تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



حسین پناهی - اشعار سپید 6
چاپ این صفحه


شب در چشمان من است ؛
به سیاهی چشم‌هایم نگاه کن

روز در چشمان من است ؛
به سفیدی چشم‌هایم نگاه کن

شب و روز در چشم‌های من است ؛
به چشم‌هایم نگاه کن

پلک اگر فرو بندم ،
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت ...

---

میزی برای کار ،
کاری برای تخت ،
تختی برای خواب ،
خوابی برای جان ،
جانی برای مرگ ،
مرگی برای یاد ،
یادی برای سنگ ،

این بود زندگی ...



#حسین_پناهی

مورخ : چهارشنبه 1395/01/25 + 11:43 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین پناهی - اشعار سپید 5
چاپ این صفحه


در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می‌کنم ؛

این خاک تیره‌ی این زمین ،
پاپوش پای خسته‌ام
این سقف کوتاه آسمان ،
سرپوش چشم بسته‌ام

اما خدای دل !
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه‌ کران ،
به جز زمین و آسمان ،
چیزی نمانده است

گم گشته‌ام کجا ؟
ندیده‌ای مرا ؟

---

کهکشان‌ها ! کو زمینم ؟
زمین ! کو وطنم ؟
وطن ! کو خانه‌ام ؟
خانه ! کو مادرم ؟
مادر ! کو کبوترانم ؟

من گم شدم در تو ،
یا تو گم شدی در من ، ای زمان ... ؟!



#حسین_پناهی

مورخ : چهارشنبه 1395/01/25 + 11:38 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین پناهی - اشعار سپید 4
چاپ این صفحه


نیمکت کهنه‌ی باغ
خاطرات دورش را
در اولین بارش زمستانی
از ذهن پاک کرده است ؛

خاطره‌ی شعرهایی را که هرگز نسروده بودم
خاطره آوازهایی را که هرگز نخوانده بودی ...

---

جا مانده است
چیزی ، جایی
که هیچگاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد ؛

نه موهای سیاه
و نه دندان‌های سفید ...



#حسین_پناهی

مورخ : چهارشنبه 1395/01/25 + 11:35 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین پناهی - اشعار سپید 3
چاپ این صفحه


هیچ وقت ،
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد ؛

امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه‌ سیبی
که به خاطر لرزش دستانم ،
در زیر آواری از رنگ‌ها
ناپدید ماند ...

---

برمی‌گردم
با چشمانم ،
که تنها یادگار کودکی من‌اند ؛

آیا مادرم مرا باز خواهد شناخت ... ؟



#حسین_پناهی

مورخ : چهارشنبه 1395/01/25 + 11:29 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین پناهی - اشعار سپید 2
چاپ این صفحه


سلام ،
خداحافظ !

چیز تازه‌ای اگر یافتید ،
بر این دو اضافه كنید
تا بل باز شود این درِ گم شده بر دیوار ...

---

بیراهه رفته بودم ...

آن شب
دستم را گرفته بود و می‌کشید ؛

زین بعد ، همه‌ی عمرم را
بیراهه خواهم رفت ...



#حسین_پناهی

مورخ : چهارشنبه 1395/01/25 + 11:12 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین پناهی - اشعار سپید 1
چاپ این صفحه


ما چیستیم ؟!

جز مولکول‌های فعال ذهن زمین ،
که خاطرات کهکشان ها را
مغشوش می‌کند !

---

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می‌ترسم !

دین را دوست دارم
ولی از كشیش‌ها می‌ترسم !

قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان‌ها می‌ترسم !

عشق را دوست دارم
ولی از زن‌ها می‌ترسم !

كودكان را دوست دارم
ولی از آینه می‌ترسم !

سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می‌ترسم !

من می‌ترسم ، پس هستم !

اینچنین می‌گذرد روز و روزگار من ؛
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می‌ترسم ... !



#حسین_پناهی

مورخ : چهارشنبه 1395/01/25 + 11:08 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 3
1
2
3