تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



مسعود سعد سلمان - رباعیات 1
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
بر کار به جز زبان نمانده‌ست مرا
در تن گویی که جان نمانده‌ست مرا

بندی‌ست گران که جان نمانده‌ست مرا
از پای جز استخوان نمانده‌ست مرا

────────────────
افکند دلم زمانه در زاری‌ها
در دیده‌ی من سرشت بیداری‌ها

امّید تو می‌داد مرا یاری‌ها
تا جان نبرم چنین به دشواری‌ها

────────────────
دل در هوس تو بسته بودم همه شب
وز اندُه تو نرسته بودم همه شب

از هجر تو دلشکسته بودم همه شب
سر بر زانو نشسته بودم همه شب

────────────────
چون همت تو به حال من مقرون است
امّید مرا به بخت روز افزون است

سُمْجم همه پر نعمت گوناگون است
زین بیش شود آنچه مرا اکنون است

────────────────
امروز به شهرِ حُسن همنام تو نیست
عاشق همه زیر سایه‌ی بام تو نیست

ای دوست ! ندانی که دلارام تو کیست
ای عشق ! نه آگهی که در دام تو کیست

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان

مورخ : چهارشنبه 1395/12/18 + 09:26 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

مسعود سعد سلمان - غزل 7
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
غم بگذرد از من چو به من برگذری تو
آن لحظه شوم شاد که در من نگری تو

از نازکی پای تو ای یار ! دل من
رنجه شود ار سوسن و نسرین سپری تو

وین دیده‌ی روشن چو من از بهر تو خواهم
خواهم که بدین دیده‌ی روشن گذری تو

از غایت خوبی که دگر چون تو نبینم
گویم که همانا ز جهانِ دگری تو

بخریده‌امت من به دل و جان و تو دانی
شاید که دل و جان من از غم بخری تو

زاندازه همی بگذرد این رنج و تو از من
چون بشنوی آن قصه ، بدان برگذری تو

از خود خبرم نیست شب و روز ، ولیکن
دارم خبر از تو که ز من بی‌خبری تو

سرمایه‌ی این عمر ، سر است و جگر و دل
رنج دل و خون جگر و درد سری تو

چون زهر دهی پاسخ و چون شهد خورم من
وین از تو نزیبد که به دولت شکری تو ...

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان

مورخ : یکشنبه 1395/12/15 + 11:53 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

مسعود سعد سلمان - غزل 6
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ای تُرکِ ماهروی ! ندانم کجا شدی
پیوسته‌ی که گشتی کز من جدا شدی ؟

درد دلا که بنده‌ی دیگر کسی نشد
وآنگه شدی که بر دل من پادشا شدی

بیگانه گشتن از من چون در سر تو بود
با جان من به مهر چرا آشنا شدی ؟

آنگه بریدی از من جمله که بارها
گفتم به مردمان که تو جمله مرا شدی

ای تیرِ راست ! چون بزدی بر نشانه زخم ؟
وی ظنِّ نیک من ! به چه معنی خطا شدی ؟

آری همه گله نکنم چون شدی ز دست
تا خود همی به زاری گویم کجا شدی

امروزم ار ز هجر زدی در دو دیده خاک
بس شب که تو به وصل در او توتیا شدی ...

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان

مورخ : یکشنبه 1395/12/15 + 11:52 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

مسعود سعد سلمان - غزل 5
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ای لعبت و بت و صنم و حور و شاه من !
وی سوسن و گل و سمن و مهر و ماه من !

ای جانِ دل عزیزتر از هر دویی و هست
ایزد بر این که دعوی کردم گواه من

ای دوست ! بی‌گناه مرا متهم کنی
جز دوستیّ خویش چه دانی گناه من ؟

ای مهر و ماه ! چند کشم در غم تو آه ؟
ترسم که مهر و ماه بسوزد ز آه من

ما هر دو پادشاهیم ار نیک بنگریم
من پادشاه گیتی ، تو پادشاه من

آباد شد زمانه ز جاه من و که دید
اندر زمانه هرگز جاهی چو جاه من ؟

باک از سپاه دشمن کی باشدم چو هست
گردون و مهر و ماه و ستاره سپاه من ؟

افکنده گشته دشمن و افتاده دوست مست
در رزمگاه من بُود و بزمگاه من

حق ، دستیار من شد و من دستیار عدل
من در پناه ایزد و دین در پناه من

من شادمان ز بخت و ز من ملک شادمان
من نیکخواه خلق و فلک نیکخواه من ...

