ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



خواجوی کرمانی - غزلیات 16
چاپ این صفحه


خرّم آن روز که از خطه‌ی کرمان بروم
دل و جان داده ز دست از پی جانان بروم

با چنین درد ندانم که چه درمان سازم
مگر این کز پی آن مایه‌ی درمان بروم

من که در مصر ، چو یعقوب عزیزم دارند
چه نشینم ؟ ز پی یوسف کنعان بروم

بعد از این قافله در راه به کشتی گذرد
چو من دلشده با دیده‌ی گریان بروم

گرچه از ظلمت هجران نبرم جان به کنار
چون سکندر ز پی چشمه‌ی حیوان بروم

تا نگویند که چون سوسن ازو آزادم
همچو باد از پی آن سرو خرامان بروم

چون سرم رفت و به سامان نرسیدم بی دوست
شاید اندر عقبش بی سر و سامان بروم

همچو خواجو گَرَم از گنج نصیبی ندهند
رخت بربندم و زین منزل ویران بروم

---
این چه باد است کزو بوی شما می‌شنوم ؟
وین چه بوی است که از کوی شما می‌شنوم ؟

مرغ خوشخوان که کند شرح گلستان ، تکرار
زو همه وصف گلِ روی شما می‌شنوم

از سهی سرو که در راستیش همتا نیست
صفت قامت دلجوی شما می‌شنوم

چشم آهو که کند صید پلنگ اندازان
عیبش این لحظه ز آهوی شما می‌شنوم

نافه ی مشک تتاری که ز چین می‌خیزد
بویش از سلسله‌ی موی شما می‌شنوم

حال خواجو که پریشان‌تر ازو ممکن نیست
مو به مو از خم گیسوی شما می‌شنوم



#خواجوی_کرمانی

مورخ : چهارشنبه 1395/01/18 + 11:56 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

خواجوی کرمانی - غزلیات 15
چاپ این صفحه


رحمتی گر نکند بر دلم آن سنگین دل
چون تواند که کشد بار غمش چندین ، دل ؟

زین صفت بر من اگر جور کند ، مسکین من
ور ازین پس ندهد دادِ دلم ، مسکین دل

من ازین در به جفا باز نگردم که مرا
پای‌ بند است در آن سلسله‌ی مشکین ، دل

با گلستانِ جمالش نکشد فصل بهار
اهل دل را به تماشای گل و نسرین ، دل

خسرو ار بند ، وگر پند فرستد ، فرهاد
برنگیرد به جفا از شکر شیرین ، دل

دلم از صحبت خوبان نشکیبد نفسی
ای عزیزان ! من بی‌دل چه کنم با این دل ؟

نکند سوی دل خسته‌ی خواجو ، نظری
آه از آن دلبر پیمان‌شکنِ سنگین دل !

---
من همان بِه که بسوزم ز غم و دم نزنم
ورنه از دود دل ، آتش به جهان در فکنم

همچو شمع ، ار سخنِ سوزِ دل آرَم به زبان
در نفس شعله زند آتش عشق از دهنم

مرد و زن بر سر اگر تیغ زنندم ، سهل است
من چو مُردم ، چه غم از سرزنش مرد و زنم ؟!

هر که را جان بوَد ، از تیغ بگرداند روی
وآنکه جان می‌دهد از حسرتِ تیغِ تو ، منم

اثری بیش نماند از من و چون باز آیی
این خیال است که بینی اثری از بدنم

عهد بستی و شکستی و ز ما بگسستی
عهد کردم که دگر عهد تو باور نکنم

چون توانم که دمی خوش بزنم ؟ کآتش عشق
نگذارد که من سوخته‌دل دم بزنم

اگر از خویشتنم هیچ نمی‌آید یاد
دوستان ! عیب مگیرید که بی‌خویشتنم

می‌نوشتم سخنی چند ز درد دل خویش
دفتر از خون دلم پر شد و تَر شد سخنم

ای که گفتی که به غربت چه فتادی خواجو !؟
چه کنم ؟ دور فلک ، دور فکند از وطنم

در پی جانِ جهان ، گرد جهان می‌گردم
تا که پوشد سر تابوت و که دوزد کفنم !



#خواجوی_کرمانی

مورخ : دوشنبه 1395/01/16 + 09:57 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

خواجوی کرمانی - غزلیات 14
چاپ این صفحه


برو ای خواجه و شه را به گدا باز گذار
مهربانی کن و مَه را به سُها باز گذار

تو که یک ذره نداری خبر از آتش مهر
ذره‌ی بی سر و پا را به هوا باز گذار

چند چون مرغ کنی سوی گلستان پرواز ؟
راهِ آمدْ شدِ بستان به صبا باز گذار

من چو بی یار ، سر از پای نمی‌دانم باز
آن صنم را به من بی سر و پا باز گذار

ای مقیمِ درِ خلوتگهِ سلطان ! آخر
منزل خویشتن امشب به گدا باز گذار

از گل و بلبل اگر برگ و نوا می‌طلبی
همچو نِی درگذر از برگ و نوا باز گذار

ز پی نافه‌ی چین گر به ختا خواهی رفت
چینِ گیسوی بتان گیر و خطا باز گذار

عاشقان را به جز از درد نباشد درمان
دُردیِ درد به دست آر و دوا باز گذار

گَرَت از ابر گهربار ، حیا می‌باشد
خون ببار از مژه‌ی چشم و حیا باز گذار

هر که از مَروه صفا می‌طلبد ، گو به صبوح
باده‌ی صاف طلب‌ دار و صفا باز گذار

چون دم از بحر زنم ، دیده‌ی خواجو گوید
که از این پس ، سخنِ بحر به ما باز گذار !

---
ای دل ! ار صحبت جانان طلبی ، جان درباز
جان چه باشد ؟ دو جهان در ره جانان درباز

مرد این راه نِه‌ای ، ورنه چو مردانِ رهش
پای ننهاده از اول ، سر و سامان درباز

در رهِ جانِ جهان ، جان و جهان باخته‌اند
تو اگر اهل دلی ، دل چه بوَد ؟ جان درباز

تا تو را دیو و پری جمله مسخر گردد
گر کم از مور نِه‌ای ، ملک سلیمان درباز

دعوی زهد کنی ، دُردیِ خمّار بنوش
دین و دنیا طلبی ، عالم ایمان درباز

درد را چاشنی‌ای هست که درمان را نیست
گر تو آن می‌طلبی ، مایه‌ی درمان درباز

تا سلاطین جهان جمله گدای تو شوند
چون گدایانِ درش ، مُلْکَتِ سلطان درباز

تا به چوگان سعادت ببری گوی مراد
گوی دل در خم آن زلف چو چوگان درباز

سر میدان محبت ،‌ بودت ملک وجود
اگرت دست دهد ، بر سر میدان درباز

خواجو ! ار لقمه‌ای از سفره‌ی لقمان طلبی
ملک یونان ز پی حکمت یونان درباز



#خواجوی_کرمانی

مورخ : دوشنبه 1395/01/16 + 09:45 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

خواجوی کرمانی - غزلیات 13
چاپ این صفحه


مشنو که چراغ دل من روی تو نبوَد
یا میل من سوخته‌دل ،‌ سوی تو نبود

مشنو که هر آن‌کس خبر از عالم جان است
آیینه‌ی جانش ، رخ دلجوی تو نبود

مشنو که سر زلف عروسان بهاری
آشفته‌ی آن سنبل گل‌بوی تو نبود

مشنو که دل خسته‌ی دیوانه‌ی ما را
شوریدگی از سلسله‌ی موی تو نبود

مشنو که چو در گوشه‌ی محراب کُنم روی
چشمم همه در گوشه‌ی ابروی تو نبود

مشنو که گر از هر دو جهان روی بتابم
مقصود من از هر دو جهان روی تو نبود

مشنو که شبی تا سحر از آتش سودا
منزلگه من خاکِ سر کوی تو نبود

مشنو که پریشانی و بیماری خواجو
از زلف کژ و غمزه‌ی جادوی تو نبود

---
بلبل دلشده از گل به چه رو باز آید ؟
که دلش هر نفس از شوق به پرواز آید

آن‌ که بگذشت و مرا در غم هجران بگذاشت
باز ناید ، وگر آید ز سر ناز آید

همدمی کو که بر او عرضه کنم قصه‌ی شوق
هم دلِ خسته مگر محرم این راز آید

از سر کوی تو هر مرغ که پرواز کند
جان من نعره‌زنان پیش رهش باز آید

هر نسیمی که از آن خطّه نیاید با دست
خنک آن باد که از جانب شیراز آید

لاله رخساره به خون شوید و سیراب شود
سرو ، کوتاه کند دست و سرافراز آید

بلبلی را که بوَد برگ گلش در دم صبح
به جز از ناله‌ی شبگیر که دم‌ساز آید

گر سگ کوی تو بر خاک من آواز دهد
جان من با سگ کوی تو به آواز آید

ور چو چنگم بزنی ، عین نوازش باشد
ساز بی‌ضرب ، محال است که بر ساز آید

بلبل دلشده گلبانگ زند خواجو را
که در این فصل ، کسی از گل و مِی باز آید ؟



#خواجوی_کرمانی

مورخ : دوشنبه 1395/01/16 + 09:37 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

خواجوی کرمانی - غزلیات 12
چاپ این صفحه


بنگر ای شمع که پروانه دگر باز آمد
از پیِ دل بشد و سوخته‌پر باز آمد

گرچه سر تا قدم از آتش غم سوخته بود
رفت و صدباره از آن سوخته‌تر باز آمد

هر که بیند من بی‌برگ و نوا را ، گوید
یا رب این خسته جگر کِی ز سفر باز آمد ؟

هر که را بی‌خبر افتاد ز پیمانه‌ی عشق
تو مپندار که دیگر به خبر باز آمد

ای گل از پرده برون آی که مرغ سحری
همرهِ قافله‌ی بادِ سحر باز آمد

عیب خسرو مکن ای مدعی و تلخ مگوی
گر ز شورِ لب شیرین ز شکر باز آمد

آنکه مرغ دلش از حسرت گل پر می‌زد
همچو بلبل ز چمن رفت و دگر باز آمد

---
دل مجروح مرا آگهی از جان دادند
جان غمگین مرا مژده‌ی جانان دادند

پیش خسرو ، سخن شکّرِ شیرین گفتند
به زلیخا خبر از یوسف کنعان دادند

آدم غمزده را بوی بهشت آوردند
مرغ را باز بشارت ز گلستان دادند

خبر چشمه‌ی حیوان به سکندر بردند
مژده‌ی خاتم دولت به سلیمان دادند

هودَجِ ویس به منزلگه رامین بردند
پایه‌ی سلطنت شاه به دربان دادند

عام را خلعت خاص از برِ شاه آوردند
خضر را شربتی از چشمه‌ی حیوان دادند

تشنه‌ی بادیه را باز رساندند به آب
کشته‌ی معرکه را بار دگر جان دادند

باغ را رونقی از سرو روان افزودند
کاخ را زینتی از شمع شبستان دادند

مژده‌ی آمدن خواجه به خواجو بردند
بنده را آگهی از حضرت سلطان دادند



#خواجوی_کرمانی

مورخ : دوشنبه 1395/01/16 + 09:30 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

خواجوی کرمانی - غزلیات 11
چاپ این صفحه


دل من ، باز هوای سر کویی دارد
میلِ خاطر ، دگر امروز به سویی دارد

هیچ دارید خبر ، کان دل سرگشته‌ی من
مدتی شد که وطن بر سر کویی دارد ؟

بگسست از من و در سلسله مویی پیوست
که دلِ خلق جهان در خم مویی دارد

ایکه از سنبلِ مشکین تو ، عنبر بویی‌ست
خنک آن باد که از زلف تو بویی دارد

ما به یک کاسه چنین مست و خراب افتادیم
حال آن مست چه باشد که سبویی دارد ؟

ای که گویی که مکن خوی به شاهد بازی !
هر که را فرض کنی ، عادت و خویی دارد

خیز ، چون پرده ز رخسارِ گل افکند صبا
روی گل بین که نشان گل رویی دارد

خوش بیا بر طرف دیده‌ی خواجو بنشین
همچو سروی که وطن بر لب جویی دارد

---
دامن گل نبرد هر که ز خار اندیشد
مهره حاصل نکند هر که ز مار اندیشد

در نیارد به کف ، آن‌ کس که ز دریا ترسد
نخورد باده هر آن کو ز خمار اندیشد

هر که را نقش نگارنده مصور گردد
نقش دیوار بوَد کو ز نگار اندیشد

تو چه یاری که نداری غم و اندیشه‌ی یار ؟
یاری آن است که یار از غمِ یار اندیشد

در چنین وقت که از دست برون شد کارم
من بیچاره که‌ ام چاره‌ی کار اندیشد ؟

آنکه شد بیخبر از زمزمه‌ی نغمه‌ی زیر
تو مپندار که از ناله‌ی زار اندیشد

گرتو صد سال کنی ناله و زاری خواجو !
گل صد برگ کِی از بانگ هزار اندیشد ؟



#خواجوی_کرمانی

مورخ : دوشنبه 1395/01/16 + 08:49 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

خواجوی کرمانی - غزلیات 10
چاپ این صفحه


خنک آن باد که باشد گذرش بر کویت
روشن آن دیده که افتد نظرش بر رویت

صید آن مرغ شوم کو گذرد بر بامت
خاکِ آن باد شوم کو به من آرَد بویت

سِحر اگر زانکه چنین است که من می‌نگرم
خواب هاروت ببندد به فسون ، جادویت

روز محشر که سر از خاک لَحَد بردارند
هرکسی روی به سویی کند و منْ سویت

مرغ دل ، صید کمانخانه‌ی ابروی تو شد
چه کمان است که پیوسته کِشد ابرویت ؟

بر سر کوی تو خواجو ز سگی کمتر نیست
گاه‌گاهی چه بوَد گر گذرد در کویت ؟

---
هر کو بصری دارد ، با او نظری دارد
با او نظری دارد ، هر کو بصری دارد

آن کو خبری دارد ، در بیخبری کوشد
در بیخبری کوشد ، هر کو خبری دارد

دل گر خطری دارد ، از جان خطرش نبوَد
از جان خطرش نبود ، دل گر خطری دارد

عزم سفری دارد ، از ملک درونْ جانم
از ملک درونْ جانم ، عزم سفری دارد

آن کو هنری دارد ، از عیب نیندیشد
از عیب نیندیشد ، آن کو هنری دارد

روشن گهری دارد ، چشمی که تو را بیند
چشمی که تو را بیند ، روشن گهری دارد



#خواجوی_کرمانی

مورخ : جمعه 1395/01/13 + 11:39 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

خواجوی کرمانی - غزلیات 9
چاپ این صفحه


نفسی همدم ما باش که عالم نفسی‌ست
کان کسی نیست که هر لحظه دلش پیش کسی‌ست

تو کجا صید من سوخته‌ خرمن باشی ؟
که شنیده‌ست عقابی که شکار مگسی‌ست ؟!

نه من دلشده دارم هوس رویت و بس
هر که را هست سری ، در سر او هم هوسی‌ست

از دل ما نشود یاد تو خالی ، نفسی
حاصل از عمر گرانمایه‌ی ما خود نفسی‌ست

تو نه آنی که شوی یک نفس از چشمم دور
کانکه او هر نفسی بر سر آبی‌ست ، خسی‌ست

دم‌به‌دم محترز از سیل سرشکم می‌باش
زانکه هر قطره‌ای از چشمه‌ی چشمم ، اَرَسی‌ست

چون گرفتار توام ، دام دگر حاجت نیست
چه روی در پی مرغی که اسیر قفسی‌ست ؟

بت محمول مرا خواب ندانم چون برد ؟
زانکه در هر طرفش ناله و بانگ جرسی‌ست

کمترین بنده‌ی درگاه تو گفتم خواجوست
گفت : گو بگذر از این در که مرا بنده یکی‌ست

---
کاروان خیمه به صحرا زد و محمل بگذشت
سیلم از دیده روان گشت و ز منزل بگذشت

ناقه بگذشت و مرا بی ‌دل و دلبر بگذاشت
ای رفیقان ! بشتابید که محمل بگذشت

ساربان گو نفسی با من دلخسته بساز
کاین زمان ، کار من از قطع منازل بگذشت

نتواند که بدوزد نظر از منظر دوست
هر که را در نظر آن شکل و شمایل بگذشت

سیل خونابه روان شد ، چو روان شد محمل
عجب از قافله زانگونه که بر گِل بگذشت

نه منِ دلشده در قید تو افتادم و بس
کاین قضا بر سر دیوانه و عاقل بگذشت

قیمت روز وصال تو ندانست دلم
تا ازین گونه شبی بر من بی‌دل بگذشت

هرکه شد منکر سودای من و حُسن رُخت
عالِم آمد به سر کویت و جاهل بگذشت

جان فدای تو اگر قتل مَنَت در خوردست
خنک آن کشته که در خاطر قاتل بگذشت

دوش بگذشتی و خواجو به تَحَسُّر می‌گفت
آه ازین عمر گرامی که به باطل بگذشت



#خواجوی_کرمانی

مورخ : جمعه 1395/01/13 + 11:33 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 3
1
2
3