تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ

عنوان بنر


خواجوی کرمانی - غزلیات 8
چاپ این صفحه


خطر بادیه‌ی عشق تو بیش از پیش است
این چه دام است که دور از تو مرا در پیش است ؟

ای که درمانِ جگرسوختگان می‌سازی !
مرهمی بر دل ما نِه که بغایت ریش است

دیده هرچند بر آتش زَنَد آبم ، لیکن
حِدَّتِ آتش سودای تو از حد بیش است

باده می‌نوشم و خون از جگرم می‌جوشد
زانکه بی لعل توام باده‌‌ی نوشین ، نیش است

عاشق ، اندیشه‌ی دوری نتواند کردن
دوربینی ،‌ صفت عاقل دوراندیش است

گر مراد دل درویش برآری ، چه شود ؟
زانکه سلطان بر صاحب‌نظران ، درویش است

آشنایان همه بیگانه شدند از خواجو
لیکن او را همه این محنت و درد از خویش است

---
نظری کن اگرت خاطر درویشان است
که جمال تو ز حسنِ نظر ایشان است

روی ازین بنده‌ی بیچاره‌ی درویش متاب
زانکه سلطانِ جهان بنده‌ی درویشان است

پند خویشان نکنم گوش که بی خویشتنم
آشنایانِ غمت را چه غم از خویشان است ؟

بده آن باده‌ی نوشین که ندارم سر خویش
کانکه از خویش کُند بی‌خبرم ، خویش آن است

حاصل از عمر به جز وصل نکورویان نیست
لیکن اندیشه ز تشویشِ بد اندیشان است

نکنم ترکش اگر زانکه به تیرم بزند
خنک آن صید که قربان جفاکیشان است

مرهمی بردل خواجو که نهد ؟ زانکه طبیب
فارغ از درد دل خسته‌ی دل‌ریشان است



#خواجوی_کرمانی

مورخ : جمعه 1395/01/13 + 11:28 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

خواجوی کرمانی - غزلیات 7
چاپ این صفحه


گفتمش روی تو صد ره ز قمر خوب‌تر است
گفت خاموش که آن فتنه‌ی دور قمر است

گفتم آن زلف و جبینم به چنین روز نشاند
گفت کان زلف و جبین نیست که شام و سحر است

گفتم ای جانِ جهان از من مسکین بگذر
گفت بگذر ز جهان زانکه جهان بر گذر است

گفتمش قد بلندت به صنوبر ماند
گفت کاین دلشده را بین که چه کوته‌نظر است

گفتمش خون جگر چند خورم در غم عشق ؟
گفت داروی دلت صبر و غذایت جگر است

گفتمش درد من از صبر ، بَتَر می‌گردد
گفت درد دل این سوخته دلمان تبر است

گفتمش ناله‌ی شب‌های مرا نشیندی ؟
گفت از افغان توام شب همه شب دردسر است

---
این همه مستی ما ، مستیِ مستی دگر است
وین همه هستی ما ، هستیِ هستی دگر است

خیز و بیرون ز دو عالم ، وطنی حاصل کن
که برون از دو جهان جای نشستی دگر است

تا صبا قلبِ سرِ زلف تو در چین بشکست
هر زمان بر من دلخسته شکستی دگر است

کس چو من مست نیفتاد ز خُمخانه‌ی عشق
گر چه در هر طرف از چشم تو مستی دگر است

تا برآمد ز بناگوش تو ، خورشید جمال
هر سر زلف تو خورشیدپرستی دگر است

چون سپر نفکند از غمزه‌ی خوبان خواجو ؟!
زانکه آن ناوکِ دلدوز ز شستی دگر است



#خواجوی_کرمانی

مورخ : جمعه 1395/01/13 + 11:20 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

خواجوی کرمانی - غزلیات 6
چاپ این صفحه


بس که مرغ سحری در غم گلزار بسوخت
جگر لاله بر آن دلشده‌ی زار بسوخت

حبّذا شمع که از آتش دل ، چون مجنون
در هوای رخ لیلی به شب تار بسوخت

دیشب آن رند که در حلقه‌ی خماران بود
بزد آهی و در خانه‌ی خمّار بسوخت

ایکه از سرِّ انا الحق خبری یافته‌ای
چه شوی منکر منصور که بر دار بسوخت

تو که احوال دل سوختگان میدانی
مکن انکارِ کسی کز غم این‌ کار بسوخت

صبر بسیار مفرمای من سوخته را
که دلِ ریشم ازین صبر جگرخوار بسوخت

زان مفرّح که جگرسوختگان را سازد
قدحی ده که دل خسته‌ی بیمار بسوخت

داروی درد دل اکنون ز که جویم ؟ که طبیب
دل بیمار مرا در غم تیمار بسوخت

تاری از زلف تو افتاد به چین ، وز غیرت
خون دل در جگر نافه‌ی تاتار بسوخت

بلبل سوخته‌دل را که دم از گل می‌زد
آتش عشق بزد شعله و چون خار بسوخت

اگر از هستی خواجو اثری باقی بود
این دم از آتش عشق تو به یک‌بار بسوخت

---
پیش صاحب‌نظران ، ملکِ سلیمانْ باد است
بلکه آن است سلیمانْ که ز مُلک آزاد است

آنکه گویند که بر آب نهاده‌ست جهان
مشنو ای خواجه که چون درنگری ، بر باد است

هر نفس ، مهر فلک بر دگری می‌افتد
چه توان کرد چون این سفله چنین افتاده است ؟

دل در این پیرزنِ عشوه‌گرِ دهر مبند
کاین عروسی‌ست که در عقد بسی داماد است

یاد دار این سخن از من که پس از من گویی :
یاد باد آنکه مرا این سخن از وی یاد است

خاک بغداد به مرگ خلفا می‌گرید
ورنه این شطِّ روان چیست که در بغداد است ؟

گر پر از لاله‌ی سیراب بوَد دامن کوه
مرو از راه که آنْ خون دل فرهاد است

همچو نرگس بگشا چشم و ببین کاندر خاک
چند روی چو گل و قامت چون شمشاد است

خیمه‌ی اُنس مزن بر در این کهنه رِباط
که اساسش همه بی‌موقع و بی‌بنیاد است

حاصلی نیست به جز غم ز جهان ، خواجو را
شادیِ جان کسی کو ز جهان آزاد است



#خواجوی_کرمانی

مورخ : جمعه 1395/01/13 + 11:10 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

خواجوی کرمانی - غزلیات 5
چاپ این صفحه


چند سوزیم من و شمعِ شبستان همه شب ؟
چند سازیم چنین بی‌ سر و سامان همه شب ؟

تا به شب بر سر بازار معلق همه روز
تا دم صبحْ سرافکنده و گریان همه شب

سوختم زآتش هجران و دلم بریان شد
ور نسازم ، چه کنم با دل بریان همه شب ؟

رشته‌ی جانِ منِ سوخته بگْسیخته باد
گر ز عشقِ سر زلفت ندهم جان همه شب

هر شبی کز خم گیسوی توام یاد آید
در خیالم گذرد خوابِ پریشان همه شب

تا تو در چشم منی ، از نظرم دور نشد
ذره‌ای چشمه‌ی خورشیدِ درخشان همه شب

خبرت هست که در بادیه‌ی هجر تو نیست
تکیه‌گاهم به جز از خار مغیلان همه شب ؟

به خیال رخ و زلف تو بوَد تا دم صبح
بستر خواب من از لاله و ریحان همه شب

در هوای گل روی تو بوَد خواجو را
همنفسْ بلبلِ شب‌خیزِ خوش‌الحان همه شب

---
تا کی ندهی داد من ، ای داد ز دستت !
رحم آر که خون در دلم افتاد ز دستت

تا دور شدی از بَرَم ای طُرفه‌ی بغداد !
شد دامن من دجله‌ی بغداد ز دستت

از دست تو فردا بروم داد بخواهم
تا چند کِشم محنت و بیداد ز دستت ؟

بی شکر شیرین تو در درگه خسرو
بر سینه زنم سنگ چو فرهاد ز دستت

تا چند کنم ناله و فریاد ؟ که در شهر
فریادرسی نیست که فریاد ز دستت

از خاک سر کوی تو چون دور فتادم
دادیم دلِ سوخته بر باد ز دستت

زین‌سان که به غم خوردن خواجو شده‌ای شاد
شک نیست که هرگز نشود شاد ز دستت



#خواجوی_کرمانی

مورخ : پنجشنبه 1395/01/12 + 09:54 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

خواجوی کرمانی - غزلیات 4
چاپ این صفحه


رفت دوشم نفسی دیده‌ی گریان در خواب
دیدم آن نرگس پرفتنه‌ی فَتّان در خواب

خیمه بر صحن چمن زن که کنون در بستان
نتوان رفت ز بوی گل و ریحان در خواب

بود آیا که شوَد بخت من خسته ، بلند
کآیدم قامت آن سرو خرامان در خواب ؟

ای خوشا با تو صبوحی و ز جام سحری
پاسبان بی‌خبر افتاده و دربان در خواب

فتنه برخاسته و باده‌پرستان در شور
شمع بنشسته و چشمِ خوشِ مستان در خواب

آیدم زلف تو در خواب و پریشانم ازین
که بوَد شور و بلا دیدن ثُعْبان درخواب

صبر ایوب بباید که شبی دست دهد
که روَد چشمم از اندیشه‌ی کرمان در خواب

بلبل دلشده چون در کف صیاد افتاد
باز بیند چمن و طرْفِ گلستان در خواب

دوش ، خواجو ، چو حریفان همه در خواب شدند
نشد از زمزمه‌ی مرغ سحرخوان در خواب

---
گوئیا عزم ندارد که شود روز امشب
یا درآید ز درْ آن شمعِ شب‌افروز امشب

گر بمیرم ، به جز از شمعْ کسی نیست که او
بر من خسته بگرید ز سرِ سوز امشب

مرغ شب‌خوان که دم از پرده‌ی عشاق زند
گو نوا از منِ شب‌خیز بیاموز امشب

چون شدم کشته‌ی پیکانِ خدنگِ غمِ عشق
بر دلم چند زنی ناوُکِ دلدوز امشب ؟

هر که در شبْ رخ چون ماه تو بیند ، گوید :
روز عید است مگر یا شب نوروز امشب ؟

تا که آموختت از کوی وفا برگشتن
خیز و باز آی علی‌رغم بدآموز امشب

اگر آن عهدشکن با تو نسازد خواجو !
خون دل می‌خور و جان می‌ده و می‌سوز امشب

تا مگر صبح تو سر بَرزَند از مطلعِ مهر
دیده بر چرخ ، چو مِسمارْ فرو دوز امشب



#خواجوی_کرمانی

مورخ : پنجشنبه 1395/01/12 + 09:48 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

خواجوی کرمانی - غزلیات 3
چاپ این صفحه


آخر ای یار ! فراموش مکن یاران را
دل سرگشته به دست آر جگرخواران را

عام را گر ندهی بار به خلوتگه خاص
ز آستان از چه کنی دور پرستاران را ؟

وصلِ یوسف ندهد دست به صد جان عزیز
این چه سودای محال است خریداران را ؟!

گر نه یاری کند انفاس روان‌بخش نسیم
خبر از مقدم یاران که دهد یاران را ؟

آن که چون بنده ، به هر مویْ اسیری دارد
کی رهایی دهد از بند ، گرفتاران را ؟!

دست در دامن تسلیم و رضا باید زد
اگر از پای درآرند گنهکاران را

روز باران نتوان بار سفر بست ولیک
پیش طوفانِ سرشکم چه محل باران را !

دستگاهی‌ست پر از نافه‌ی آهوی تَتار
حلقه‌ی سنبلِ مشکین تو ، عطاران را

حال خواجو ز سر کوی خرابات بپرس
که نیابی به درِ صومعه ، خمّاران را

---
آن که بر هر طرفی منتظرانند او را
ننْگرد هیچ که خلقی نگرانند او را

سرو را بر سر سرچشمه اگر جای بوَد
جای آن هست که بر چشم نشانند او را

حیف باشد که چنان روی ببیند هرکس
زانکه کوته‌نظران قدر ندانند او را

راز عشاق چو از اشک نمانَد پنهان
فرض عین است که از دیده برانند او را

هر که جان در قدمش بازد و قدْری داند
اهل دل ، عاشق جانباز نخوانند او را

خواجو ار تشنه بمیرد ، به جز از مردمِ چشم
آبی این طایفه بر لب نچکانند او را



#خواجوی_کرمانی

مورخ : پنجشنبه 1395/01/12 + 09:39 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

خواجوی کرمانی - غزلیات 2
چاپ این صفحه


دست گیرید در این واقعه کافتاد مرا
که نمانده‌ست کنون طاقت بیداد مرا

راز من جمله فروخواند بر دشمن و دوست
اشک ازین واسطه از چشم بیفتاد مرا

هرگز از روز جوانی نشدم یک‌دم شاد
مادر دهر ندانم به چه می‌زاد مرا ؟!

دامنم دجله‌ی بغداد شد از حسرت آن
که نسیمی رسد از جانب بغداد مرا

آنکه یک لحظه فراموش نگشت از یادم
ظاهر آن است که هرگز نکند یاد مرا

من نه آنم که ز کویش به جفا برگردم
گر برانَد ز در آن حور پریزاد ، مرا

این خیال است که وصل تو به ما پردازد
هم خیالت کُنَد از چنگ غم آزاد مرا

گر به گوشت نرسد صبحدمی فریادم
که رسد در شب هجران تو فریاد مرا ؟

بر سر کوی تو چون خواجو اگر خاک شوم
به نسیم تو مگر زنده کند باد مرا

---
مگذر ای یار و درین واقعه مگذار مرا
چون شدم صید تو ، برگیر و نگهدار مرا

چون درافتاده‌ام از پای و ندارم سر خویش
دست من گیر و دل خسته به دست آر مرا

بی گل روی تو بس خار که در پای من است
کیست کز پای برون آورد این خار ، مرا ؟

برو ای بلبل شوریده ، که بی‌ گلرویی
نکشد گوشه‌ی خاطر سوی گلزار مرا

هر که خواهد که به یک جرعه مرا دریابد
گو طلب کن به در خانه‌ی خَمّار مرا

تا شوم فاش به دیوانگی و سرمستی
مست و آشفته برآرید به بازار مرا

چند پندم دهی ای زاهد و وعظم گویی ؟
دَلق و تسبیح تو را ، خرقه و زنّار مرا

زآستانم ز چه بیرون فکنی چون خواجو ؟
خاک را هم ز سرم بگذر و بگذار مرا



#خواجوی_کرمانی

مورخ : پنجشنبه 1395/01/12 + 09:30 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

خواجوی کرمانی - غزلیات 1
چاپ این صفحه


گر راه بوَد بر سر کوی تو صبا را
در بندگیت عرضه کند قصه‌ی ما را

ما را به سراپرده‌ی قربت که دهد راه ؟
بر صدرِ سلاطین نتوان یافت گدا را

چون لاله‌عذاران چمن جلوه نمایند
سر کوفته باید که بدارند گیا را

گر ره به دواخانه‌ی مقصود نیابیم
در رنج بمیریم و نخواهیم دوا را

مرهم ز چه سازیم که این درد که ما راست
دانیم که از درد توان جست دوا را

فریاد که دستم نگرفتند و به یک‌بار
از پای فکندند منِ بی سر و پا را

از تیغِ بلا ، هر که بوَد روی بتابد
جز من که به جان می‌طلبم تیغ بلا را

هنگام صبوحی نکشد بی گل و بلبل
خاطر به گلستان ، منِ بی برگ و نوا را

روی از تو نپیچم وگر از شست تو آید
همچون مژه در دیده کشم تیغ بلا را

بیرون نرود یک سرِ مو از دل خواجو
نقش خط و رخسار تو ، لَیلا و نهارا

---
بگذر ای خواجه و بگذار مرا مست اینجا
که برون شد دل سرمست من از دست اینجا

چون توانم شد از اینجا که غمش موی‌کشان
دلم آورد و به زنجیر فرو بست اینجا

تا نگویی که من اینجا ز چه مست افتادم
هیچ هشیار نیامد که نشد مست اینجا

کیست این فتنه‌ی نوخاسته کز مهر رخش
این دل شیفته حال آمد و بنشست اینجا

دل مسکین مرا نیست در اینجا قدْری
زانکه صد دل چو دلِ خسته‌ی من هست اینجا

دوش کز ساغرِ دل ، خون جگر می‌خوردم
شیشه ناگه بشد از دستم و بشکست اینجا

نام خواجو مبر ای خواجه درین ورطه ، که هست
صد چو آن خسته‌ی دلسوخته در شست اینجا



#خواجوی_کرمانی

مورخ : پنجشنبه 1395/01/12 + 09:18 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 3
1
2
3