تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



حسین پناهی - اشعار سپید 14
چاپ این صفحه


پزشکان اصطلاحاتی دارند
که ما نمی‌فهمیم ،
ما دردهایی داریم که آنها نمی‌فهمند ...

نفهمی بد دردی است
خوش به حال دامپزشکان !

---

راستی ،
دروغ گفتن را نیز خوب یاد گرفته‌ام ... !

"حال من خوب است"
خوبِ خوب ...



#حسین_پناهی

مورخ : جمعه 1395/01/27 + 11:59 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین پناهی - اشعار سپید 13
چاپ این صفحه


می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی ...

آن زمان‌ها که
پدر ، تنها قهرمان بود ،
عشق ، تنها در آغوش مادر خلاصه می‌شد ،
بالاترین نقطه‌ى زمین ، شانه‌های پدر بود ،
بدترین دشمنانم ، خواهر و برادرهای خودم بودند ،
تنها دردم ، زانوهای زخمی‌ام بودند ،
تنها چیزی که می‌شکست ، اسباب بازی‌هایم بود

و معنای خداحافظ ، تا فردا بود ...

---

به جز حضور تو ،
هیچ چیز این جهان بیکرانه را
جدی نگرفته‌ام ،
حتی عشق را ...



#حسین_پناهی

مورخ : جمعه 1395/01/27 + 11:45 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین پناهی - اشعار سپید 12
چاپ این صفحه


به مادرم گفتم مرا با چیزی عوض کن ؛
چیزی ارزشمند !
چیزی گران !
سوزنی شکسته تا بتوانی با آن خار پایت را درآوری ...

---

می دانی ؟
به رویت نیاوردم !

از همان زمانی که جای "تو" ، به  "من" گفتی : "شما"
فهمیدم
پای "او" در میان است ...



#حسین_پناهی

مورخ : جمعه 1395/01/27 + 11:42 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین پناهی - اشعار سپید 11
چاپ این صفحه


می‌دانی ؟

یک وقت‌هایی باید
رویِ یک تکه‌ی کاغذ بنویسی "تعطیل است"
و بچسبانی پشتِ شیشه‌یِ افکارت ...

باید به خودت استراحت بدهی ؛
دراز بکشی ،
دست‌هایت را زیر سرت بگذاری ،
به آسمان خیره شوی
و بی‌خیال سوت بزنی ،
در دلت بخندی به تمام افکاری که
پشت شیشه‌یِ ذهنت صف کشیده‌اند ...
آن وقت با خودت بگویی :
بگذار منتظر بمانند ...

---

تو سکوت می‌کنی ،
فریاد زمانم را نمی‌شنوی ؛

یک روز من سکوت خواهم کرد
و تو آن روز برای اولین بار ،
مفهوم "دیر شدن" را خواهی فهمید ...



#حسین_پناهی

مورخ : جمعه 1395/01/27 + 11:33 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین پناهی - اشعار سپید 10
چاپ این صفحه


پا برهنه با قافله به نامعلوم می‌روم ؛
با پاهای کودکی‌ام !

عطر برکه‌ها
مسحور سایه‌ی کوه
که می‌برد با خود رنگ و نور را !

پولک پای مرغ ،
کفش نو ،
کیف نو ،
جهان هراسناک و کهنه
و آه سوزناک سگ !

سال‌های سال است که به دنبال تو می‌دوم
پروانه‌ی زرد ،
و تو از شاخه‌ی روز به شاخه‌ی شب می‌پری
و همچنان ...

---

جالب است !

ثبت احوال ،
همه چیز را در شناسنامه‌ام نوشته است
به جز احوالم !



#حسین_پناهی

مورخ : جمعه 1395/01/27 + 11:25 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین پناهی - اشعار سپید 9
چاپ این صفحه


کفش ،
ابتکار پرسه‌های من بود !
و چتر ،
ابداع بی‌ سامانی‌ هایم !

هندسه ،
شطرنج سکوت من بود !
و رنگ ،
تعبیر دلتنگی‌ هایم !

---

ایستاده و آرام
به سمت آینه می‌خزم ؛
با اضطراب دلهره‌آورِ تعویضِ چشم‌ها
و تازه می‌شود دل
از تماشای دو مروارید درخشان
بر کیسه‌ی پاره پوره‌ی صورتم ...

جهان پر از لبخند و پروانه‌ی سفید بود !

کدام بود ؟
این آینده کدام بود
که بهترین روزهای عمر را
حرام دیدارش کردم ؟



#حسین_پناهی

مورخ : چهارشنبه 1395/01/25 + 12:54 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین پناهی - اشعار سپید 8
چاپ این صفحه


من از این می ترسم
که دوست داشتن را
مثل مسواک زدن ِبچه‌ها
به من و تو تذکر بدهند !

---

ما هیچگاه همدیگر را به تامل نمی‌نگریم
زیرا مجال نیست ؛

اینگونه است که
عزیزترین کسانمان را در چشم به زدنی
به حوصله‌ی زمان از یاد می بریم ...



#حسین_پناهی

مورخ : چهارشنبه 1395/01/25 + 12:49 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین پناهی - اشعار سپید 7
چاپ این صفحه


نیستیم !

به دنیا می‌آییم ،
عکسِ یک نفره می‌گیریم

بزرگ می‌شویم ،
عکسِ دو نفره می‌گیریم

پیر می شویم ،
عکسِ یک نفره می گیریم

و بعد ،
دوباره باز
نیستیم ...

---

خورشید جاودانه می‌درخشد در مدار خویش ...

ماییم كه پا جای پای خود می‌نهیم و غروب می‌كنیم
هر پسین ،
این روشنای خاطرآشوب در افق‌های تاریك دوردست ،
نگاه ساده‌ فریب كیست كه همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می‌كشاند ؟



#حسین_پناهی

مورخ : چهارشنبه 1395/01/25 + 12:46 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 3
1
2
3