ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



سلمان ساوجی - شعروگرافی 2
چاپ این صفحه





خطا می‌دانم و آهو به آهو نسبت چشمت
که چشمِ شیرگیرِ تو ندارد هیچ آهویی

#سلمان_ساوجی


مورخ : شنبه 1395/03/8 + 12:56 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان ساوجی - شعروگرافی 1
چاپ این صفحه





با سر زلف تو دلبستگیم دانی چیست ؟
تا که دیوانه‌ی زنجیر توام نام کنند !

#سلمان_ساوجی


مورخ : شنبه 1395/03/8 + 12:22 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان ساوجی - تک‌بیت‌هایی برگزیده از اشعار
چاپ این صفحه


گر دماغِ باغ نیز از بوی او آشفته نیست ،
پس چرا هر دم ز جای خود جَهَد باد صبا ؟!

---
فروغِ حُسنِ رویت کِی تواند دید هر بیدل ؟
دلی چون کوه می‌باید که بر تابد تجلی را

---
مدعی ! منعم مکن در عاشقی ، زیرا که نیست
عقل را با پیچ و تابِ زلفِ خوبان ، هیچ تاب

---
ز چه رو بر همه تابی و نتابی بر من ؟
آفتابا ! مَنَمَت خاک و بر این خاک ، بتاب

---
چون تو را شمع‌ صفت با همه کس رویی هست
من که پروانه‌ام ای شمع ! ز من روی متاب
---
تو آزادی و احوال گرفتاران نمی‌دانی
دل مسکین من با توست ؛ از او می‌پرس گهگاهی !

---
گفتم : رخ تو بینم ؟ گفتا : زهی تصور !
گفتم : به خواب جانا ! گفتا : به خواب بینی !

---
دین می‌خری به عشوه و دل می‌بری ز دست ؛
آری تو زین معامله بسیار می‌کنی !
---
گر کند میلِ وفایی ، باشَدَش با دیگران
ور جفایش در دل آید ، آن جفا بر ما کند !



#سلمان_ساوجی

مورخ : شنبه 1395/03/8 + 11:21 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان ساوجی - رباعیات 3
چاپ این صفحه


من باغِ ارم بر سر کویت دیدم
من روزِ طرب در شبِ مویت دیدم

ابروی کج تو راست دیدم چو هلال
فرخنده هلالی که به رویت دیده‌ام

---

در مجلس تو ، ز گل پراکنده‌ترم
وز نرگس مخمور ، سرافکنده‌ترم

از غنچه‌ی گل اگرچه دل‌زنده‌ترم ،
از غنچه به خونِ جگر آکنده‌ترم

---

عالم همه سرنگون توانم دیدن
خود را شده غرق خون توانم دیدن

جان از تن خود برون توانم دیدن
من جای تو ، بی تو چون توانم دیدن ؟



#سلمان_ساوجی

مورخ : جمعه 1395/03/7 + 11:51 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان ساوجی - رباعیات 2
چاپ این صفحه


آن یار که بی‌نظیر و بی‌مانند است
عقل و دل و جان به عشق او در بند است

در یک نظر از مقام عالی ، جان را
بر خاک نشانْد و جان بدین خرسند است !

---

قِسمم همه درد است و دوا چیزی نیست
در سینه به جز رنج و عَنا چیزی نیست

درد است گرفته سر و دستم در دست
دردا که به جز درد ، مرا چیزی نیست

---

این عمر نگر چه محنت‌افزای آمد
وین درد نگر چه پای بر جای آمد

درد از دل و چشم من به تنگ آمده بود
کارش چو به جان رسید ،‌ در پای آمد

---

توفیق نمی‌شود به زاری حاصل
وز عمر عزیز است چه خواری حاصل ؟

چون باد ز گردیدن بیهوده ، چه چیز
کردیم به غیر جانسپاری حاصل ؟

---
از جامِ توام بهره خمار آمد و بس
وز باغ توام نصیب خار آمد و بس

از هرچه در آید به نظر ، مردم را
در دیده‌ی من خیالِ یار آمد و بس



#سلمان_ساوجی

مورخ : جمعه 1395/03/7 + 11:47 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان ساوجی - رباعیات 1
چاپ این صفحه


ای آن که تو طالب خدایی ، به خود آ
از خود بطلب ؛ کز تو جدا نیست خدا

اول به خود آ ؛ چون به خود آیی ، به خدا
کِاقرار نمایی به خداییِ خدا

---

با باد ، دلم گفت که بادا بادا
با یار بگو و هرچه بادا بادا

کآن کس که مرا ز صحبتت کرد جدا
شب با غم و رنج روز بادا بادا

---

درد آمد و گرد من ز هر سو بنشست
گه بر سر و چشم و گاه بر رو بنشست

چون دولتِ کار او به پایان برسید
آمد به ادب به هر دو زانو بنشست

---

بیماری شمع بین و آن مردنِ او
تب دارد و می‌رود عرق از تن او

بر شمع دلم سوخت که در بیماری
کس بر سر او نیست به جز دشمن او

---
دی ، دیده به دل گفت : چرا پر خونی ؟
زآن سلسله‌ی زلف چرا مجنونی ؟

من دیده‌ام ، از برای او پر خونم
آخر تو ندیده‌ای ، چرا پر خونی ؟!



#سلمان_ساوجی

مورخ : جمعه 1395/03/7 + 11:37 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان ساوجی - قطعات
چاپ این صفحه


ای مرغ !‌ جان طلب کن از این آتشین قفس
راه برون شدن که تو را هم‌قفس نماند

زآن دوستان خاصی که دیدید در دیار
دردا که در دیارِ وفا هیچکس نماند

یارانِ نازنین همه رفتند و هیچ‌ یک
زآن همرهان به طالع من باز پس نماند

گوشِ دارا مدار در این کاروانسرا
کاینجا به غیر ناله‌ی زارِ جَرس نماند

آبِ بهارِ عیش و گلِ بخت ما بریخت
زین هر دو یادگار به جز خار و خس نماند

سرمایه‌ی امید من او بود در جهان
رفت و امید من به جهان زین سپس نماند

شد عمرْ خوار در نظر ما که بعد از او
ما را به وصلِ هیچ عزیزی هوس نماند

---
ز پیری جهان دیده کردم سوالی
که بهر معیشت ز مالِ بضاعت ،

چه سرمایه سازم که سودی کند ؟ گفت
اگر می‌توانی ،‌ قناعت قناعت

---
ای خداوندی که هر روز از درت
مژده‌ی فتحی دگر می‌آیدم

درگرفت از دولتت کارم چو شمع
این زمان پروانه‌ای می‌بایدم



#سلمان_ساوجی

مورخ : جمعه 1395/03/7 + 11:30 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان ساوجی - قصیده
چاپ این صفحه


از تکسّر ، اگرش طرّه به هم بر شده است
عارضش باری از این عارضه خوش‌تر شده است

داشتش آینه گردی و کنون روشن شد
که به آهِ دلِ عشاق ، منور شده است

ای طبیب ! از دهن یار به عطار بگوی
بر مکش قند گران را که مکرر شده است

شربتی ساز مفرح ،‌ دل بیمار مرا
زآن دو یاقوت که پرورده به شکّر شده است

می‌دهد لعل توام ساده جوابی ، لیکن
چشم بیمار تو مایل به مُزَوّر شده است

صبح برخاست به بوی تو صبا ، پنداری
که ز بیماری دوشینه سبک‌تر شده است

هر کجا کرده گذر بر سر زلفت بادی
روز من چون شب تاریک مکدر شده است

گر سر من برود ، عشقت از این سر نرود
زآنکه سرمایه‌ی عشق تو در این سر شده است

چشم بیمار تو از دیده‌ی من کرد هوس
ناردانی که بدین گونه مُزَعْفَر شده است

بعد از این غم مخور ای دل ! که غم امروز همه
روزیِ دشمنِ دارای مظفر شده است


#سلمان_ساوجی

مورخ : پنجشنبه 1395/03/6 + 11:10 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 4
1
2
3
4