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان

مورخ : یکشنبه 1395/12/15 + 11:41 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

مسعود سعد سلمان - غزل 4
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ای گشته دل من به هوای تو گرفتار !
دل بر تو زیان کرد ؛‌ چه سود است ز گفتار ؟

از غم ، دل جوشان مرا بار گران کرد
آن عنبر پُرجوش بر آن اَشْهَبِ پُربار

ای نرگس بیمار تو بر خواب چو نرگس !
چشمم همه شب در غم بیمار تو بیدار

تو سخت جفاکاری و من نیک وفاجو
من سخت کم‌آزارم و تو نیک دل‌آزار

هرچند که من بیش کنم پیش تو زاری
تو بیش رَمی از من دلسوخته‌ی زار

منمای مرا رنج و مکن بر تن من جور
کز جور تو و رنج تو تن گشت گرانبار ...

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان

مورخ : شنبه 1395/12/7 + 09:58 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

مسعود سعد سلمان - غزل 3
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
در بزم پادشا نگر این کار و بار گل
وین باده بین شده به طرب دستیار گل

گل چند ماه منتظر بزم شاه بود
وز بهر آن دراز کشید انتظار گل

دیدار گل شده‌ست همه اختیار خلق
تا بزم شاه ساخت همه اختیار گل

گلبن مُلَوَّن است چو دیبای هفت رنگ
تا لعل سبز گشت شعار و دِثار گل

تا با مِیِ کهن ، گل نو سازوار شد
گل پیشوای می شد و می پیشکار گل

در بزم تو گل است در آمیخته به هم
با هم نثار زر بُود و هم نثار گل

شاها همه ز شادی بزم رفیع توست
این سرخ‌رویی گل و این افتخار گل

از روزگار گل دل و جان شاد و خرم است
یارب ! چه روزگار است این روزگار گل ...

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان

مورخ : شنبه 1395/12/7 + 09:57 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

مسعود سعد سلمان - غزل 2
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
در دل چو خیره خیره کند عشق خار خار
با رنج دیر دیر کند صبر دار دار

در تن خزد ز بویه‌ی وصل تو مور مور
در من جهد ز انده هجر تو مار مار

سر درکشم به جامه در از شرم زیر زیر
گریَم ز فُرقت تو دل‌آزار ، زار زار

بر دیده‌ام چو اشک زند یار تیر تیر
پیچان شوم چنانکه کنم جامه تار تار

آویزدم نظر نظر اندر مژه مژه
از دانه دانه لؤلؤ دیده چو هار هار

تا کی برآزماییَم ای دوست نیک نیک ؟!
تا چند برگراییم ای یار ، بار بار ؟!

گل گل فتاده بر دو رخ من رده رده
تا تازه تازه در جگرم خَست خار خار

غم کم خورم که هست زیانکار خیر خیر
دل خوش کنم که هست جفاکار یار یار

از راه‌ها که هست مخوف است راه راه
وز کارها که هست نه خوب است کار کار

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان

مورخ : شنبه 1395/12/7 + 09:46 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

مسعود سعد سلمان - غزل 1
چاپ این صفحه


-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
گفتم که چند صبر کنم ای نگار ؟! گفت
تا هست عمر ، گفتم رنجه مدار گفت

بی رنج عشق نبود ، گفتم نیَم به رنج
فرسوده چند باشد از این ای نگار ؟! گفت

جز انتظار روی ندارد تو را همی
گفتم شدم هلاک من از انتظار گفت

این روزگار با تو بد است ؛ این از او شناس
گفتم که نیک کِی شودم روزگار گفت

چون گشت زایل این سَخَطِ شهریارِ راد
گفتم که کِی شود سخط شهریار گفت

چون بخت رام گردد تا تو رسی به کام
گفتم که بخت کی شودم جفت و یار گفت

آمرزشی بخواه شود عفو جرم تو
این گفت در کریم نبی کردگار گفت

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان

مورخ : چهارشنبه 1395/12/4 + 09:32 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام