تبلیغات
شعرانه

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ



سلمان ساوجی - غزلیات 13
چاپ این صفحه


نظری کن که دل از جور فراقت خون شد
نیست دل را به جز از دیده‌ی ره بیرون شد

ناتوان بود دل خسته ، ندانم چون رفت ؟
حال آن خسته بدانید که آخر چون شد ؟

تا شدم دور ز خورشید جمالت ، چو هلال
اثر مهر توام روز به روز افزون شد

در هوای گلِ رخسار تو ای گلبنِ حُسن !
ای بسا رخ که در این باغ ، به خونْ گلگون شد

غنچه را پیش دهان تو صبا خندان یافت
آنچنان بر دهنش زد که دهن پر خون شد !

کار برعکس فتاد آینه و لیلی را
آینه ، لیلی و لیلی همگی مجنون شد

پیش از این صورت گل با تو تعلق سلمان !
بیش از این داشت ، تصور نکنی اکنون شد

---
گفتم که خطا کردی و تدبیر ، نه این بود
گفتا چه توان کرد ؟ که تقدیر چنین بود

گفتم که بسی خطِّ خطا بر تو کشیدند
گفتا همه آن بود که بر لوح جَبین بود

گفتم که چرا مهر تو را ماه بگردید ؟
گفتا که فلک بر من بدمهر ، به کین بود

گفتم که قرینِ بَدَت افکند بدین روز
گفتا که مرا بخت بد خویش ، قرین بود

گفتم که بسی جام تَعَب خوردی از این پیش
گفتا که شفا در قدحِ بازپسین بود

گفتم که تو ای عمر !‌ مرا زود برفتی
گفتا که فلانی ! چه کنم ؟ عمر همین بود

گفتم که نه وقت سفرت بود چو رفتی
گفتا که مگر مصلحت وقت در این بود



#سلمان_ساوجی

مورخ : دوشنبه 1395/03/3 + 10:42 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان ساوجی - غزلیات 12
چاپ این صفحه


بر مَنَت ، ناز و ستم گرچه به غایت باشد
حاشَ لله که مرا از تو شکایت باشد !

جور معشوق ، همه وقت نباشد ز عتاب
وقت باشد که خود از عینِ عنایت باشد

من نه آنم که شکایت کنم از دست کسی
خاصه از دست تو ، حاشا چه شکایت باشد ؟!

پادشاهی ؛ چه عجب گر ز تو درویشان را
نظر مرحمت و چشم رعایت باشد !

چاره‌ای کن که مرا صبر به غایت برسید
صبر پیداست که خود تا به چه غایت باشد !

روز مهر تو نهایت نپذیرد که مرا
مطلع هر غزلی ، صبح بدایت باشد

خاک پای تو به جان می‌خرم ار دست دهد
اثر دولت و آثار کفایت باشد

در بیابان تمنا همه سر گردانند
تا که را سوی تو توفیق و هدایت باشد ؟

نیست این بادیه را حد و در این ره سلمان ؛
اینچنین بادیه بی‌حد و نهایت باشد

---
شب‌های فراقت را آخر سحری باشد
وین ناله‌ی شب‌ها را روزی اثری باشد

ما بی‌خبریم از دل ، ای باد ! گذاری کن
بر خاک درش باشد کآنجا خبری باشد

تنها نه منم عاشق ، کز خاک سر کویت
هر گرد که بر خیزد ، صاحب‌نظری باشد

من خاکت از آن گشتم امروز که بعد از من
هر ذره‌ای از خاکم ، کُحلِ بصری باشد

مشتاق حرم را گو : شو محرم میخانه
باشد که از این خانه ، در کعبه دری باشد

چون زلف به بالایت ، سلمان سر و جان ریزد
گر یک سر مو جان را پیشت خطری باشد



#سلمان_ساوجی

مورخ : دوشنبه 1395/03/3 + 10:35 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان ساوجی - غزلیات 11
چاپ این صفحه


خاکِ آن بادم که از خاک درت بویی بَرد
گرد آن خاکم که باد از کوی مه‌رویی برد

از هواداری به جان جویم نسیم صبح را
تا سلامی از من بیدل به دلجویی برد

چون ز هر سویی نشانی می‌دهندش ، می‌دهم
خاک خود بر باد ، تا هر ذره‌ای سویی برد

با سر زلف ، مرا سربسته رازی هست از آن
دم نمی‌یارم زدن ، ترسم صبا بویی برد !

بر سرت چندان پریشان جمع می‌بینم که گر
بَرفشانی عقدِ گیسو ، هر دلی مویی برد !

---
آخر این درد دل من به دوایی برسد
عاقبت ناله‌ی شبگیر به جایی برسد

آخر این سینه‌ی دلگیرِ غم‌ آبادِ مرا
روزی از روزنه‌ی غیب ، صفایی برسد

بر درت شب همه شب یاوه در آنم چو جرس
تا بگوشم مگر آواز دَرایی برسد

به جز از عمر ، چه شاید که نثار تو کنم ؟
که به عمری چو تو شاهی به گدایی برسد

پای را باز مگیر از سرم ای دوست ! که دست
گر به هیچم نرسد ، خود به دعایی برسد

عمر بر باد هوا داده‌ام و می‌ترسم
که به گلزار تو آسیب هوایی برسد

سرِ پابوس تو دارم من و هیهات ! کجا ،
به چنان پایه ، چنین بی ‌سر و پایی برسد ؟

رویم از دیده ، به خون تر شد و می‌دانستم
که به روی من از این دیده بلایی برسد

با جفا خو کن و با درد بساز ای سلمان !
کین نه دردیست که هرگز به دوایی برسد ...



#سلمان_ساوجی

مورخ : یکشنبه 1395/03/2 + 11:36 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان ساوجی - غزلیات 10
چاپ این صفحه


این یار که من دارم ، از این یار که دارد ؟
وین کار که من دارم ، از این کار که دارد ؟

خلقی ست همه بر درِ امّید نشسته
تا یار ، که را خواهد و تا یار که دارد ؟

من بر سر بازار مغان می‌روم امشب
این زهد فروشان سر بازار که دارد ؟

برخاسته‌ام از سر سجاده به کلی
یاران ! هوس خانه‌ی خِمّار ، که دارد ؟

خورشیدِ رُخش کرد بر آفاق ، تجلی
ای دیده وران ! طاقت دیدار که دارد ؟

در زیر فلک ، راست بگویید ، که امروز
بالاتر از این قامت و رفتار که دارد ؟

تا روی ببینند و ببینید ، کزین روی
در دور قمر ، عارض و رخسار که دارد ؟

بر راه خیالت همه شب منتظرانند
با این همه ، تا دولت بیدار که دارد ؟

دل برد ز سلمان و کجا می‌برد این دل ؟
با آن همه دل‌های گرفتار که دارد ؟

---
در ازل ، عکس مِیِ لعلِ تو در جام افتاد
عاشق سوخته‌دل ، در طمع خام افتاد

جام نَمّام ز نُقل لب تو ، نقلی کرد
راز سربسته‌ی خُم ، در دهن خام افتاد

باد ، زُنارِ سرِ زلف تو از هم بگشود
صد شکست از طرف کفر در اسلام افتاد !

دوش بر کشتن عشاق ، تفأل می‌کرد
اولین قرعه که زد ، بر من بدنام افتاد !

سوسن اندر چمن ، آزادیِ قدّش می‌کرد
نارون را ز حسد ، لرزه بر اندام افتاد

دوش ، سلمان به قلم شرح دل خود می‌داد
آتش اندر ورق و دود بر اقلام افتاد



#سلمان_ساوجی

مورخ : یکشنبه 1395/03/2 + 11:32 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان ساوجی - غزلیات 9
چاپ این صفحه


بر سر کوی غمش ، بی سر و پا باید رفت
گاه با خویش و گه از خویش جدا باید رفت

تا به مقصود ، از این جا که تویی یک قدم است
قدمی از پی مقصود ، فرا باید رفت

رهبری جو که در این بادیه هر سویْ رهیست
مرد سرگشته چه داند که کجا باید رفت ؟!

عاشقان را چو هوای حرم کعبه بُود
بر سر خار مغیلان به صفا باید رفت

تا غبار سر کویت نشوم ، ننشینم
وگرم خود همه بر باد هوا باید رفت

خنک آن دم که به بوی سر زلف تو مرا
به فدای قدم باد صبا باید رفت

نقد گنجینه‌ی آن خانه چو در سینه‌ی ماست ،
به گدایی به در خانه چرا باید رفت ؟!

---
آن پریچهره که ما را نگران می‌دارد
چشم با ما و نظر با دگران می‌دارد !

زیر لب می‌دهدم وعده که کامت بدهم
غالب آن است که ما را به زبان می‌دارد !

دوش گفتم که غمت جان مرا داد به باد
گفت ای ساده ! هنوزت غم جان می‌دارد

گر به دیدار تو ، فرسوده‌ای آسوده شود
مایه‌ی حسنِ رخت را چه زیان می‌دارد ؟

رفته بود از سر قلّاشی و رندی ، سلمان
چشم سرمست تو‌اش باز بر آن می‌دارد !



#سلمان_ساوجی

مورخ : یکشنبه 1395/03/2 + 11:29 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان ساوجی - غزلیات 8
چاپ این صفحه


هست آرام دل ، آن را که دلارامی هست
خرّم آن دل که در او صبری و آرامی هست

بر بناگوشش اگر دانه‌ی دُر بینی باز
مشو آشفته که از غالیه هم دامی هست

تو یقین دان که به جز در دهن تنگ تو نیست
هیچ اگر یک سر مو در دو جهان ، کامی هست

ساقی ! امشب سر آن جام لبالب دارم
کآخر اندوه مرا نیز سرانجامی هست

عود اگر دود کند ، بر سر آن دامن پوش
تا ندانند که در مجلس ما خامی هست

حالم از باد سحر پرس که در صحبت او
جان تیمار مرا پیش تو پیغامی هست

شام هجران تو را خود سحری نیست پدید
صبح امید مرا همنفس شامی هست

به فدای تن و اندام چو گلبرگ تو باد
هر کجا در همه آفاق ، گل‌ اندامی هست

صبر و آرام ز سلمان چه طمع می‌داری ؟
تو برآنی که مرا صبری و آرامی هست ؟!

---
بیمار غمت را به جز از صبر دوا نیست
صبر است دوای من و دردا که مرا نیست

از هیچ طرف راه ندارم که ز زلفت
بر هیچ طرف نیست که دامی ز بلا نیست

عشق است میان دل و جان من و بی‌عشق
حقا که میان دل و جان ، هیچ صفا نیست

مهری و وفایی که تو را نیست ، مرا هست
صبری و قراری که تو را هست ، مرا نیست !



#سلمان_ساوجی

مورخ : پنجشنبه 1395/02/30 + 08:03 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان ساوجی - غزلیات 7
چاپ این صفحه


مستی و عشق از ازل ، پیشه و آیین ماست
دین من این است و بس ، کیست که در دین ماست ؟

رندی و میخوارگی ، قسم من امروز نیست
عادت دیرین دل ، پیشه‌ی پیشین ماست

بستر و بالین من ، تا نشود خاک و گل
خاک و گل مصطبه ، بستر و بالین ماست

کنج خرابات اگر مسکن ما شد ، چه شد ؟
گنج دو عالم به نقد ، در دل مسکین ماست

نقش و نگار جهان ، هیچ مبین در جهان
کآنچه نظر می‌کنی ، نقش نگارین ماست

---
این چه داغیست که از عشق تو بر جان من است ؟
وین چه دردیست که سرمایه‌ی درمان من است ؟

زلف و رخسار تو کفر آمد و ایمان ، با هم
آن چه کفریست که سرمایه‌ی ایمان من است ؟

رسم عشاق ، وفا ؛ خوی بتان ، بدعهدیست
این حکایت نه به عهد تو و دوران من است !

بر دل پاک تو حاشا نبوَد خاشاکی
خار و خاشاکِ جفایت ، گل و ریحان من است

دل محزونم ازو یوسف جان را می‌جست
زیر لب گفت که در چاهِ زنخدان من است

گرهِ موی تو بندیست که بر پای دل است
بُرقَعِ روی تو باریست که بر جان من است

شیخ می‌گویدم از دست مده سلمان ! دل
دل من شیخ برانی که به فرمان من است

دل من پیرو عشق است و من اندر پی دل
عشق ، سلطان دل و دلشده سلطان من است



#سلمان_ساوجی

مورخ : پنجشنبه 1395/02/30 + 07:52 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام

سلمان ساوجی - غزلیات 6
چاپ این صفحه


گر بدین شیوه کند چشم تو مردم را مست
نتوان گفت که در دور تو هشیاری هست !

خوردم از دست تو جامی که جهان جرعه‌ی اوست
هر که زین دست خورد مِی ، برود زود از دست

دارم از بهر دوای غم دل ، مِی بر کف
این دوایی‌ست که بی وصل تو دارم در دست

می‌زند حلقه‌ی زلف تو درِ غارتِ جان
نتوان با سر زلف تو به جانی در بست

مِی به هشیار ده ای ساقی مجلس ! که مرا
نشئه‌ای هست هنوز از مِیِ باقیِ الست

من که صد سلسله از دست غمت می‌گسلم
یک سر مو نتوانم ز دو زلف تو گسست

هر که پیوست به وصلت ، ز همه باز برید
وآنکه شد صید کمندت ، ز همه قید بِرَست

با سر زلف تو سودای من ، امروزی نیست
ما نبودیم که این سلسله در هم پیوست

---
تا به هوای تو دل ، از سر جان برنخاست
از دل بی‌طاقتم بار گران برنخاست

عشق تو تا جان و دل ، خواست که یغما کند
تا جگرم خون نکرد ، از سر آن برنخاست

بر دل نازک تو را ، بود غباری ز من
تا نشدم خاک ره ، آن ز میان برنخاست

سرو نخوانم تو را ، کز لب جوی بهشت
چون قد زیبای تو ، سرو روان برنخاست

زلف پریشان تو ، باد به هم برزند
کز دل سودازده ، آه و فغان برنخاست

بیش به تیغ ستم ، خون غریبان مریز
ظلم مکن در جهان ، امن و امان برنخاست

پرتو مهر تو تا بر دل سلمان بتافت
ذره‌ صفت از هوا ، رقص‌ کنان برنخاست



#سلمان_ساوجی

مورخ : سه شنبه 1395/02/28 + 08:12 قبل از ظهر ■■■ نویسنده : نارام
کل صفحات : 4
1
2
3
4