تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



سلمان ساوجی - غزلیات 21
چاپ این صفحه


صنما ! مرده‌ی آنم که تو جانم باشی
می‌دهم جان که مگر جانِ جهانم باشی

روزِ عمر من مسکین به شب آمد تا تو
روشناییِ دل و شمعِ روانم باشی

بارِ گردون و غمِ هر دو جهان در دل من
نه گران باشد اگر تو نگرانم باشی

گر به سودای تو‌ام عمر زیان است چه غم ؟
سودم این بس که تو خرّم به زیانم باشی

تو سراپا همه آنی و همه آنِ تواند
غرضِ من همگی آن که تو آنم باشی

من نهان درد دلی دارم و آن دل بر توست
ظاهرا" با خبر از درد نهانم باشی

جان برون کرده‌ام از دل ، همگی داده به تو
جای دل تا تو به جای دل و جانم باشی

چون در اندیشه روم ، گردِ درونی گردی
چو در آیم به سخن ، ورد زبانم باشی

در معانیِ صفات تو چه گوید سلمان ؟
هرچه گویم ، تو منزّه ز بیانم باشی

---
سوز تو کجا گیرد ، در خرمن هر خامی ؟
مرغ تو فرو ناید ، ای دوست !‌ به هر بامی

مردِ رهِ سودایت ، صاحب قدمی باید
کان بادیه را نتوان پیمود به هر گامی

بدنامِ ابد کردم خود را و نمی‌دانم
در نامه‌ی اهل دل ، نیکوتر از این نامی

از عشق تو زاهد را دم گرم نخواهد شد
زیرا که بدان آتش هرگز نرسد خامی

دیوانه دلی دارم کآرام نمی‌گیرد
جز بر در خمّاری ، یا پیش دلارامی

از تو نظری سلمان ، می‌دارد و می‌شاید
درویشی اگر خواهد از پادشه انعامی

لب را به سخن بگشا ، زیرا که ندارد دل
غیر از دهنت کامی ، وآنگاه چه خوش کامی

آغاز غمت کردم ، تا چون بود انجامش
این نیست از آن کاری ، کان را بُود انجامی !



#سلمان_ساوجی

مورخ : پنجشنبه 1395/03/6 + 11:03 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان ساوجی - غزلیات 20
چاپ این صفحه


ای غبار خاک پایت ، توتیای چشم من
کمترین گردی ز کویت ، خون‌بهای چشم من

چشم من جز دیدن رویت ندارد هیچ رای
راستی را روشن و خوب است رای چشم من

مردمِ چشمی و بی‌ مردم ندارد خانه نور
مردمی فرمای و روشن کن سرای چشم من

من ز چشم خود ملولم ؛ کاشکی برخاستی ،
از درت گردی و بنشستی به جای چشم من

هر کجا دردیست ، باشد در کمین جان ما
هر کجا گردیست ، گردد در هوای چشم من

تا خیالت آشنای مردمِ چشم من است
هر شبی در موج خون است آشنای چشم من

گرچه چشمم بسته است ، اما سِرشکم می‌رود
باز می‌گوید به مردم ، ماجرای چشم من

ای صبا ! گر خاک پای او به دست آید تو را
ذره‌ای زآن کوش ، داری از برای چشم من

چشم سلمان را منور کن به نور خون که هست
روی تو ، آیینه‌ی گیتی‌ نمای چشم من

---
از چنگ فراقم نفسی نیست رهایی
هر روز کشم بار عزیزی ، به جدایی

خون کرد دلم را غم یک روز فراقش
خوش باش هنوز ای دل سرگشته کجایی ؟!

هنگام وداعت سخن این بود که من زود
باز آیم و ترسم به سخن باز نیایی

رفتم که ز سر پای کنم در پی‌ات آیم
آن نیز میسر نشد از بی سر و پایی

ای مژده رسان ! کی ز ره آیی به سلامت ؟
وین منتظران را دهی از بند ، رهایی ؟

گفتند که او با تو نیاید ،‌ نشنیدم
با آنکه دلم نیز همی داد گواهی

ای مردمِ چشم !‌ ار چه نمی‌بینمت اما
پیوسته تو در دیده‌ی غم‌دیده‌ی مایی

باری ، تو جدا نیستی ای دل ! ز دو زلفش
فرّخ تو که در سایه‌ی اقبال همایی

شد حلقه‌ زنان آهِ دلم بر درِ گردون
آه از تو بر این دل درِ رحمت نگشایی

از ضعف ، خیالت به سرم راه نیارد
گر ناله‌ی سلمان نکند راهنمایی



#سلمان_ساوجی

مورخ : پنجشنبه 1395/03/6 + 10:56 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان ساوجی - غزلیات 19
چاپ این صفحه


بر سر کوی دلارام ، به جان می‌گردم
روز و شب در پی دل ، گرد جهان می‌گردم

غم دورانِ جهان کرد مرا پیر و چه غم ؟
بخت اگر یار شود ، باز جوان می‌گردم

دیده‌ام طلعت زیباش که آنی دارد
این چنین واله و مست از پی آن می‌گردم

تا نسیمی سر زلف تو بیابم چو صبا
شب همه شب من بیمار به جان می‌گردم

ناوکِ غمزه‌ی جادو به من انداز که من
پیشِ تیرت ز پی نام و نشان می‌گردم

تو چو گل در تُتُقِ غنچه و من چون بلبل
گردِ خرگاه تو فریادکنان می‌گردم

دامن از من مکش ای سرو ! که در پای تو من
می‌دهم بوسه و چون آب روان می‌گردم

---
تا نفس هست ، به یاد تو برآید نفسم
ور به غیر از تو بُود هیچکسم هیچکسم

هر کجا تیر جفای تو ، من آنجا سپرم
هر کجا خوانِ هوای تو ، من آنجا مگسم

پس از این دست من و دامن سودای شما
چند گردم پی سودای پراکنده ؟ بَسَم !

تو به خوبی و لطافت چو گل و آبی و من
با گل و آب برآمیخته چون خار و خَسَم

کِی بود کی که به وصلت رسم ای عمر عزیز ؟!
ترسم این عمر به پایان رسد و من نرسم !

سخت بیمارم و غیر از تو هوس نیست مرا
به عیادت به سرآ تا به سر آید هوسم

نیست در کوی توام راه خلاص از پس و پیش
چه کنم ؟ چاره ز پیش آمد و دشمن ز پسم

ای صبا ! بلبل مستم ز گلستان وصال
بویی آخر به من آور که اسیر قفسم



#سلمان_ساوجی

مورخ : پنجشنبه 1395/03/6 + 10:35 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان ساوجی - غزلیات 18
چاپ این صفحه


هر خدنگی که ز دست تو به جان می‌رسدم
من چه گویم که چه راحت به روان می‌رسدم ؟

خود گرفتم که به من ، دولت وصلت نرسد
ناوکی آخر از آن دست و کمان می‌رسدم !

من که باشم که رسد دیدن روی تو به من ؟
اینقدَر بس که به کوی تو فغان می‌رسدم !

بلبلِ باغِ جمالِ توام از گلبنِ وصل
گر به رنگی نرسم ، بویی از آن می‌رسدم

ناله آمد که کند با تو بیان حال دلم
وینک اندر عقبش اشکِ روان می‌رسدم

راز سربسته‌ی زلف تو نمی‌یارم گفت
که زبان می‌شکند چون به زبان می‌رسدم

از فراقت نتوانم که زنم دم ، کان دم
شعله‌ی شوق تو از دل به دهان می‌رسدم

از تو پنهان چه کند حال دل خود سلمان
که حکایت به دل خلق جهان می‌رسدم !

---
من سرگشته به دست تو کجا افتادم ؟
دست من گیر خدا را ، که ز پا افتادم

به کمند سر زلف تو گرفتار شدم
تا چه کردم که در این دام بلا افتادم ؟

گلبن عمر مرا هجر تو از بیخ بکند
تا نگویی که من از باد هوا افتادم

بود با باد صبا بوی تو بر بوی تو ، من
در پی قافله‌ی باد صبا افتادم

ای ملامتگر سلمان ! سر زلفش را بین
تا بدانی که در این دام چرا افتادم



#سلمان_ساوجی

مورخ : چهارشنبه 1395/03/5 + 01:57 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان ساوجی - غزلیات 17
چاپ این صفحه


ای جان نازنین من ، ای آرزوی دل
میل من است سوی تو ، میل تو سوی دل

بر آرزوی روی تو دل جان همی دهد
وا حسرتا ! اگر ندهی آرزوی دل

چون غنچه بسته‌ام سرِ دل را به صد گره
تا بوی راز عشق تو آید ز بوی دل

جان را به یاد تو به صبا می‌دهم که او
می‌آورد ز سنبلِ زلف تو بوی دل

تا دیده دید روی تو را ، روی دل ندید
با روی دوست خود نتوان دید روی دل

سلمان ! اگر ز اهل دلی ، نام دل مبر
جان دادن است کار تو بی‌گفتگوی دل

---
بر زلف تو من بار دگر توبه شکستم
بس عهد که چون زلف تو بشکستم و بستم

دریاب که زد کار جهانی همه بر هم
چشم تو و عذرش همه این است که مستم

در نامه چو من شرح فراق تو نویسم
خون گرید و فریاد کند خامه ز دستم

خورشیدِ بلندی تو و من پست چو سایه
آنجا که تو باشی نتوان گفت که هستم

چشم تو به دل گفت که مست منی ای دل !
دل گفت : بلی ، مست تو از روز اَلَستم

گنجیست روان جام مِی و توبه ، طلسمش
برداشتم آن گنج و طلسمش بشکستم

بر سوختن و مردن من شمعِ شب‌افروز
خندید بسی امشب و من می‌نگرستم

روزش به سر آمد سحری گفت که سلمان !
برخیز که من نیز به روز تو نشستم



#سلمان_ساوجی

مورخ : چهارشنبه 1395/03/5 + 01:50 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان ساوجی - غزلیات 16
چاپ این صفحه


کار شد تنگ بر این دل ؛ خبرِ یار کنید
دوستان ! بهر خدا چاره‌ی این کار کنید

سیل عشق آمد و این بختِ گران‌خواب مرا
گر خبر نیست از این واقعه ، بیدار کنید

اثری کرد هوا در من و بیمار شدم
به دو چشمش ، که علاج من بیمار کنید

هیچمان از طرف کعبه چو کاری نگشود
بعد از این روی به میخانه‌ی خمّار کنید !

در رُخش آنچه من ای مدعیان ! می‌بینم
گر ببینید شما ، همچو نِی اقرار کنید

من به چشم خویش آورده‌ام اقرار ، مباد
که به سلمان نظر از دیده‌ی انکار کنید !

---
مستِ حُسنی که ندارد خبر از آفاقش
چه خبر باشد از احوال دل عشّاقش ؟

گرچه یادم نکند یار ، مَنَش مشتاقم
یاد باد آن که جهانیست چو من مشتاقش

کرد عهدی سر من کز سر کویش نرود
گر رَود سر ، نروم من ز سرِ میثاقش

دفتر وصفِ رُخش را نتواند پرداخت
گر ورق‌های گل و لاله شود اوراقش

عشق ، زهری‌ست خوش ای دل ! که ندارد ترْیاق
درکش آن زهر هلاهل ، مَطَلب تریاقش

خلق گویند که سلمان ! سخن عشق بپوش
چه بپوشم ؟ که شنیدنْش همه‌ آفاقش !



#سلمان_ساوجی

مورخ : دوشنبه 1395/03/3 + 12:08 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان ساوجی - غزلیات 15
چاپ این صفحه


بگو ای ماه ! تا ساقی ز مِی مجلس بیاراید
که خورشید جهان‌آرا به دولتخانه می‌آید

به بُستان رو به پیروزی دمی ، تا باد نوروزی
به بوی زلف مشکین تو عنبر بر سمن ساید

همایون گلشنی کآنجا از این ماهی کند منزل
مبارک روضه‌ای کان را چنین سروی بیاراید

خیال سرو بالایت در آب و گل نمی‌گنجد
مقام و منزل جانان به غیر از دل نمی‌شاید

خنک بادی که از خاک سر کوی تو بر خیزد
خوشا جانی کز انفاس خوشش جانی بیاساید

سری دارم به سودای تو مستغنی ز هر بابی
که غیر از درگه وصل تو هیچش در نمی‌باید

در آن مجلس که چشم یار ، جامِ حُسن گَرداند
کسی گر باده پیماید ، حقیقت باد پیماید

---
یار می‌آید و در دیده چنان می‌آید
که پری‌پیکری از عالمِ جان می‌آید

سِرِّ سودای تو گنجیست نهان در دل من
به زیان می‌رود آن ، چون به زبان می‌آید

من گرفتم که ز عشق تو حکایت نکنم
چه کنم کز در و دیوار فغان می‌آید ؟!

به جمالت ، که اگر بی تو نظر بر خورشید
می‌کنم در نظرم تیغ و سِنان می‌آید

تا تویی در دل من کِی دگری می‌گنجد ؟
یا کجا در نظرم هر دو جهان می‌آید ؟

مرهمِ لطف خوش آید همه کس را لیکن
زخمِ تیغ تو مرا خوش‌تر از آن می‌آید !

بر دلم صحبت آن کس که ندارد ذوقی
گر همه جانِ عزیز است ، گران می‌آید



#سلمان_ساوجی

مورخ : دوشنبه 1395/03/3 + 12:01 بعد از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان ساوجی - غزلیات 14
چاپ این صفحه


همچنان مهر توام مونس جان است که بود
همچنان ذکر توام ورد زبان است که بود

شوقم افزون شد و آرام کم و صبر نماند
در فراق تو ولی عهد همان است که بود

کِی بوَد کِی که دگربار بگویند اغیار :
که فلان باز همان یار فلان است که بود ؟

ما همانیم و همان مهر و محبت ، لیکن
یار با ما به عنایت نه چنان است که بود

بود بر جانِ رخم ، داغ توام روز ازل
وین زمان نیز بدان داغ و نشان است که بود !

بود در ملک تنم ، جان متصرف وَ اکْنون
همچنان عشق تو را حکم روان است که بود

از من ای جان ! شده‌ای دور و در این دوری نیز
آن ملاقات میان تن و جان است که بود

طُرّه‌ات یک سرِ مو سرکشی از سر نگذاشت
همچنان فتنه و آشوب جهان است که بود

تا نخوانند دگر گوشه‌نشین سلمان را
گو همان رند خرابات مغان است که بود !

---
آن که باشد که تو را بیند و عاشق نشود ؟
یا به عشق تو ، مجرد ز علایق نشود ؟

با تو دارم ز ازل سابقه‌ی عشق ، ولی
کار بخت است و عنایت به سوابق نشود !

در سرم هست که خاک کف پای تو شوم
من بر اینم ، مگرم بخت موافق نشود

شعله‌‌ی آتش دل ، سر به فلک باز نهاد
دارم امّید که دودش به تو لاحِق نشود

می‌کند دست‌درازی سر زلفت ، مگذار
تا به رغم دل من با تو مُعانِق نشود !

هر که این صورت و اخلاق و معانی دارد ،
که تو داری ، ز چه محبوب خلایق نشود ؟

شب به یاد تو کنم زنده ، گواهم صبح است
روشن این قول به بی‌شاهدِ صادق نشود

کار کن کار ، که کار تو میسر سلمان !
به عبارات خوش و نکته‌ی رایِق نشود



#سلمان_ساوجی

مورخ : دوشنبه 1395/03/3 + 11:51 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 4
1
2
3
4