تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



حسین منزوی - عکس‌نوشته‌ها 3
چاپ این صفحه





کرده‌ام طی صد بیابان را به شوقِ یک جنون
من از این دیوانه‌بازی‌ها فراوان کرده‌ام !

#حسین_منزوی


مورخ : شنبه 1395/02/11 + 09:38 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین منزوی - عکس‌نوشته‌ها 2
چاپ این صفحه





غنچه‌ی سربسته‌ی رازم ، بهارم در پی است
صد شکفتن گل ، درون خویش پنهان کرده‌ام

#حسین_منزوی


مورخ : شنبه 1395/02/11 + 09:36 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین منزوی - عکس‌نوشته‌ها 1
چاپ این صفحه





بسته خواهد ماند این در ، همچنان تا جاودان
گرچه بر وی کوبه‌های مشتمان رگبار شد

#حسین_منزوی


مورخ : شنبه 1395/02/11 + 09:33 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین منزوی - اشعار سپید 4
چاپ این صفحه


وقتی تو نیستی ،
شادی ، کلام نامفهومی است
و "دوستت می‌دارم"
رازی است که در میان حنجره‌ام دق می‌کند !

وقتی تو نیستی ،
من فکر می‌کنم تو آنقدر مهربانی
که توپ‌های کوچک بازی ،
گل‌های کاغذین گلدان‌ها ،
تصویرهای صامت دیوار
و اجتماع شیشه‌ای فنجان‌ها
حتی ،
از دوری تو رنج می‌برند !

و من چگونه بی تو نگیرد دلم ؟!

---

به شب سلام
که بی تو ،
رفیق راه من است ...



#حسین_منزوی

مورخ : شنبه 1395/02/11 + 09:27 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین منزوی - اشعار سپید 3
چاپ این صفحه


نامه‌ای در جیبم
و گلی در مشتم
غصه‌ای دارم با نی‌لبکی ...

سر کوهی گر نیست ،
تهِ چاهی بدهید
تا برای دل خود بنوازم ...

عشق جایش تنگ است !

---

ماندن یا نماندن ؛
سؤال این نیست ...

آی که چشم‌های تو می‌گویند : بمان !
می‌مانم ،
حتی اگر جهان را بر شانه‌های خسته‌ی من آوار کرده باشی ...



#حسین_منزوی

مورخ : شنبه 1395/02/11 + 09:25 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین منزوی - اشعار سپید 2
چاپ این صفحه


دل ،
ضرب نامساوی می‌زند ؛

یک پیشرفت در موسیقی ؟
یا یک ابتدا
برای سکوتی همیشگی ؟

---

من ، تو را برای شعر برنمی‌گزینم ؛
شعر ، مرا برای تو برگزیده است ...

در هشیاری به سراغت نمی‌آیم ؛
هر بار از سوزش انگشتانم درمی‌یابم
باز ، نام تو را می‌نوشته‌ام ...

---

مشقم كن !

وقتی كه عشق را زیبا بنویسی ،
فرقی نمی‌كند كه قلم ،
از ساقه‌های نیلوفر باشد
یا از پر كبوتر ...



#حسین_منزوی

مورخ : شنبه 1395/02/11 + 09:22 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین منزوی - اشعار سپید 1
چاپ این صفحه


کشفت نمی‌کردم ،
بازت می‌شناختم ؛

نمی‌آموختمت ،
به یادت نمی‌آوردم ...

---

نام تو را نمی‌دانم ،
آری

اما می‌دانم ،
گل‌ها اگر که نام تو را می‌دانستند ،
نسل بهار از این‌سان
رو سوی انقراض نمی‌رفت ...

---

دور می‌شوم ...
پل نگاه می‌کند مرا ؛

پل ، مسافران بی‌شمار دیده است
مثل من ، عابران خسته را
پل هزارها هزار دیده است ...

پشت سر نگاه می‌کنم
پل به جانب افق نگاه می‌کند :
شاید آن مسافر بزرگ ... !



#حسین_منزوی

مورخ : شنبه 1395/02/11 + 09:17 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

حسین منزوی - مثنوی
چاپ این صفحه


ایران ! صدای خسته‌ام را بشنو ای ایران
شَکوای نای خسته‌ام را بشنو ای ایران

من از دماوند و سهندت قصه می‌گویم
از کوه‌های سربلندت قصه می‌گویم

از رودهایت ، اشک‌های غرقه در خونت
از رود ، رود کرخه ، زاری‌های کارونت

از بیستون کن عاشقان تیشه‌ دارانت
وآن نقش‌های بی‌گزند از باد و بارانت

از دفتر فال و تماشایی که در شیراز
حافظ رقم زد ، جاودان در رنگ و در پرواز

از اصفهان ، باغ خزان نشناسی از کاشی
از میر و از بهزاد یعنی خط و نقاشی

از نبض بی‌مرگِ امیر و خون جوشانش
که می‌زند بیرون هنوز از فین کاشانش

ایران من! آه ای کتاب شور و شیدایی
هر برگی از تاریخ تو ، فصلی تماشایی

فصلی همه تقدیر سرخ مرزدارانت
فصلی همه تصویر سبز سر به دارانت

فصل ستون‌های بلند تخت جمشیدت
در سربلندی برده بالاتر ز خورشیدت

از سرخ جامه چون کفن پوشندگانِ تو
وز خون دامن‌گیر بابک در رگان تو

 آواز من ، هرچند ایرانم ! غم انگیز است
با این همه از عشق ، از عشق تو لبریز است

دیگر چه جای باغ‌های چون بهشت تو ؟
ای در خزان هم سبز بودن سرنوشت تو

در ذهن من ریگ روانت نیز سرسبز است
حتی کویرت نیز در پاییز سرسبز است

می‌دانمت جای به مرداب اوفتادن نیست
می‌دانمت ایثار هست و ایستادن نیست

گاهیت اگر غمگین ، اگر نومید می‌بینیم
ناچار ما هم با تو نومیدیم و غمگینیم

با این همه خونی که از آیینه‌ات جاری است
رودی که از زخم عمیق سینه‌ات جاری است

می‌شوید از دل‌های ما ، زنگار غم‌ها را
همراه تو با خود به دریا می‌برد ما را


#حسین_منزوی

مورخ : شنبه 1395/02/11 + 09:08 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 4
1
2
3
4