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام