تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



خواجوی کرمانی - عکس‌نوشته‌ها 3
چاپ این صفحه





دردم به جان رسید و طبیبم پدید نیست
داروفروشِ خسته‌دلان را دکان کجاست ؟

#خواجوی_کرمانی


مورخ : چهارشنبه 1395/01/18 + 11:43 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

خواجوی کرمانی - عکس‌نوشته‌ها 2
چاپ این صفحه





ای که بر گوشه‌ی چشمم زده‌ای خیمه ز موج !
مشو ایمن که وطن بر لب دریاست تو را !

#خواجوی_کرمانی


مورخ : چهارشنبه 1395/01/18 + 11:40 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

خواجوی کرمانی - عکس‌نوشته‌ها 1
چاپ این صفحه





دوش کز ساغرِ دل ، خون جگر می‌خوردم
شیشه ناگه بشد از دستم و بشکست اینجا

#خواجوی_کرمانی


مورخ : چهارشنبه 1395/01/18 + 11:37 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

خواجوی کرمانی - تک‌بیت‌هایی برگزیده از اشعار
چاپ این صفحه


به بی‌وفاییِ دورِ زمان ، یقین بودیم
ولی نبود فراق تو در گمان ما را !

---
احتراز از عشق می‌کردم ولی بیحاصل است
هر که از اول تصور می‌کند فرجام را

---
شد دلم مستغرق دریای عشق
ذره در غرقاب ، هرگز دیده‌ای ؟!

---
بوی جگرِ سوخته آید به مشامت !
هر ذره ز خاک من مسکین که ببویی

---
من به غوغای رقیبان ز درت باز نگردم
که گدا گر بکشندش ، نکند ترک گدایی !

---
چند گویی که دوای دلِ ریشت صبر است ؟
ترکِ درمان دلم کن که در آن ، درمانی

---
شاید که ز من ، خلقِ جهان دست بشویند
گر در غمت از هر دو جهان دست نشستم !



#خواجوی_کرمانی

مورخ : چهارشنبه 1395/01/18 + 11:26 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

خواجوی کرمانی - غزلیات 20
چاپ این صفحه


صبحِ وصل از افقِ مهر برآید روزی
وین شب تیره‌ی هجران به سرآید روزی

دودِ آهی که برآید ز دلِ سوختگان
گرد آیینه‌ی روی تو درآید روزی

وآنکه او سینه نسازد سپرِ ناوکِ عشق
تیر مژگانِ تواش بر جگر آید روزی

می‌رسانم به فلک ناله و می‌ترسم از آن
که دعای سحرم کارگر آید روزی

عاقبت هر که کند در رخ و چشم تو نگاه
هیچ شک نیست که بی‌خواب و خور آید روزی

هست امیدم که ز یاری که نپرسد خبرم
خبری سوی من بیخبر آید روزی

بفْکنم پیشِ رُخش ، جان و جهان را ز نظر
گَرَم آن جانِ جهان در نظر آید روزی

همچو خواجو برو ای بلبل و با خار بساز
که گلِ باغِ امیدت به بر آید روزی



#خواجوی_کرمانی

مورخ : چهارشنبه 1395/01/18 + 11:22 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

خواجوی کرمانی - غزلیات 19
چاپ این صفحه


دوش می‌کردم سوال از جان ، که آن جانانه کو ؟
گفت بگذر زآن بت پیمان شکن ، پیمانه کو ؟

گفتمش پروانه‌ی شمع جمال او منم
گفت اینک شمع را روشن ببین ، پروانه کو ؟

گفتمش دیوانه‌ی زنجیر زلفش شد دلم
گفت اینک زلف چون زنجیر او دیوانه کو ؟

گفتمش کِی موی او در شانه‌ی ما اوفتد
گفت بی او نیست یک مو در دو عالم ، شانه کو ؟

گفتمش در دامی افتادم به بوی دانه‌ای
گفت عالم سربه‌سر دام است ، آخر دانه کو ؟

گفتمش دردانه‌ی دریای وحدت شد دلم
گفت در دریا شو و بنگر که آن دردانه کو ؟

گفتمش نزدیک ما ، بت‌خانه و مسجد یکیست
گفت عالم مسجد است ای بی‌بَصَر ! بت‌خانه کو ؟

گفتمش ما گنج در ویرانه‌ی دل یافتیم
گفت هر کُنجی پر از گنجی بوَد ، ویرانه کو ؟

گفتمش کاشانه‌ی جانانه در کوی دل است
گفت خواجو ! گر تو زآن کویی ، بگو جانانه کو ؟

---
خود پرستی مکن ار ز‌آنکه خدا می‌طلبی
در فنا محو شو ار ملک بقا می‌طلبی

خبر از درد نداری و دوا می‌جویی
اثر از رنج ندیدی و شفا می‌طلبی

ساکن دیری و از کعبه نشان می‌پرسی
در خرابات مغانی و خدا می‌طلبی

کارت از چینِ سرِ زلفِ بتان در گره است
وین عجب‌تر که از آن مشکِ خَتا می‌طلبی !

اگر از سرو قدان ، مهرْ طمع می‌داری
از بنِ زهرِ گیا ، مِهرِگیا می‌طلبی

خبر از اندُهِ یعقوب نداری و مقیم
بوی پیراهن یوسف ز صبا می‌طلبی

کِی دل مرده‌ات از باد صبا زنده شود ؟
نفس عیسوی از باد هوا می‌طلبی

دُردیِ دردْ کش ار زآنکه دوا می‌خواهی
باده‌ی صاف خور ار زآنکه صفا می‌طلبی

خیز خواجو ! که در این گوشه نوا نتوان یافت
به سپاهان رو اگر زآنکه نوا می‌طلبی



#خواجوی_کرمانی

مورخ : چهارشنبه 1395/01/18 + 11:14 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

خواجوی کرمانی - غزلیات 18
چاپ این صفحه


ای باد سحرگاهی ! زینجا گذری کن
وز بهر منِ دلشده عزم سفری کن

چون بلبل سودازده راهِ چمنی گیر
چون طوطی شوریده هوای شکری کن

چون کار تو در هر طرفی مشک فروشی‌ست
با قافله‌ی چین به خراسان گذری کن

شب در شکنِ سنبلِ یارم به سر آور
وانگه چو ببینی مهِ رویش ، سحری کن

احوالِ دلِ ریشِ گدا ، پیشِ شَهی گوی
تقریر شب تیره‌ی ما با قمری کن

گر دست دهد ، آن مه بی‌مهر و وفا را
از حال دل خسته‌ی خواجو خبری کن

---
خیز و در بحر عدم ، غوطه خور و ما را بین
چشمِ موج‌ افکن ما بنگر و دریا را بین

اگر از عالم معنی خبری یافته‌ای
برگشا دیده و آن صورت زیبا را بین

چه زنی تیغ ملامت من جان‌افشان را ؟
عیب وامق مکن و طلعت عذرا را بین

حلقه‌ی زلف ، چو زنجیر پری‌رویان گیر
زیر هر موی ، دلی واله و شیدا را بین

باغبان گر ز فغان منع کند بلبل را
گو نظر باز کن و لاله‌ی حَمرا را بین

گر به دل قائل آن سرو سهی بالایی
سر برآر از فلک و عالم بالا را بین

چون درین دیر مصور شده‌ای نقش‌پرست
شکل رهبان چه کنی ؟ نقش مسیحا را بین

دفتر شعر چه بینی ؟ دل خواجو بنگر
سخن سِحر چه گویی ؟ ید بیضا را بین



#خواجوی_کرمانی

مورخ : چهارشنبه 1395/01/18 + 11:09 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

خواجوی کرمانی - غزلیات 17
چاپ این صفحه


تا چند دم از گل زنی ای باد بهاران ؟!
گل را چه محل پیش رخ لاله‌ عذاران ؟!

هر یار که دور از رخ یاران بدهد جان
از دل نرود تا ابدش حسرت یاران

منعم مکن از صحبت احباب که بلبل
تا جان بوَدش باز نیاید ز بهاران

گر صید بتان شد دل من ، عیب مگیرید
آهو چه کند در نظر شیر شکاران ؟

در بحر غم ، از سیل سرشکم نبود غم
کآنرا که بوَد خرقه ، چه اندیشه ز باران ؟

تا تاج سر از نعلِ سُمِ رخش تو سازیم
یک راه عنان رنجه کن ای شاه سواران

گر نقش نگارین تو بینند ، ز حیرت
از دست بیفتد قلم نقش‌ نگاران

از لعل تو دل بر نکنم زانکه به مستی
جز باده نباشد طلب باده‌گساران

خواجو چه کنی ناله ؟ که پیش گل صد برگ
باشد به سحر باد هوا ، بانگ هزاران

---
ای صبا ! غلغلِ بلبل به گلستان برسان
قصه‌ی مور به درگاه سلیمان برسان

ماجرای دل دیوانه به دلدار بگوی
خبر آدم سرگشته به رضوان برسان

شمع را قصه‌ی پروانه ، فروخوان روشن
باغ را بندگیِ مرغ سحرخوان برسان

بلبلان را خبری از گلِ صد برگ بیار
طوطیان را شکری از شِکرستان برسان

سخنِ شکّرِ شیرین بر فرهاد بگوی
خبر یوسف گم‌گشته به کنعان برسان

چون شدم خاک رهت ، گر ز مَنَتْ گردی نیست
دست من گیر و چو بادم به خراسان برسان

در هواداری ، اگر کار تو بالا گیرد
خدمت ذره ، به خورشید درفشان برسان

گر از آن مایه‌ی درمان خبری یافته‌ای
دل بیمار مرا مژده‌ی درمان برسان



#خواجوی_کرمانی

مورخ : چهارشنبه 1395/01/18 + 11:05 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 3
1
2
3